تقوای الهی سبب خروج از مشکلات

این آیه شریفه، ظاهری دارد و باطنی. ظاهرش سه مرحله است و سه نکته در آن بیان شده است. نکته اول این که «وَمَن يتَّقِ اللَّهَ يجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيرْزُقْهُ مِنْ حَيثُ لاَ يحْتَسِبُ»  اگر کسی تقوای الهی پیشه کند، خداوند متعال او را از بن بستها خارج مي كند و موانع راه او را برمی دارد و از زمینه و بستری که حساب نمی کرد روزی او را می رساند. «مِنْ حَيثُ لاَ يحْتَسِبُ» او را تامین می کند. خداي متعال در مسیر امتحان ما، گاهي بین ما و خواسته هایمان بن بست هایی قرار می دهد و حائل هايي ايجاد مي كند. گاهي خداي متعال راه حلال را می بندد و راه حرام و شبهه ناک را به روی انسان باز می گذارد و در چنين فضايي از انسان تکلیف می خواهد. تكليفي كه به هيچ وجه نباید از آن تخلف کرد. در این فرصتهایی که به حسب ظاهر همه اسباب و عوامل برخلاف مسیر تقوای الهی حکم می کنند  اگر انسان طرف خدای متعال را گرفت و تقوای الهی پیشه کرد و پروای الهی در وجودش بود؛ خداوند متعال موانع را برمی دارد و بن بست هایی که به حسب ظاهر در مسیر او ايجاد شده بود را باز می کند. انسان به يك باره می بینید كه ديگر اصلا بن بستی نيست و راه باز شده است. «يجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا» خداي متعال آن «رزق و نیازی» را که انسان به خاطر آن مي خواست از مسیر خدا و بندگی او فاصله بگیرد، تأمین می کند. این نکته اول بود كه بيان شد.

ایستادگی بر تکلیف سبب حل مشکلات و خروج از بن بست ها / جریان حضرت یوسف(ع)

این نکته ظاهری دارد. ظاهرش این است که فرد يا جامعه ای که در مسیر ادای تکلیف، به بن بستهای ظاهری می رسند اگر این بن بستها موجب نشود که از مسیر خدا فاصله بگیرند و دست از تقوا بردارند؛ خدای متعال این بن بستها را از سر راه آنها برمی دارد و آن فرد و جامعه را تأمین می کند. «يرزقه مِن حَيثُ لاَ يحْتَسِب»، «يجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا» خدای متعال انسان را در معرض امتحان قرارمی دهد. امتحان، کار خدای متعال است؛ نه این که تصادفاً اتفاق می افتد، تدبیر حضرت حق است. در زمینه های مختلفِ امتحان، از غریزه و مال و …، راه های حلال بسته و راه شبه ناک و حرام به روی انسان باز می شود. قرآن مكرر این مطالب را بیان می کند.

در قصه یوسف، خدای متعال او را در شرایط امتحان قرار داد و بعد، از یوسف تقوا می خواهد. «وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَاي»(يوسف/23) خدای متعال در شرایطي از یوسف تقوا می خواهد که همه چیز حکم می کند که او باید راه تقوا را رها کند. جناب يوسف به حسب ظاهر، برده این خانه است. همه ذمامش در دست زليخا است. او را تهدید به اتهام، بدنامی و مجازات سنگین کرده اند. «وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ» شرایطی را فراهم کرده که همه چیز بر علیه او است. اما جناب يوسف تقوای الهی پیشه کرد و به تعبير قرآن «وَاسُتَبَقَا الْبَابَ»(يوسف/25) طوری از صحنه گریخت که کار به مسابقه و فرار کشید. «وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ»(يوسف/25) زليخا از پشت سر چنگ مي اندازد تا پیراهن يوسف پاره شود. درب هاي قفل شده به روی حضرت یوسف باز مي شود و در آخرین درب، عزیز مصر قرار مي گيرد. خب، این هم «یجعل له مخرجا» به حسب ظاهر، شرایط و زمانی كه انتخاب شده بود، زمان مراجعه عزیز مصر به منزل نبود ولی خدای متعال برای او نیازی ایجاد کرد و او را فرستاد تا در آخرین درب، ماجرا را ببيند. زليخا پیش دستی کرد «مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوَءًا إِلاَّ أَن يسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(يوسف/25) کسی که قصد سوء نسبت به ناموس تو داشته باشد با او بايد چه كرد؟ چنين كسي جز يك مجازات سنگین و یا حد اقل زندان، جزاي ديگري ندارد. جناب یوسف فرمود: «هِي رَاوَدَتْنِي عَن نَّفْسِي» (يوسف/26) او برای من مراقبه گذاشت؛ من قصدی نداشتم. حالا ببینید خدای متعال چطوری براي جناب يوسف راه خروج قرار می دهد. اگر عزیز مصر نمی رسید معلوم نبود قصه به کجا می كشيد.

دومین شاهد «وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَا» است. در این خانه که طفل نبود. یکی از نزديكان ايشان با فرزندش به اين خانه آمده بود. فرزند شیر خوار، زبان گشود و از قبل هم خداي متعال زمینه را فراهم کرده بود.  «إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبين . وَ إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقين‏» (يوسف/ 26و27) ببینید پیراهن يوسف از کدام طرف پاره شده؛ اگر از پشت سر پاره شده، یوسف راست می گوید ولي اگر پيراهن از پیش رو پاره شده، یوسف درگیر شده است. وقتی دیدند قصه به نفع یوسف تمام شد؛ عزیز مصر عذرخواهی کرد و از جناب يوسف خواست تا مسأله را پنهان كند، این همان است كه «وَمَن يتَّقِ اللَّهَ يجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا» وقتی خدا یک فرمانی می دهد، دیگر نباید فکر کرد که چه می شود باقي كار با خداوند متعال است. از این نمونه ها در قرآن مکرر ذكر شده است.

اشاره به تقوای حضرت مریم(س) و دستگیری خدا و آثار آن

حضرت مریم به خاطر طهارتش مأمور می شود تا آن تکلیف سنگین را بردارد. این پیغمبر بزرگ و این روح الهی باید در مريم دمیده شود. «أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا»(انبياء/91) تکلیف آن قدر سخت است كه حضرت مريم مي فرمايد «يا لَيتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنتُ نَسْيا مَّنسِيا»(مريم/23) ای کاش مرده بودم و نامی از من نمانده بود. ولی وقتی ايشان بنای بر تقوای الهی می گذارند، نصرت خدا، همراه می شود. وقتي فرزندشان را آوردند، علمای یهود ايشان را متهم کردند. «يا اخت هارون مَا کانَ أَبُوک امْرَأَ سَوْءٍ وَمَا کانَتْ أُمُّک بَغِیا»(مريم/28) پدر و مادرت این کاره نبوده اند. این همه از طهارت، عبادت و طعام های بهشتی دم مي زدي، همه اش غير واقعي بود؟ جناب مريم همان طور كه مأمور شده بود به طفل در گهواره اشاره كرد. این طفل به زبان آمد «إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِی الْکتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیا وَجَعَلَنِی مُبَارَکا أَینَ مَا کنتُ» (مريم/30) شما می خواهید مرا به ناپاکی متهم کنید در حالي كه من پیغمبر خدا و در مقام بندگی هستم. این همان «من یتق الله و جعل له مخرجا و یرزق من حیث» است. تکلیف که می آید دیگر انسان نباید نگران عواقبش باشد.

مروری بر جریان حضرت موسی(ع) در طریق تقوی

موسای کلیم مأمور شد تا قوم بنی اسرائیل را از شهر بیرون ببرد. آنها را پشت رود نیل برد (البته اين كه رود نيل بوده يا درياي ديگري مورد اختلاف است.) فرعون متوجه شد و لشکرش را به راه انداخت، وقتي لشكر فرعون به بني اسرائيل نزدیک شد، بنی اسرائیل كه گمان مي كرد ديگر در چنگ اين لشكر قرار گرفته است، موسی را سرزنش مي كردند. «قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ . قالَ كَلاَّ إِنَّ مَعي‏ رَبِّي سَيَهْدين‏»(شعراء/61) موسی کلیم می فرماید خدا من با من است. او راه را باز می کند. هماني که تکلیف را به دوش من گذاشته، راه خروج را هم می گذارد. وقتی لشكر فرعون کاملا نزدیک می شوند؛ خداوند متعال به موسی می فرماید حالا مجازي تا دریا را باز کنی. تصرفي كرد و راه باز شد، فرعونیها هم به هوای این که راه باز است آمدند. نمی دانستند چه کسی آب ها را نگه داشته. وقتي وارد راه شدند، خداوند متعال دریا را به هم وصل کرد و لشكر فرعون هلاك شدند.  اين واقعه همان مصداق اين آيه است كه «يجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيرْزُقْهُ مِنْ حَيثُ لاَ يحْتَسِبُ» از آنجایی که حساب و کتاب نمی کنید خدای متعال اداره تان مي كند و نیازتان را برطرف مي كند.

حضرت ابراهیم(ع) و تقوی و توکل ایشان

به ابراهیم خلیل می گویند این جا قرار است کعبه بنا شود و محل عبادت باشد و او بايد فرزند و مادر را، آنجا بگذارد. ذریه او آن جا مي مانند و از نسل ايشان وجود مقدس رسول الله متولد مي شوند و کعبه نيز محوري می شود كه عالم بر مدار آن می چرخد. در آن زمان کعبه ویران شده بود و هیچ آبادی در کنار آن نبود. وقتی ابراهيم ايشان را به اين كوير می برد، می گوید « إِنِّی أَسْکنتُ مِن ذُرِّیتِی بِوَادٍ غَیرِ ذِی زَرْعٍ»(ابراهيم/37) نه یک فرزندم را، كه ذریه ام را در اين وادي مي گذارم. وادی اي كه «غَیرِ ذِی زَرْعٍ» است و اصلا در آن، کشت نمی شود. و بعد از خدای متعال می خواهد تا قلوب مردم را متمایل به آنها کند و به جای این كه به ایشان زمین و گندم بدهد، ثمرات سفره دیگران و تلاش دیگران، بر سر سفره ایشان بیاید. «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیهِمْ وَارْزُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَاتِ»(ابراهيم/37) حضرت ابراهیم خلیل، فرزند و مادر را در اين بيابان گذاشتند. در «کتاب حج» وسایل الشيعه آمده (البته در کتب قدیمی اين روايت نیست) اين طفل تشنه شد و مادر بین صفا و مروه رفت و آمد می کرد. جبرئیل فرود آمد و فرمود: شما كيستي؟ گفت: همسر حضرت ابراهیم خلیل؛ فرمود: اینجا چه می کنی؟ جواب داد: برای تکلیفی ما را اینجا آورده و ما هم با رضايت این بار را روی دوشمان خریده ایم تا اینجا بمانیم و به این تکلیف عمل كنيم، جبرئيل فرمود: شما را در این بیابان تنها به چه کسی سپرد؟ گفت: به خدا (وقتی ابراهيم برمي گشت از او سؤال کردند ما را به که می سپاری؟ گفت: شما را به  خدا می سپارم.) جبرئیل جواب مي دهد: به خوب کسی شما را سپرده است؛ برگردید. وقتي مادر برگشت؛ دید طفل، پاشنه پایش را به زمین زده و زیر پایش زمزم جوشيده است. فلذا است كه قرآن مي فرمايد: «و من یتق الله یجعل له مخرجا» دور این زمزم را سنگ چیدند. پرنده ها به هوای آب می آمدند و کاروانها و بادیه نشین های دور دست از رفت و آمد پرنده ها فهمیدند که در اين نقطه آب وجود دارد. آمدند و دیدند چشمه ای جوشیده و مادر و فرزندی در كنار اين چشمه ساكنند. گفتند: اجازه می دهید ما کنار شما اردو بزنیم. ایشان فرمودند باید ابراهیم اجازه دهد. از حضرت ابراهیم اجازه گرفتند و کنار اینها اردو زدند. هم محافظ ذريه ابراهيم بودند و هم به ايشان نان می دادند و آب می گرفتند و اين همان «و من یتق الله یجعل له مخرجا» است.

معنای تقوی و توکل در برابر هجوم ها و فشارهای درونی و دشمنان درونی

آنچه گفته شد یک معنای «و من یتق الله یجعل له مخرجا» است. معنای دقيق تر دیگري که نقل كرده اند اين است که آدمی اسیر غریزه است و غریزه امیر بر او است. در واقع انسان در بن بست غریزه خودش گرفتار است. وقتی از عهده امتحان برآمد؛ خدای متعال جای امير و اسير را عوض می کند و او می شود امیر و غریزه اسیر. این بن بست، از آن بن بست بيروني مهم تر است. وقتي این بن بست درون را خدا برای انسان  باز كرد؛ آدمی که تحت فشار بود و نمی توانست مسلط بر غریزه خودش باشد، غریزه رام او می شود. نیازهایی که او را به حرکت در می آوردند را تحت فرمان او قرار می دهد و دیگر او تحت فرمان نیازهایش نیست. در قرآن دیده اید که وقتي جناب یوسف، آن امتحان را می دهد دیگر تمام زنان مصری بنای مراوده با او را می گذارند. کار به جایی می رسد که «رب سجنا احب الیه مما یدعوننی»(يوسف/33) این همان معناي دوم است. يعني خدایا، زندان از اجابت تقاضای اینها بهتر است. کار به جایی می رسد که او امیر بر خواسته های خودش می شود. آدمی که مي خواست برای یک لقمه نان تخلف کند، دیگر از این نیاز فارغ می شود. البته اين نیاز را هم خداوند مرتفع می کند، ولي به شکلی مرتفع می کند که آدم حساب و کتابش را نمی کرده است؛ از آنجایی که نمی دانسته خدا تأمین می کند و او را از حصار خواسته ها، نیازها، غرایض و تخیلات بیرون می برد.

خیلی وقتها، فشارهایی که به ما وارد مي شود به خاطر خیالات ما است. اگر انسان از این عالم خیال عبور کند خیلی از فشارها برداشته می شود. آدم خیال می کند که این زمین و ماه و خورشید و … کاره ای هستند. اگر از عالم خیالش عبور کرد می فهمد که همه به ید قدرت حضرت حق است. «ان بیدلک لا بید غیرک زیادتي و نقصی و نفعي و ضری ان حرمتنی فمن ذا الذی يرزقني و ان خذلتنی فمن ذا الذی ینصرنی»(2) اگر انسان از عالم خیال عبور کرد، همه این قصه ها حل می شود. اگر کسی اهل تقوی شد خداوند متعال او را از عالم خیال عبور می دهد. بعضی فرموده اند تصرف شیطان همه اش مربوط به این عالم خیال آدمي است. خیال انسان را تحریک می کند. «لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين‏»(حجر/39) خدای متعال انسان را از این وادی خیال عبور می دهد «یجعل له مخرجا» لذا یک معنای دیگری که برای «وَمَن يتَّقِ اللَّهَ يجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا» بیان کرده اند این است که اگر کسی اهل تقوای الهی بود از شرکهای خفی نجات پیدا می کند. ما در واقع اسیر شرکهای خودمان هستیم فلذا خیال می کنیم زمین و آسمان ما را اداره می کنند. با پول خدا، راحت راه می رویم ولی با خود خدا راحت راه نمی رویم. جیبمان اگر پر از پول باشد آرام مي گيريم، ولي اگر خالی باشد آرام نیستیم. این راه رفتن با پول خداست نه با خدا؛ ما خیال می کنیم اگر در کویر باشیم از تشنگی می میریم و اگر در دریا باشیم سیراب هستیم. به قول آن عزیزي كه می فرمود: «آدمی که اهل توحید است نه در کویر خودش را تشنه می بیند و نه در دریا سیراب» نه در کویر از گرسنگی می ترسد و نه بر سر غذای لذیذ از سيري مطمئن است. چه بسا لقمه هایی که بر سر سفره، گلوی انسانها را گرفته و آنها را از پا درآورده است و چه انسانهایی که خداوند متعال در کویر اداره شان کرده است.

خدای متعال در قرآن می فرماید: «لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یرْزُقُهَا وَإِیاکمْ»(عنكبوت/60) پرندگان مهاجر وقتی از خانه هايشان بیرون می آیند روزیشان را با خودشان برنمی دارند، با دست خاليِ خالي، مهاجرتهای طولانی می کنند، خودشان هستند و خودشان، مهاجرت هاي شش ماهه می کنند. «الله یرزقها» خداوند آنها را تأمین می کند. از چه می ترسید! به شما می گویند از مکه به مدینه بیایید می ترسید! پرنده هایی که هجرت می کنند ما حفظ شان می کنیم شما را رها کنیم؟ کرم زیر دریا را ما اداره می کنیم از جناب یوسف غافل شویم؟ این گونه نیست.

تکیه کردن در بن بست ها به خدای متعال راه شکست راه های مسدود

بنابراین مهمترین مسأله اين است كه اگر کسی اهل تقوی بود و آنجایی که بن بست پیدا می شود نترسید خداوند متعال بن بست را از سر راهش برمی دارد عنایت دارید. بن بست تکلیف، همه اش عبارت است از تکیه به اسباب. تکیه بر اسباب است که انسان را می ترساند. بله، هر طور كه حساب كنيد مقدورات نظامی دشمن از ما خیلی بیشتر است. ذرات خانه اتمی اش چنین است و سرمایه های اقتصادی اش اینطوری است. ولي اگر این امور بخواهد انسان را از تکلیف بترساند، باید تکلیف را زمین گذاشت. ریشه این ترس چیست؟ شرک است. آن چیزی که باعث می شود که انسان بترسد در واقع شرک های خود او است. اگر خوب دقت کنيد هیچ بن بستی در بیرون نیست. بن بست خیال ما است كه ريشه اش به شرک های خفیف ما برمي گردد. وقتی كه ما خیال می کنیم دریا آدم را سیراب می کند، کنار دریا آرام هستیم و در کویر مضطرب. وقتی خیال می کنیم که پول ما را اداره می کند با پول آرام هستیم و با فقر مضطرب. ولی اگر انسان بفهمد که اینها هیچ کاره اند و «بیدک لابید غیره»، این بن بست مي شکند. وقتي اين بن بست شكست، كوير با دریا و يا سرزمین آباد با سرزمین لم یزرع چه فرقي مي كند. خداوندی که در سرزمین آباد روزی می دهد در سرزمین لم یزرع هم می تواند «من الثمرات» بدهد. الان می بینید كه هنوز هم در اين منطقه «ورزقهم من الثمرات» است. برای خداوند متعال کاری ندارد در کویر، از ثمرات کار دیگران یک آدمی را برخوردار کند. اگر کسی اهل تقوی شد از شرک خودش  در امان است.

خداي متعال می فرماید: « أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمِید»(فاطر/15) لذا ما فقیر الی الله هستیم. گاهي آدمی چون خیال می کند نیاز به این لقمه دارد، در تكليف كوتاهي مي كند. اما در مسير انجام تكليف، خداوند از مسیر دیگري غير از مسير هاي طبيعي، تأمینش می کند. نوع نیازش عوض می شود و نوع اداره خداوند متعال هم عوض می شود. شرک انسان بزرگترین بن بستی است که وجود دارد. خدای متعال در سختی ها از ما تکلیف می خواهد اگر جانب خدا را گرفتیم، هم بن بست ظاهری را برمی دارد و هم بن بست دروني را. ما را امیر بر خواسته ها وغرایضمان می کند. بن بست اصلی که شرک ما است غفلت از حضرت حق است. خداوند این شرك را برمی دارد و انسان، با تقوا به توحید می رسد.

توکل به خدا، راه خروج از شرک اجتماعی و تقواي الهي

شیطان تمام تلاشش این است که سرمایه تقوا را از انسان بگیرد. این ذات تقوی را كه از انسان گرفت، دیگر کار تمام است. تهدید و ارعاب و تضییع می کند. سعی می کند خیال انسان را تحریک کند و بگوید نشدنی است. دهها بار اتفاق افتاده و دیده ایم ولي باز هم، دفعه یازدهم می گوید نشدنی است. وجود مقدس نبی اکرم(ص) یک تنه از کنار کعبه قیام کرده تا عالم را مسلمان کند. به ايشان می خندیدند. آن موقعی که در مدينه، اصحاب سفّه دورش جمع بودند و حتي غذا براي خوردن نداشتند فرمود: می بینم بر ایران و روم پیروز می شویم. مشركين می خندیدند و می گفتند آقا نمی تواند چهار نفر را سیر کند می گوید بر ارتش روم و ایران پیروز می شویم.

اگر جامعه ای آنجا كه تکلیف به او رو می آورد پای تکلیف ایستاد خدای متعال بن بستها را می شکند و اگر ترسید بايد دائم مشرک باشد و بايد دائم با بت ها زندگی کند. اگر آنجایی که خدا می گوید نترس، بترسد، الی الابد در این وحشت می ماند و همیشه باید اسیر دشمن باشد و همیشه باید بترسد، دیگر رهایی ممکن نیست. كسي كه در وادی شرک مي ماند از تهدیدها می ترسد و با تطمیع ها ترغیب می شود. فرقي هم ندارد كه اين اسباب به ظاهر كوچك باشد يا بزرگ. کاسبی که برای رزقش دروغ می گوید ديگر تا آخر باید دروغ بگوید، چون رزقش را دست اینها می بیند و خیال می کند که با دروغ اداره می شود. جامعه اي هم كه خدا از او مي خواهد تا نترسد، اگر ترسید، همیشه باید بترسد. ولی اگر نترسید «یجعل له مخرجا» خداوند متعال این بن بست را می شکند. طوری شاخ این گاو را می شکند كه از عهده كسي برنمي آيد. خداوند متعال در جنگ بدر می فرماید ما ملائکه را فرستادیم و «وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُکمْ وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ»(انفال/10) شما خیال می کنید ملائکه کاری می کنند! ما یاریتان می کردیم. «وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ»

فهم از قدرت واقعی عالم زمينه ساز توکل

خب حالا سوال این است که چطوری می شود نترسید؟ بن بست است دیگر، چرا نترسد؟ «وَمَن یتَوَکلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» قدرت يا هر چه بخواهید خداوند متعال کافی است. خدا چه چیزی ندارد که بقیه دارند. «فَهُوَ حَسْبُهُ» تنها راه نترسیدن در بن بستها توکل به خداست. جامعه ای که اهل توکل نیست حتما دربن بستها وا می دهد و در سختی ها کوتاه می آید، چون تکیه گاه ندارد. آدمی که تکیه گاه ندارد می ترسد و مستحق هم هست که بترسد، چرا نترسد؟ آدمی که خدای متعال را قدرتش را نمی بیند و به او اعتماد نمی کند به زور ظاهری خودش اعتماد می کند این مستحق است که از زوردارتر بترسد. کشوری که به ذرات خانه اش اعتماد می کند حتما باید از کسی که ذرات خانه اش قوی تر است بترسد. اگر به پیاده نظام و سواره نظامش تکیه می کند باید از كسي که قوی تر است بترسد، چرا نترسد؟ نتيجه محاسبات عقلایی عالم همين است. کسی که به منابع زیرزمینی و ثروت و دارایی اش نگاه می کند وقتی می بیند مجموعه درآمد کشور ما خیلی كمتر از یک صدم ثروت جهانی است و فلان کشور بیست درصد ثروت جهانی در اختیارش است چرا نترسد؟ وقتی می بیند چند هزار میلیارد دلار آمریکا در جهان می چرخد و با چرخشش، همه کشورها را غنی و فقیر می کند چرا نترسد؟ و البته اگر ترسید الی الابد باید بترسد. این ترس وقتی برداشته می شود که تقواي الهي باشد. «و من یتق الله»؛ اگر یک جا نترسد خدا بن بست را می شکند و شرک انسان و يا شرک جامعه را برمی دارد و دیگر نمی ترسد. یکی از چیزهایی که خدا به ملت ما عطا کرده همين است كه آمریکا تهدید می کند، همه می ترسند ولي مؤمنین جامعه ما نمی ترسند. اگر از اين ماهواره بین ها که برخي شان صبح که به خیابان می آیند، نگاه می کنند که کودتا نشده باشد و واقعا می ترسند، بگذريم، همه چیز عادی است. مؤمنین جامعه ما کی می ترسند؟آمریکا تهدید می کند آرام آرامند. این بی نهایت عجیب است. «و من یتق الله یجعل له مخرجا»

خب توکل چطوری واقع می شود. این را هم خداوند متعال توضیح می دهد «إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ» شما گرفتار اسباب هستید ولي خدای متعال که گرفتار اسباب نیست. «قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْرًا» قدر عالم در دست او است. او که در اختیار قدر  نیست، اگر کسی این یک کلمه را فهمید راحت می تواند توکل کند و الا نه. خداوند متعال داستان جناب یوسف را در قرآن ذکر می کند. وقتي برادر را در چاه انداختند آيا اين كه یکی از برادران درخواست كرد تا به جاي كشتن، او را در چاه بیندازند تصادفي بود؟ آيا تصادفاً در پناه چاه، جا پیدا کرد و آيا تصادفاً کاروان تشنه ای كه راهش را گم كرده بود آمد تا از این چاه تلخ، آب بردارد؟ و آيا اين كه كاروانيان دلشان می خواست تا او را بفروشند و اين كه جناب يوسف در مصر فروخته شد و عزیز مصر كه فرزندي هم نداشت يوسف را مي خرد و او را فرزند خوانده خود قرار مي دهد آيا همه اين ها تصادفي است؟ خداي متعال مي فرمايد: اینطوری حرف نزنید «وَکذَلِک مَکنِّا لِیوسُفَ فِی الأَرْضِ»(يوسف/21) تصادف نيست. ما تمکین کردیم، بعد گله می کند «ولکن اکثر الناس لا یعلمون» (يوسف/21) اکثر مردم همین مطلب واضح را نمی فهمند. مگر خداي متعال نبود که ما را از سلطه 2500 ساله نجات داد، مگر 30 سال نیست که اینها می گویند با ذرات خانه مان ایران را می زنيم. آمدند در خلیج فارس ایستادند و گفتند این ملت باید نابود شود و البته نتوانستند. با محاسبات عادي گفتند اين مطلب ممكن است ولی « إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْرًا»

توکل و تقواي ولات تاريخي و اجتماعي، مايه نجات تاریخ و سرچشمه تقوای جامعه

همه آن چه كه عرض کردم مقدمه یک بحث بود و آن این که همان طوری که در مقام بلا، یک ولی ای بلا می کشد و یک جامعه ای نجات پیدا می کند (مثل یوسف صدیق سلام الله علیه كه صبر کرد و به طفيل او مردم مصر نجات پیدا کردند و موحد شدند) در مقام توکل هم همینطور است. خیلی جاها ولی خدا، توکل می کند، خدای متعال یک تاریخ، يك جامعه و امت را از بن بست نجات می دهد. به تعبیر دیگر تقوای او سرچشمه تقوای جامعه است و جامعه به تبع او متقی می شوند. اگر او بترسد، مردم می ترسند، اگر او بایستد، مردم می ایستند، مثل ايستادگي جناب ابراهیم خلیل(ع) در ميان یک جمعیتي كه بت می پرستيدند.

البته بت كه فقط همين چوب و سنگ نیست. ما خیال می کنیم همين طوري، هر سنگي را پيش رويشان مي گذاشتند و در مقابل آن سجده می کردند. پس چرا کوه ها را سجده نمی کردند. پشت سر اين سجده هزار فلسفه و فلسفه اجتماعی داشتند. بتکده درست کرده بودند مثل جهان تکنولوژیك امروز و همان طور که جهان این تکنولوژی را می پرستد، برایش سجده می کند و همه مناسبات آن تابع تکنولوژی است، آن ها هم بت هايشان را مي پرستيدند. این تکنولوژی پرستها، خیال می کنند خیلی بهتر از بت پرستهای زمان حضرت ابراهیم هستند.

حضرت ابراهیم مامور می شود تمام بتکده را ویران کند. می رود و نمی ترسد، این است که «إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کانَ أُمَّةً قَانِتًا»(نحل/120) ابراهيم، به تنهایی یک امت است. مقابل همه ارزشها و مقدسات باطل به تنهایی ایستاده است، این بتکده را ویران می کند و هیچ نمی ترسد، بر آن ها احتجاج می کند و مي گويد بروید از بت بزرگ بپرسید. در مقابل، آن ها جمع شدند، آن گونه كه شيطان به آن ها ياد داد آتش بزرگي به پا کردند و با منجنیق حضرت را داخل آتش انداختند؛ باز هم نمی ترسد، در روایت است که جبرئیل گفت: من چند جا مضطرب شدم. یکی آنجا که حضرت براهیم بین زمین و آسمان بود. خداوند متعال گفت او را قبل از این که در آتش بیفتد درياب و الا کارت تمام است. جبرئيل به سرعت آمد. ملک باد آمد و ملک باران آمد، به جناب ابراهيم عرضه داشت کاری ندارید، فرمود نه، با شما کاری ندارم. در روايت آمده است: علت این که حضرت ابراهیم، خلیل شد همین بود. آدمی که از دست دیگران می گیرد، محبت دیگران در دلش قرار می گیرد. آدمی که فقط از دست خدا می گیرد، فقط برای خدا خليل می شود.

باز در روايت آمده است: هیچ کس را رد نکرد یعنی واسطه رحمت خدا بود، ولی از آن طرف از غیر خدا نگرفت. کسی که رحمت خدا را به دیگران می رساند و فقط هم از خودش می گیرد خلیل می شود. بین زمین و آسمان در آتش نمرود جبرئیل آمد. جناب ابراهيم مي گويد فقط خدا، من از خدا می خواهم. خداوند متعال فرمود «یا نَارُ کونِی بَرْدًا وَسَلاَمًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ» با اين توكل ابراهيم كار نمرود يكسره شد. رعب مردم شکسته شد و متدین شدند. کار حضرت امام نيز همین بود. ایشان در ميان آتش رفتند تا آتش خاموش شد و آن وقت «یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» ما فکر می کنیم راحت بوده در حالي كه اين طوري نيست، کسی در ميان آتش رفته و آتش را خاموش کرده و الا آتش خيلي سنگین بود. الان هم همینطور است. یک ملتی باید تا آخر بایستد و این بتکده را ویران کند و البته خداوند متعال هم اين آتش را  برایشان سرد می کند. وقتی سرد شد همه ملتها « یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» می آیند. این همان گردنه ای است که جامعه مؤمنین باید از آن عبور کنند که انشاء الله ظهور حضرت فراهم شود.

خاموش شدن ظلمات تاريخ با عاشورا

همه این بحث مقدمه یک جمله بود. بعد نبی اکرم یک آتشی به پا شده که تمام کائنات را می سوزاند. یک ظلمتی آمده که همه عالم را در حیرت می برد. «او کظلمات فی بحرٍ …» یک بت پرستی راه افتاده که قابل مقایسه با بت پرستی نمرود نیست. شیطنت حساب شده و پیچیده اي است. حضرت در خواب دیدند بنی تیم و بنی ادی از منبر ايشان بالا رفته اند و از منبر حضرت مردم را به قهقرا برمی گردانند. واقعاً از مصدر خلافت، امپراطوری بنی امیه به پا کرده بودند. خلافت، تبدیل شد به امپراطوری. چیزی که در اين خلافت نبود خدا بود. انتهایش همین است که وقتی سر مطهر سید الشهداء  را دید يزيد ملعون گفت «لعب الهاشم بالملک فلا خبر جاء و لاوحی نزل» این سخن اولی شان هم بود. این فتنه ای که به پا شده براي یک روز و دو روز و یک امت نیست، فتنه همه تاریخ و بلكه بزرگترین شیطنت و بت پرستی تاریخ است. آن کسی که مقابل این بت مي ایستد و در ميان شعله مي رود و شعله را خاموش مي کند سید الشهداء (ع) است، آن کسی که این ظلمات را از تاریخ محو مي کند حضرت سید الشهداء(ع) است. آن کسی که امواج فتنه را مي شكند، فتنه ای که همه تاریخ را دربرمی گیرد و از سر همه می گذرد و فیلسوف و عارف و موحد، همه را غرق می کند. «و من لم یجعل الله له نوراً ای امام من ولد فاطمه فما له من النور فی یوم النور»(3) هر کس که دست امام، دستش را نگیرد غرق مي شود. این فتنه خیلی بزرگتر از این است که فلاسفه، عرفا، متکلمین، سیاستمداران و … رفعش کنند. تنها يك نفر می تواند این کار را بکند و آن سید الشهداء(ع) است.

بله حضرت به این میدان آمد، به خدا توکل کرد و چه توکلی! ببینید کدام یک بالاتر است، آن كه ابراهيم، اسماعیل و هاجر را کنار کعبه آورد و يا آن كه سید الشهداء اهل بیتش را به کعبه مي برد. همه می گفتند ايشان را خود نبر، فرمود «ان الله شاء ان یراهن …» کدام توکل بالاتر است، قربانی کردن اسماعیل یا «اشبه الناس برسولک خلقً و خُلقً» را به دم تیغ این درنده ها سپردن، آن هم به طوری که «قطعه بسیوفهم» کدام یکی سخت تر است؟ بیخود حافظ می گوید «مریدش پیر … پیر مغان زمن نجر ای شیخ» خطابش به حضرت ابراهیم خلیل(ع) است. می گوید من مرید نبی اکرم هستم. ببین کی بهتر عمل کرد کربلا را ببین عاشورا ببین و سید الشهداء(ع) را ببین این وعده وفای به عهده خداست. حالا توکل سید الشهداء(ع) وسط آتش ایستاد نه فقط خودش، حتی فتنه ای که در کربلا بود. این را مکرر عرض کردم، آتش اين فتنه از آن آتشی که حضرت به ابو هارون مکی فرمودند تا در آن بنشيند بالاتر است. امام حسين، شب عاشورا گفتند جانتان را بردارید و از این معرکه آتش، بروید. آتش است، اما ملتمسانه ماندند. روز عاشورا از يكديگر سبقت می گرفتند تا خونشان را بدهند. این «وَمَن يتَّقِ اللَّهَ يجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا ، وَمَن يتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ» خداوند خود به تنهايي کار امام حسین را به مقصد می رساند. «اشهد ان الله تعالی منجز لک ما وعدک من النصر و التایید فی هلاک عدوک و…» «اشهد ان الله تعالَ تالعُ بثارک» خدا حامی این خون است و کار امام حسین(ع) قطعاً به نتیجه می رسد و مزدش می شود ظهور. همه اش نتیجه آن توکلهاست. اگر این فتنه برداشته می شود که الان از جامعه مؤمنین برداشته شده است که خیلی فتنه عظیمی است فقط با توکل سید الشهداء(ع)، ایستاد مقاومت کرد با همه وجود فقط وقتی انسان می تواند بفهمد که امام حسین(ع) چه کرده که روایات را ببیند سماوت و ارض میدان درگیری حضرت بوده است نمی دانم چطوری، «لقد عظمت الرزیه و جلت و عظمت مصیبتُ بک علینا و علی جمیع اهل الاسلام و جلت و عظمت مصیبتک فی السموات علی جمیع اهل الاسلام» اگر می بینید بن بست پرستی از دنیای اسلام بسته شده فقط با این توکل و تقوا است.


پی نوشت ها:

(1) مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل ؛ ج‏11 ؛ ص216

(2) مناجات شعبانيه

(3) الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 195

 

فهرست مطالب