نشست چهل و پنجم- آیات انتهایی سوره مبارکه شعراء

مقدمه استاد چیت چیان در رابطه با حضرت عیسی به مناسبت ولادت ایشان

بسم الله الرحمن الرحیم

قبل از اینکه به موضوع جلسه بپردازیم میلاد با سعادت و نورانی حضرت عیسی بن مریم را به شما تبریک می گوییم. با تاکید بر این نکته که حضرت عیسی مسیح (ع) صرفا پیامبر مسیحی ها نیستند و مکرر این موضوع در این جلسات تکرار شده است. باید بدانیم که جریانی که انبیا دارند همان جریان را اهل بیت نیز دارند همان طور که ما نمی گوییم من پیرو حضرت حجت هستم و با امام حسن مجتبی(ع) کاری ندارم، انبیا هم همین طور هستند و کسی که معتقد به پیامبری حضرت خاتم است یعنی انبیای دیگر نیز انبیاء او هستند. این تصوری که در جامعه هست حضرت عیسی و موسی برای بقیه و حضرت پیامبر(ص) متعلق به ما هستند تصور جاهلانه ای است. ما که به پیامبر اکرم(ص) معتقد هستیم همه ی انبیای دیگر پیامبر ما هستند و رعایت عزت و احترام آن ها لازم است و آن ها مسیر های اتصال ما به خداوند هستند همان طور که ما در زندگی خود ممکن است جایی به امام حسین(ع) متوسل شویم و جایی به امام رضا(ع) و.. جایی هم می شود که به هر یک از انبیای الهی متوسل شد و ما در این زمینه دچار غفلت تاریخی هستیم و باید دست از این کار برداریم. حضرت عیسی (ع) یکی از شخصیت های مهم ما شیعیان هستند. حالا اگر کسی این ها را جدی نگیرد وقتی که حضرت عیسی(ع) در معیت حضرت حجت تشریف می آورند می بینیم که فرقی بین آن ها نیست و هر دو بزرگوار پرچم دار حرکت توحید اند و کسی که حضرت عیسی را نمی شناسد مثل این است که بال راست حرکت حضرت حجت را نمی شناسد و آن جا عمق این غفلت خودش را نشان می دهد بالاخص اینکه حضرت عیسی( ع) هم زنده هستند و ماجرا خیلی جدی تر از این حرف ها است.

موکدا توصیه می کنم که نسبت به ایشان توجهی داشته باشیم و خودمان را از مومنان حضرت عیسی بدانیم و ان شاءالله از جمله ی پیروان و شیعیان حضرت عیسی باشیم. چرا؟ چون این دستور حضرت عیسی بود که به سراغ پیامبر خاتم بروید و ما داریم به دستور حضرت عیسی(ع) عمل می کنیم و چون حضرت عیسی گفته اند به سراغ حضرت خاتم بروید، به سراغ ایشان رفته ایم چه اینکه داریم به دستور حضرت موسی و ابراهیم و نوح و… عمل می کنیم و تابع و پیرو و شیعه ی همه ی انبیای گرام هستیم. ان شاءلله که نام و یاد و وجود و حضور حضرت عیسی(ع) در زندگی ما پر رنگ تر شود و ما نیز از زمره ی پیروان فوق العاده و صدیق حضرت عیسی(ع) باشیم.

ما در قیامت می توانیم یار همه ی انبیا باشیم و نباید تنگ نطر باشیم. باید بگوییم ما می خواهیم رفیق همه ی اولیای الهی باشیم با همه این افراد قرابت را به دست آوریم و این موضوع شدنی هست و در روایات ذکر شده است.

موضوع جلسه

قرار بود در این جلسه در مورد ایمان برخواسته از هر یک از انبیای الهی گفتگو کنیم و بدانیم که هر کدام از انبیا چه ایمانی را برای ما  به ودیعه گذاشته اند. یک انسانی که به پیامبر خاتم معتقد است یعنی میراث همه ی انبیا در زندگی او جلوه دارد. یعنی ثمره ی همه ی انبیا در زندگی او جاری و ساری است. قرار بود ایمان های خود را نوحی، ابراهیمی، موسوی، عیسوی، هودی و صالحی بکنیم و ایمان همه ی انبیا در زندگی ما جلوه داشته باشد و این ارتباط برقرار باشد.

در آیات انتهایی سوره موضوع  به پیامبر گرامی اسلام می رسد. وقتی خداوند داستان همه ی انبیا را ذکر می کند و می گوید که شما باید مومن به این انبیا باشید، حالا ما شایستگی پیدا می کنیم به پیامبر خاتم برسیم. و اگر کسی مراحل قبلی را طی نکرده باشد به محضر پیامبر خاتم نمی رسد. خیلی ها خدمت پیامبر خاتم رسیدند اما از او تنها به اندازه ی انسان عالم بهره بردند. خیلی ها خدمت پیامبر خاتم رسیدند و از او نهایتا به اندازه ی حضرت آدم بهره بردند. خیلی ها خدمت حضرت خاتم رسیدند و از او به اندازه ی انسان معنوی استفاده بردند. هر کس خدمت ایشان رسید از او به اندازه ی خاتمیت او استفاده نکرده است و افراد معدودی بودند مانند امیرالمومنین و جناب سلمان که اگر به هر دوی این دو نگاه کنید یک وجه مشترکی دارند.

امیرالمومنین در نهج البلاغه گفته اند من با تمام انبیای الهی زندگی کردم و در احوالی که در مورد جناب سلمان هست می گویند ایشان یک به یک ماجرای انبیا را دنبال کرد و ایمان به همه ی آن ها آورد و رسید به این موضوع که بعد از حضرت عیسی باید پیامبر دیگری باشد. یعنی او پیگیر ماجرای انبیا بود.

این دو نفری که شاخص هستند که از پیامبر خاتم به وجه خاتمیت او بهره برده اند، حواسشان بوده که سلسله ای از انبیا هست و درکی از قبلی ها داشته اند، مرتبه ی آن ها بالاتر آمده بود و منتظر بعدی بوده اند. وگرنه دیگران در سطوح پایینی از پیامبر استفاده کرده اند.

الان هم کسی بخواهد از پیامبر گرامی اسلام اکمل بهره را ببرد، باید یک به یک به انبیای قبلی مومن شود باید به حضرت نوح مومن شود و تعلیمات او در زندگی اش جاری شود و حضرت ابراهیم ایمان بیاورد و ایضا به حضرت لوط، موسی، عیسی و … ایمان بیاورد و در زندگی اش جاری شود تا تعالیم سطح بالای حضرت پیامبر در وجودش جاری بشود و گرنه حرف های حضرت رسول را می شنود اما بچگانه می فهمد. حضرت پیامبر(ص) در مورد معراج حرف می زنند، اما تصور او  از ملاقات خدا همچنان بنی اسرائیلی است خب این باید یک بار بنی اسرائیل و حضرت موسی را تجربه کرده باشد که وقتی معراج پیامبر را می شنود ، بالاتر برود. اگر این موضوع این گونه نبود لزومی نداشت خداوند یک به یک داستان انبیا را در قرآن ذکر کند و لزومی نداشت خداوند اینقدر به ایمان به تمام رسولان تاکید کند. ولی مهم است.

تدبر در سوره شعرا

در سوره شعرا انبیا یک به یک ذکر می شوند و به من و شما گفته می شود ایمان آوردی به هر کدام از این ها؟ بعد که ایمان می آورید به هر کدام از این انبیا، مهیا می شویم برای این آیات انتهایی سوره شعرا:

وَإِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ. این حقیقت قرآن که کلامی است که از زبان پیامبر جاری می شود و منطور حرف هایی است که پیامبر می زند و می گوید که حرف های پیامبر خاتم از جانب کسی که تمام عالم را به سوی کمال سوق می دهد نازل شده است.

نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ. نزول آن به واسطه ی روح الامین صورت گرفته است. معلوم است یک واسطه ای به نام روح الامین در عالم هست و او حقیقتی ملکوتی، در نهایت قداست و عصمت و امانت است. این کلماتی که بر زبان مبارک پیامبر گرامی اسلام آمده از جانب رب العالمین و با واسطه ی یک موجود ملکوتی که در نهایت امانت پایین آمده است. یعنی کانال وسیع، بزرگ، فوق العاده و پاک واسطه ی پایین آمدن کلمات و عبارت ها است.

واژه ی (به) در این آیه به این معناست که قرآن در نازل شدنش یک موجود منفعل نیست و فعال است. ارتباط پیامبر با ملکوت یک ارتباط منفعلانه نیست. نه سیم و نه دریافت کننده ی آن منفعل نیستند و اینطور است که جناب روح الامین یا پیامبر نعوذ بالله شعور نداشته باشد. او ذی شعور است و حقیقتی که به او منتقل می شود با ادراک او همراه است البته این موضوع بحث مفصلی دارد.

آغاز بحث تجربه ی نبوی از اینجا بود که وحی ای که نازل می شود به تجربه رسول آمیخته می شود. پس آمیختگیِ با تجربه دارد. از اینجا شروع شد که این تجربه نبوی است و این تجربه سطوح دیگری هم دارد و مباحث دیگر. اینجا جای حساسی است. موضوع دقیقی است. نه این طوری است که به خاطر اینکه وحی آغشته به محدودیت ادراک بشری نشود رسول را باید تبدیل کنید به یک آدم معاذالله نفهم که بعضی در تاریخ این کار را کردند. برای اینکه بگویند وحی دست خوش هیچ چیزی نمی شود رسول امی را تبدیل کردند به رسولی که بی سواد است. امی را بی سواد معنی کردند که پیامبر را تبدیل کنند معاذالله به یک آدم ساده نفهمی که هیچ نمی فهمد و بعد که سیمش وصل شده حرف های گنده گنده می زند. اشتباه کردند. این دور از آیات قرآن است. آیات چنین رسولی را توصیف نمی کند. این غلط است. بعضی هم وقتی شعور، زیرکی و فراست پیامبر را وارد کردند، وحی را دست خوش تغییرات این فراست کردند. گفتند خب پس این فراست که نمی تواند بی تاثیر باشد، پس وحی آمیخته با این زیرکی و فراست است. حرف های بدی هم نزدند گفتند پیامبر انسان هوشمندی بوده است و هوشمندی او وحی را به این شکل درآورده است. ولی چیزی که درست است امری بین الامرین است. نه این حرف درست است و نه آن حرف. وحی حقیقتی است که دست خوش هیچ تغییر و تبدلی نمی شود. کلام محکمی است که از اول آنچه را می خواهد بگوید معلوم است. اصلا تحت تاثیر شرایط قرار نمی گیرد. اصلا چیزی تحت عنوان شان نزول، به این معنی که ما فکر می کنیم نیست که اتفاقی افتاد، بعد خدا گفت حالا که این اتفاق افتاد بگذارید من یک چیزی بگویم. حضرت علامه در المیزان مفصل توضیح دادند که شان نزول نقش تالیفی در آیات ندارند. مثل اینکه من سخنرانیم را آماده کرده ام و در جیبم است. شما یک جمله ای می گویید من می گویم اتفاقا برای این جمله شما من مطلبی آماده کردم. من مطلبم را قبل از اتفاق آماده کردم.

سوال: آیا می شود ضروری نگاه کرد؟ یعنی کل این مجموعه یک سیر ضروری است که بر اساس مطلبی که باید گفته می شده، آن اتفاق که باید افتاده است؟

استاد: این موضوع که وسط می آید خودش انواع دارد بعضی ها مانند علامه مصطفوی می گویند رخداد وابسته به متن بوده است. بعضی می گویند چون در علم خدا بوده است این طوری شده است. ولی آن چیزی که محکم ماجرا از قرآن است، این است که وحی اصلا تحت تاثیر محیط نیست. اگرچه برای محیط نازل می شود. یعنی می آید برای عالم پایین، ولی وابسته به عالم پایین نیست. انتقالش بدون ادراک اصلا امکان ندارد ولی وابسته ی به ادراک نیست. یعنی اینکه اگر من الان یک جمله ای می گویم شما آن را می شنوید و می روید عین این جمله را منتقل می کنید، به آن وحی نمی گویند. این فرآیند اسمش وحی نیست. این فرآیند ضبط و پخش است مثل رکوردر. وحی از جنس القا است. معنا در شما شکل می گیرد. لذا ادراک شما باعث فهمش می شود. اگر چه خودش دست خوش ادراک شما قرار نمی گیرد. برای همین ضرورت وحی، شدت طهارت است. تا در کسی طهارت به جایی نرسد که قرآن می فرماید در وجودش هیچ چیز دیگری غیر خدا نیست، اصلا وحی جاری نمی شود. برای همین این نوع وحی فقط مخصوص انبیا است. در ما چنین وحی ای وجود ندارد. چون این سطح از اخلاص فقط در انبیا محقق شده است.

سوال: اینکه می گوییم گوینده مثل رکوردر نیست یعنی چه؟

استاد: یعنی اگر او ادراک نکند اصلا نازل نمی شود. یعنی همه ی آیات قرآن به این دلیل نازل شد که پیامبر درکشان می کرد. ما می گوییم هوش و فراست فرد اثر ندارد، بعضی می گویند اثر دارد. آن ها می گویند بالاخره این ادراک در شکل گیری اثر دارد. ادله خودشان را هم دارند. ادله شان این است که ادراک در این ماجرا موثر است و آن را قلب می کند و به جنس خودش تبدیل می کند. ولی حضرت امام یک بحث مفصلی در این زمینه دارند می گویند چنین اتفاقی نمی افتد یعنی وحی قلب نمی شود ولی ادراک می شود. یعنی آیه ای نازل نشد مگر این که پیامبر ان آیه را می فهمید. پیامبر اگر آیه ای را نفهمد، آیه اصلا نازل نمی شود ولی نه به این معنی که پیامبر ادراکش در آیه نقش دارد.

پیامبر در اوج طهارت است. این نوع از وحی با ختم نبوت، دیگر تمام شده است. جملات اهل بیت هم اگر در اوج طهارت و به ملکوت وصل هستند، ایه ای به این کتاب دیگر اضافه نمی شود. آن مدل وحی مدل خاصی است.

وَإِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ. نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ. حقیقتی که نازل شده از جانب رب است. به واسطه روح الامین است. یعنی نزول را روح الامین دارد انجام می دهد.

عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ. به قلب پیامبر گرامی اسلام نازل می شود نه به زبان ایشان. این قلب باید آن را درک کند تا بگوید. ادراک نکند اصلا نازل نمی شود. ثمره اش از ملکوت و روح الامین می آید به قلب پیامبر تا مردم را احیا کند. پیامبر در جمع بود به او وحی می شد هیچ کس نمی شنید چون وحی به قلب نازل می شد. پیامبر واضح می شنید ولی بقیه نمی شنیدند.

درباره انذار قبلا حرف زده ایم. انذار تکانی را می گویند که فرد را به حیات برگرداند. مثل آن شوکی که به قلب ایستاده می دهند تا ضربانش برگردد. انذار یعنی پیامبر با بیان حقایق این انسان مرده را دوباره زنده کند. این می شود فرایند ماجرای وحی.

بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ . درباره ی عربی هم مفصل صحبت کردیم. عربی به معنای زبان عربی در مقابل انگلیسی و فارسی نیست. عرب در کلام قرآن به معنی فصیح است. عربی بودن یعنی در نهایت فصاحت است. بین همه زبان ها البته زبانی که از همه فصیح تر است، زبان عربی است. فلسفه عربی بودن زبانش به خاطر اقلیم حجاز نیست. این طور نیست که اگر در انگلستان بود، انگلیسی می آمد. هرجای دنیا هم بود به همین زبان می آمد. ولی عاقلانه نیست در جایی بیاید که مردم زبانش را ندانند. اما از اول قرار بوده عربی باشد چون فصیح ترین زبان است. دغدغه اش فصاحت است. فصاحت هم نه به معنای ادبی بودن. فصاحت یعنی حرفش را واضح و روشن توانسته بزند. اگر به زبان دیگری می خواست این حرف واضح و روشن را بزند باید 50 برابر این حرف می زد.

وَإِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ. فکر نکنید یک دفعه این حقایق در آمده است. این حقایق ذره ذره در عالم در حال نازل شدن بوده اند. معارف این قرآن را حضرت داوود، خضرت صالح، حضرت هود و… می فرمودند. ذره ذره این حقایق آمد تا جایی که به کامل ترین شکل درآمد و آن ها را در قرآن گفت. انگار بشر را رشد دادند تا حالا بتواند همه حرف را بزند. اگر قرآن را ببرید برای آدم های زمان حضرت داوود بخوانید خیلی اش را خودشان می خوانند و دارند. به همین دلیل می گوید تنزیل زیرا تدریج است.

أَوَلَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِي إِسْرَائِيلَ. علمای بنی اسرائیل هم وقتی قرآن نازل شد، فهمیدند این کتاب وحیانی است. موضوع برایشان واضح و روشن بود. موضوع آن قدر گم نبود که بعدا شلوغ کردند و گم کردند. گزاره ها و علم غیب هایی بود که در کتاب هایشان داشتند ولی به کسی نمی گفتند.   

وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ. فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ مَا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ.  اعجمی به معنای فارسی نیست و به معنای غیرعربی است. امروزه رایج شده است عرب و عجم را می گویند عرب و فارس. اعجم به معنای غیر عربی و غیرفصیح است. یعنی اگر به زبان عربی، فصیح و این قدر مشخص نگفته بودیم و پیچیده اش کرده بودیم، شما ایمان نمی آوردید. واضح داستان را تعریف کردیم. این کار خوب است و این کار بد. خدا این طوری است. خیلی فصیح و فطری برای شما مطرح کردیم. باز هم شما ایمان نمی آورید. اگر پیچیده و کدگذاری شده می گفتیم بهانه می کردید که نمی فهمید و ایمان نمی آوردید. بهترین موضع گیری در برابر همه، «من نمی فهمم شما چه می گویید» است. نه تایید کردی و نه رد، اما طرف را نابود کردی. برای کسی که نخواهد ایمان بیاورد بهانه آوردن کاری ندارد.

كَذَلِكَ سَلَكْنَاهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَاینجوری سلوک پیدا می­کند در قلوب مجرمین. سبک و سیاق مومنین این چنین است. مجرم یعنی کسی که تصمیم گرفته است چه کار کند و نمی خواهد قبول کند. بهترین حالت این است که بهانه جور کند.

سوال: « نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ» فرد را می گوید یا زبان اعجمی را می گوید؟

استاد: ” نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ ” یعنی به سبک، سیاق و مدل اعجمیان. بعید است فرد موضوعیت داشته باشد.

آن ها می­گفتند نمی فهمیم. خدا اعجمی نازل نکرده بود [باز] آن ها بهانه می­کردند نمی فهمند علی رغم عربی بودن.

این آیه نشان می دهد که بهانه است. وگرنه بیان کردن این آیه بی­خاصیت بود. اگر آدم این چنین موضعی نداشته، خدا نباید اصلا همچین حرفی می زد.

آیۀ جلوترش هم باز همین را می گوید. اما متوجه باشید که وقتی آیه­ای بر یک موضوعی تاکید می­کند، یک مساله­ای آن جا وجود دارد. خدا حرف اضافه نمی­زند. وقتی دو بار تاکید می کند، که این قرآن عربی است و نه عجمی. چه چیزی دارد می گوید که این آری و غیر از این خیر. نشان می دهد که دارند بهانه می کنند. حالا جالب است که این بهانه را من و شما هم می آوریم. یک نمونه برای شما می گویم متوجه شوید. بنی­اسرائیل رفتند سراغ موسی (ع) گفتند چی کار کنیم؟ گفت بروید یک گاو بکشید. چی کار کردند؟ گفتند روشن نیست موسی! واضح­تر صحبت کن! [موسی (ع) گفت] خب بروید یک گاوی بکشید که این شکلی باشد، زرد باشد. ای بابا! موسی روشن نیست! چرا اینجوری حرف میزنی موسی؟! درست صحبت کن! واضح بگو دیگر امر برای ما روشن بشود. آقا فیلم بازی نکن، بگو نمی خواهم انجام بدم، عه! آقا واضح گفتند، برو گاو رو بکش. بگو نمی خواهم انجام بدهم! نگو روشن نیست. روشن نیست، استیل قشنگی است. الان در دنیا از این استیل هم استفاده می شود. خیلی باکلاس هم هست.

سوال: در سلکناه ضمیر به چی اشاره دارد؟

استاد: کلام وحی. یعنی در قلوبشان با کلام خدا این گونه مواجهه کردند. علت فاعلیت خدا هم این است که بگوید خدا راه را باز گذاشته است. خدا می توانست یک کاری کند هیچ کس نتواند با قرآن از این اداها درآورد؛ کاری نداشت. ولی خدا اجازه داد آدما شلنگ تخته بیندازند.

سوال: آیا در این آیه باید یک موضوع جدی برای گفتنش وجود داشته باشد؟

همۀ آیه­ها. هیچ آیه ای نیست که بدون مساله باشه. چون یک آیه در قرآن داریم که “هدی للناس”، هیچ آیه­ای نیست که صرفا توصیف باشد. حتما هر آیه­ای می خواهد انسان را از یک جایی به یک جایی برساند، یک نقصی را برطرف کند. اگر خدا هدفش توصیف کردن بود که می نشست همین طوری توصیف می کرد؛ توصیف تنها نداریم. خدا هنر برای هنر ندارد. آیه برای آیه نازل نکرده است. آیه نازل کرده که یک چیزی را درست کند.

ماها خیلی جاها برای عمل نکردن نفهمیدن را بهانه می­کنیم. خیلی ها این کار را می­کنند. مثلا خدا می گوید “اتقوا الله”، تقوا پیشه کن دیگر، خودت را کنترل کن. تقوا؟! تقوا چیه؟! خب اگر واقعا نمی فهمی تقوا چیست و واقعا می خواهی عمل کنی، برو در قرآن ببین تقوا چیست. ولی ما عمل نمی­کنیم، چون نفهمیدیم! بعد هم منتظر هستیم بیایند به ما بفهمانند.

سوال:  بهانه را از عرب ها گرفتند و به ما بهانه دادند چون عربی است و ما واقعا نمی فهمیم زبان عربی!

استاد: در ابتدا گفتم منظور از عربی زبان عربی نیست، فصاحت است. شما اصلا فکر کنید یک دانشمندی در دنیا یک نظریۀ جدید داد که همه هم می­گفتند این نظریه درست است و دنیا رو می تواند متحول کند. شما بالاخره بخواهید نسبت خودت با آن نظریه را بفهمی، سعی می­کنی نظریه­ش را بخوانی. یعنی اگر لازم باشد بروی به خودت زحمت بدهی انگلیسی یاد بگیری، می روی یاد می گیری که نظریه­ش را بخوانی. می­خواهم بگویم اگر یک نفر واقعا اعتقاد داشته باشد که من باید بروم نظریۀ را بررسی بکنم، چی کار می کند؟ اگر من دغدغه دارم که طبق حرف خدا عمل کنم، می روم آن را مطالعه می­کنم که برایم معلوم بشود حرف خدا هست یا نیست. من اصلا نمی خواهم بگویم آدم ها حتما باید ایمان بیاورند، ولی حداقلش این است که بروند بفهمند و بعد بگویند به نظرم این حرف خدا نیست. اشکال ندارد، مشکل این است که برود بفهمد، بعد بگوید نیست. آدم ها برای این که عمل نکنند می گویند نفهمیدیم. مشکل این روحیه هست.

سوال: چرا خدا به پنج زبان زنده دنیا نمی آورد؟

استاد: خدا این کار را نمی کند. برای همین می گوید “سلکناه”. می گوید نه، من هرکس را که بخواهد در برود، بهانه می دهم در برود. به خاطر اینکه من ایمان می خواهم، من که نمی خواهم آدم ها رو بیندازم در سه­کنجی؛ می خواهی بیا ایمان بیاور، نمیخواهی هم نیاور! می توانست یک کاری کند بهانه را از آدم ها بگیرد، اما خدا از این کارها نمی کند. خدا راه فرار را هیچ وقت نمیبندد.

سوال: فکر کنم عربی، منظورش همان زبان عربی است. چون خدا در برابر عربی، اعجمی آورده، اعجمی که غیرفصیح معنی نمی دهد.

استاد: اعجمی اصلا در کلام عرب، به معنای کلام غیر فصیح است. در خود کتب عرب اگر نگاه کنید، حتی اگر یک نفر غیر فصیح عربی حرف بزند، به او می­گویند چرا اعجمی حرف میزنی؟ اعجمی به معنی غیر فصیح است. اما بعدا در تاریخ، تبدیل شده به عرب و عجم، تبدیل شده به فارس و عرب.

لَا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِيمَ. مشکل این است که ایمان نمی آورند تا اینکه با عذاب روبرو بشوند. یعنی حتما باید کار برسد به آن جایی که دیگر به فشار می­افتد. آن وقت می گوید غلط کردم.

فَيَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ. این در حالی است که عذاب ناگهانی می آید. مثل این که طرف دارد رانندگی می­کند، چرت می زند، به او می گویند چرت زدن عذاب دارد، می میری. او فکر می کند تصادف کردن و مردن در یک پروسه­ای اتفاق می­افتد [برای همین] من متوجه می شوم. در صورتی که همه آن هایی که در رانندگی از بین می روند در اغلب اوقات در لحظه این اتفاق می­افتد. بغتهً هست. چرا فکر می­کنید تدریجی است؟

فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ. آن موقع می گویند نمی شود به ما مهلت بدهید؟

أَفَبِعَذَابِنَا يَسْتَعْجِلُونَ. این ها همان هایی نبودند که می گفتند اشکالی ندارد بگذارید عذاب بیاید؟ فکر نمی کرد این طوری باشد. همه هم اینجوری­ هستند. همه وقتی یک خطایی می­کنند، می گویند من فکر نمی کردم این طوری بشود. اگر فکر می کردم این غلط را نمی کردم. خدا نیاورد آن روزی را که آدم خطایی بکند و با عاقبت غیرقابل بازگشت خطایش رو به رو بشود. بعضی خطاها، آدم عاقبتشان را نمی بیند، بعضی را آنا عاقبتش را می بیند و یک عمر با عذاب زندگی می ‌کند که به من گفته بودند این کار را نکن..

یک وقت در دنیا است، و امید بازگشت در عرصه‌ های مختلف وجود دارد‌؛ می گوید حالا که کور شدم اشکال ندارد. توبه می‌ کنم. ایمان می آورم. ولی یک جایی هست اصلاً جای بازگشت وجود ندارد. همین حالت برای عذاب کافی است. دیگر آتش جهنم نمی‌ خواهد؛ این که یک نفر خودش را در حالت کوری و کری ببیند و بفهمد دیگر بازگشت وجود ندارد‌. اصل عذاب حالت غبن و حسرت خود انسان است. حالا آتش هم هست ولی آن مهم نیست. مشکل این عذاب درونی است. 

أَفَرَأَيْتَ إِنْ مَتَّعْنَاهُمْ سِنِينَ. ثُمَّ جَاءَهُمْ مَا كَانُوا يُوعَدُونَ.  مَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَا كَانُوا يُمَتَّعُونَ. آدم ‌ها فکر می‌ کنند می‌ توانند جلوی عذاب را بگیرند. از این جا جسور می شوند. می گوید قبلی ‌ها بی ‌عرضه بودند ما عرضه داریم. ما تسلیحات و امکانات داریم و آن ها نداشتند. فکر می کنند با آنچه فراهم کرده است می تواند جلویش را بگیرد.

وَمَا أَهْلَكْنَا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا لَهَا مُنْذِرُونَ . هیچ قریه ‌ای هلاک نشدند مگر اینکه بودند افرادی که حقایق وحیانی را به این ‌ها گفتند. خیالتان راحت باشد کسی در جهل از این دنیا نمی ‌رود. کسانی حتماً حقایق را گوشزد می ‌کنند.

ذِكْرَى وَمَا كُنَّا ظَالِمِينَ . ما حقیقت رو می گوییم بعد آن عاقبت اتفاق می افتد. لذا ما ظالم نیستیم و کسی را نفهمیده عذاب نمی ‌کنیم.

وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيَاطِينُ. این حقایق را شیاطین نیاوردند؛ خدا دارد می گوید.‌ این جا سوال می شود که مگر چی دارد گفته می شود که خدا می گوید این‌ ها از شیطان نیست؟ نشان می دهد که انسان‌، برای شیطان یک ساختاری قائل است.  اینجا سه حالت دارد: یا برایش یک هیمنه ‌ای قائل است که این ماجرا هم بازی شیطان می داند. یا برای این که موضوع را تحت الشعاع قرار بدهد، در الهی بودنش تردید می کند. یک وقت هم شما حرف یک عالمی را گوش نمی دهید، ولی می روید حرف یک فاسقی را گوش می دهید. می گویند آقا باشد آن هم نه، ولی این چرا آخر؟ شاید از بغض عجیب.

یکی از احتمالات این است که در جامعه، یک عده‌ ای، جریان شیطان را به خاطر مقابله با این کلام واقعاً خیلی جدی تقویت می‌ کنند. باشه علی نه؛ ولی معاویه چرا؟ یعنی عده ‌ای دارند این سیستم رو تقویت می ‌کنند با اینکه واقف هستند که شیطان است واقعاً. خدا می‌ گوید تو حق بودن این را نمی‌ دانی، باطل بودن آن را که می ‌دانی. خدا این مدل احتجاج را در جاهای دیگر قرآن هم دارد. مثلا می گوید آخرت حداقل بهتر از دنیا که هست. نمی گوید خیلی شگفت انگیز است. حضرت علامه می فرمایند این احتجاج برای مقابله به ختم است.

همین است که مشکل سوره حجرات را پیش می آورد. در سوره حجرات دو گروه باهم دعوایشان می شود، جفتشان هم مؤمن هستند. بعد می گوید من نمی ‌دانم کدام حق است؟ باشد ولی می دانی که کدام باطل است. حرف سوره حجرات هم همین است. بعداً همین استدلال را در جریان امیرالمومنین و معاویه هم می آورند. و به آن ها  گفته می شود که می دونید که کدوم باطل است؟ امام علی در خطبه ‌هایشان دارند: شما در حق بودن من شک دارید باشد. ولی معاویه که خروج کرده بود؛ باید در مقابل خارجی که می‌ ایستادید. او را سر جایش می‌ نشاندید بعد می‌ گفتید علی تو را هم نمی‌ خواهیم. انحرافات از همین جاها شروع می شود. همین گزاره ‌های بدیهی در جوامع نیست. اصلاً عجیب است. شما اصلا بگو جمهوری اسلامی اتفاقی افتاد، یک انقلابی به نام خدا و پیغمبر درست شد و بعد از آن هم کلی انحراف به وجود آمد…‌ آیا این حکومت دینی است؟ علوی ا‌ست؟

باشد. قبول است ما نفهمیدیم. این ها مسئله ا‌ست ولی اینکه بروی در دامن حکومتی که سر تا پا طاغوت است هم اشکال دارد دیگر.

سوال: موضوعی که در مورد معاویه می گویید خروج کرد 20 سال بعدش هم می شود گفت امام حسین به  خلیفه زمانش خروج کرد!

استاد: بر اساس صلح نامه امام حسن معاویه حق نداشت پسرش را بگذارد. بر خلاف صلح نامه که عمل شد امام حسین خروج کرد. برای همین اگر صلح نامه امام حسن نبود، امام حسین نمی توانست قیام کند. تمام آن چیزی که بهانه قیام را به امام حسین داد صلح نامه بود. استدلال آن زمان این بود که خلیفه اول و دوم خلیفه هستند و نباید کسی بر آن ها خروج کند. ولی با امام علی هم بیعت کردند و خلیفه هستند پس کسی نباید بر او هم خروج کند. هر وقت شما دین حق را در میدان یاری نکنید مجبور است یک سنگر عقب برود. امام حسن که ابتدا جنگیدند و راه پدرشان را در پیش گرفتند. بعد که آدم ها رفتندند و در اذهان هم پیچید و مردم مطمئن نبودند معاویه خلیفه است یا نه، امام حسن صلح کرد. یعنی اگر امام حسن به جنگ ادامه هم می دادند امر بر عده ای مشتبه می شد که امام حسن خروج کرده است. امام حسن هم معاویه را گول زدند. گفت خیلی خوب. من خلافتت را قبول می کنم به شرط این که صلح نامه را بنویسیم. معاویه هم غافل گیر شد قبول کرد. امام حسن نوشتند که این به شرط پایبندی به سنت پیامبر، موروثی نباشد و… . او هم امضا کرد. معاویه اشتباهش را سریعا فهمید و خیلی تلاش کرد صلح نامه را ماست مالی کند اما امام حسن اجازه نداد. معاویه از همان جا  زمین خورد.

سوال: یعنی اگر صلح نامه نبود و خلیفه ای مثل یزید روی کار می آمد امام حسین خروج نمی کردند؟

استاد: متن صلح نامه بود که حجت امام حسین را کامل کرد.

سوال: در گفته های خود امام حسین است که به سنت پیامبر عمل نمی شده و…

استاد: به خاطر این که در صلح نامه نوشته شده بود. به خاطر این که این دقیقا در بندهای صلح نامه بود که خلیفه باید به سنت پیامبر و حلال و حرام عمل کند. اقا امام سجاد قیام نکرد. مگر زمان امام سجاد خلفا غلط زیادی نمی کردند؟ مگر شراب نمی خوردند؟ مگر زمان سایر اهل بیت نمی کردند؟ از یزید بدتر بودند. زمان امام حسین صلح نامه به امام حسین اجازه قیام داد. اگر نبود امام حسین نمی توانست این کار را بکند. شک نکنید. ولی خب برای امام حسین که قیام کرد همه برایشان بدیهی بود که یزید خروج کرده است. چون متن صریح و واضح بود. هیچ کس در این شک نداشت. هیچ کس امر برایش مشتبه نشد. حتی مردم شام. بر همه بدیهی بود که چه اتفاقی افتاده.

وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيَاطِينُ . وَمَا يَنْبَغِي لَهُمْ وَمَا يَسْتَطِيعُونَ. نه تنها کار شیطان نیست. بلکه شیطان توانایی این غلط ها را ندارد.

سوال: آیا نمی شود این ایات را به جادوگرانی که در آن زمان به روش هایی آینده را پیش گویی می کردند ارتباط داد و گفت آن ها در مورد حرف های پیامبر هم همین را می گفتند؟

استاد: آن وقت این طوری بگوییم به درد امروز نمی خورد. وقتی به آن معنی می گویی اذهان در آن حالت گیر می کند. دیگر کسی حواسش نیست الان یک عده ای می روند در بغل شیاطین از بغض یک عده دیگر. ولی آن واقعه ی تاریخی و مصداق را نفی نمی کند.

إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ. معلوم است که کار شیطان نیست. چون این حرف های با عظمت و با شکوه را نمی توانند بشنوند که بتوانند بگویند. اصلا ادراک ندارند بتوانند این حرف های شگفت انگیز را بفهمند.

فَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ. غیر خدا کسی را نخوانید. اله هم به معنی آن چیزی است که انسان را دل بسته و شیفته خودش می کند. به همین دلیل انسان عبودیتش می کند. عبودیت از آن شیفتگی را اله می گویند. دل در گروی غیر خدا نداشته باشید. گیر این است که دل تان جای دیگری است.. دلتان جای دیگر نباشد، این حرف ها عجیب غریب نیستند. دل جای دیگر نباشد بهش بگویند برو گاو را بکش. می رود می کشد. دل یک جای دیگر نباشد. بهش بگویند برو تقوا پیشه کن ، می رود تقوا پیشه می کند. نمی گوید نفهمیدم. نمی گوید نمی شود. تردید نمی کند.

اگر این طوری بشود، عذاب از جایی حاصل می شود که آدم دل در گروی بقیه می دهد و آن ها نمی توانند کاری برای ادم بکنند.

وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ. این جملات قبلی رو جمع بندی کرد. این آیه را این طوری بخوانید. برگشت به آیات اول. انه لتنزیل رب العالمین. نزل به روح الامین. علی قلبک لتکون من المنذرین. وانذر عشیرتک الاقربین. انگار این آیات وسطی یک توضیحاتی بود. پیامبر این مطالب را دریافت کرد که انذار بکند. پیامبر از نزدیکانت انذار را شروع کن. اول از عشیره ی خودت. همان هایی که با خودت پیوند دارند.

وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ. پیامبر آنهایی که از تو تبعیت می کنند و ایمان می آورند، بال هایت را باز کن. خودت را بینداز روی زمین که این ها از روی بال های تو رد بشوند. یعنی شدت عاطفه و محبت به علاوه شدت خضوع را می رساند. یعنی پیامبر هر کس به تو ایمان آورد، چه گنده چه سیاه چه سفید چه برده چه ازاد، تو درنهایت خضوع با او برخورد کن. تو آغوشت را برای همه باز کن. کاری نداشته باش که چه کسی ایمان می آورد. لذا برای پیامبر فرق نمی کرد انسان نابینا یا برده به او ایمان بیاورد یا یک انسان با استعداد نخبه ی خیلی باهوش. برای پیامبر فرق نمی کند. پیامبر هرکسی ایمان بیاورد برایش آغوش باز کرده و با نهایت خضوع با او برخورد می کند.

فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ. اگر هم گفتند ما نمی خواهیم به تو ایمان بیاوریم. بگو باشد. من اعلام برائت از شما می کنم. از عمل شما اعلام برائت می کنم.

وَتَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ. فکر کنید شما بروید در جمع خانواده تان، بگویید که حکم خدا باشد و حکم غیرخدا نباید باشد. نمی خواهیم دعوا راه بیندازیم. ولی بالاخره از دین خدا که می خواهیم دفاع کنیم. یعنی بین فامیل و دین خدا، دین خدا اولی به حمایت کردن است. من باید اول دین خدا را حمایت کنم. پیامبر هرکسی ایمان بیاورد آغوش برایش باز می کند. ولو یک بچه 12 ساله باشد. پیامبر همه بزرگان قوم را دعوت کرده است. بعد پیامبر می گوید من پیامبر خدا هستم. خدا آمده بت ها را بگذارید کنار. غافل گیر شدند. چون پیامبر آدم محترمی بود. چون پیامبر حرف بیخود نمی زد. می گفتند این چرا این حرف ها را می زند؟ چرا خودت و ما را بدبخت می کنی؟ چه وضعی است؟ چرا اینطوری شد؟ ما به تو امید بسته بودیم. هرکسی دارد با خودش فکر می کند. بعد پیامبر می گوید هرکس امروز من را حمایت کند جانشین من می شود. حالا نه به بار است نه به دار است. ناگهان یک جوان 13 ساله می گوید من شما را یاری می کنم! شما جلسه را تصور کنید. پیامبر این را اجرا کرده. و خدا به او گفته و توکل علی العزیز الرحیم. پشتت را به خدا بده. نگران نباش. بعد هم پیامبر می زند و می رود. نمی ایستد و به آتش می کشد. می رود مدینه و برمی گردد و بعد هم کل مکه را می گیرد. آن هم در عرض 20 سال. شما فرض کنید بروید کاخ سفید، همه اندیشمند ها را جمع کنید. بهشان بگویید بس کنید این بساط را و بیایید مومن بشوید. بعد بچه ای بلند بشود بگوید من کمک می کنم. شما هم تشویقش کنید و بگویید ما این جا را باهم درست می کنیم. بعد 20 سال بعد آن جا را فتح کنید؟ آیا می شود؟ داشتیم گویا در عالم. یعنی یک نفری این قدر جسارت داشته است. بزند به خط، هرکسی تبعیت کرد را در آغوش بگیرد. باهم بروند ورق را عوض کنند. حالا الان شما یک روستا را بخواهی عوض کنی شصت سال نمی توانی بکنی. فرض کنید طرف یک حجاز را در عرض 20 سال عوض کرده است.

الَّذِي يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ. وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ.  إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ . پیامبر شروع می کند جلوی همه نماز خواندن. قبلا یواشکی نماز می خواند. آن پسر 13 ساله هم پشت سرش. جمعیت می ایستادند و نگاه می کنند. فرض کن در کاخ سفید بایستی نماز بخوانی. ما که عمرا از این غلط ها نمی کنیم. تا مطمئن نشویم نصف به علاوه یک جمعیت با ما هستند از این حرف ها نمی زنیم. یک نفر آن قدر خدایش بزرگ است که جلوی همه این حرف را می زند. بعد هم جلوی همه نماز می خواند. تا جایی که آیات ادامه ی سوره ی علق می آید. ابوجهل رفت گفت این بار که سجده کند یک جوری به سرش می زنم که سرش و زمین با هم یکی بشود. این پیامبر به خدای عزیز رحیم ایمان آورده است. بعد رفت و برگشت . گفتند چرا برگشتی؟ گفت هر بار می خواهم بزنم می بینم نمی شود. هر بار یک رعبی در وجودم می افتد نمی توانم این کار را بکنم.

هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ. علت تاکید من روی موضوع شیاطین این آیات است. ظاهرا این موضوع موضوع جدی ای است که یک عده ای هم در جامعه هستند، شیطان به آن ها نازل می شود. آن شیاطین چرا آخر؟ مثلا در زمان پیامبر، آن جریانی که برده آزاری می کند، ظلم می کند، بی حیایی می کند و… این جریان  چه جیزی برای دفاع کردن دارد؟ تو می گویی پیامبر را مطمئن نیستم. چرا از باطل دفاع می کنی خب؟ حالا این حق نیست، آن یکی که باطل است!

تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ. به چه کسانی شیطان نازل می شود؟ افاک اثیم تندترین عبارت است. یعنی کثافت کاری نیست مگر این که انجامش بدهد. یعنی هرچه کار زشت شما تصور کنید که قبیح باشد انجام می دهد. برایش خیلی مهم نیست. با این دیگر چرا؟ ولی این اتفاق می افتد! به طرز عجیبی چون آدم ها می ترسند پیامبر را یاری کنند.

يُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَكْثَرُهُمْ كَاذِبُونَ. یعنی کلامشان را شیاطین به آنان القا می کند. آیا شیاطین جن می توانند به آدم ها پلیدی و بدی را القا کنند؟! بله می توانند. اما فکر نکنید به همه می توانند. به همجنس خودشان می توانند. به انسان مومن شیاطین جن نمی توانند القا کنند. ولی به افّاک اثیم می توانند. این خودش پلید است پس آن ها هم ایده جدید پلیدی می دهند.

وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ.  شعرا، شعر، ذات شعر، درونش وزن است. آهنگین بودن است. آهنگین بودن به ذات اشکالی ندارد ولی چیزی در ذات خودش دارد که آن مفید در خارج کردن انسان از عقلانیت است چرا چون سحر ایجاد می کند. برای همین قرآن اصرار دارد شعر نباشد. این یعنی شعر چون تکرار دارد و وزن دارد انسان را از خودش بیخود می کند. ابزاری است که از خود بیخود کنندگی درونش وجود دارد. یعنی ابزاری است که لب مرز است نوعا در باطل استفاده می شود اما آیه آخر نشان می دهد که می شود استفاده منفی هم نداشته باشد. فکر نکنید چیز منفی است ولی هیچوقت از شعر استفاده نمی کند.

این به این معنا نیست که استفاده از شعر اشکال دارد ابزار است دیگر. ولی ابزاری است که طبعش مفید برای بردن به سمت شور بدون شعور است. مگر اینکه الذین عمل الصالحات این ایرادش را بگیرند. این نکته مهم و ظریف است شبیه ابزار رسانه است. رسانه همین طور است. رسانه چون جمله مطرح می کند شما را به سمت گزاره های ذهنی می برد. ابزار لب مرزی است، مثل شعر می شود خوب از آن سوء استفاده کرد. ولی آیه آخر نشان می دهد همه اش بد نیست. اگر دست الذین امنو و عمل الصالحات بیافتد، بلد هستند چطور از آن استفاده کنند. ولی بدانید ابزار خیلی حساسی است.

یک انسان های دچار اغوا و فریبی هستندکه شعرا دنبال سر آن ها هستند.

أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ. کل واد یهیمون یعنی اینکه سبک زندگی این ها سرگشتگی است. غاوون  از این ها تبعیت می کنند. (اسم فاعل است) شعرا که جو می دهند، آدم های دارای اغوا دنبال سر شعرا راه می افتند. ثمره اش این نیست که دارای برنامه می شوند. ثمره اش سرگشتگی است. مثل آنی که اغوا می شود به واسطه رسانه و سرمنزل مقصود خوبی ندارد.

وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ.  ﻭ ﻣﻄﺎﻟﺒﻲ ﻣﻰ  ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﻰ  ﻛﻨﻨﺪ.

مانند دنیای رسانه ویژگی شان هم ادعا کردن های تو خالی است. دنیای رسانه  نیز طبعش ادعای تو‌خالی است.

اگرچه دست الذین امنو و عملوا ‌الصالحات بیافتد، امید است که درست استفاده کنند.  لذا اگر کسی الذین امنوا و عملوا ‌الصالحات  شد و خواست از رسانه استفاده کند، ولی از مدل مرسوم رسانه استفاده کند، کار باطلی کرده است. مثلاً در رسانه می گویند که اتهامی به کسی می زنیم، فوقش تکذیب می کند. بعد اینجوری قانون می کنند _خدا وکیلی چقدر میتونن پلید باشند_ اگر به کسی حرفی زدیم خواست جواب بدهد، باید به او اجازه بدهیم در همان ستون جواب بدهد.

ظاهر خیلی قانون خوبی است! چه کسی به تو اجازه داده اتهام الکی بزنی؟

لذا اگر کسی رفت در رسانه و  از این مدل استفاده کرد که ما هم اتهام الکی می زنیم به آن وری ها (اصلا به آمریکای جنایتکار)، فوقش تکذیب می کنند دیگر! چه کسی به تو حق داده؟!

این که بعضی ‌ها فکر می ‌کنند چون مسلمان هستند هر کاری با رسانه بکنند، اسلامی است، حرف غلطی است.

یا چون مسلمان می شوند، هر کاری با شعر بخواهند بکنند کار خوبی است، حرف غلطی است.

 بعضا اتفاق می ‌افتد مجلس مداحی میبینی با موسیقی کاری کرده احساس می کنیم تمام سلول های بدنت بالا پایین می رود، بعد می گویید هیچی نمی فهمم ولی چه خوبه!!! خوب این غلط است. دلیل نمی شود چون تو را تکان می دهند به خاطر امام حسین کار خوبی است. شما را از عقلانیت خارج کردن تحت هر شرایطی باطل است. توی سر خودشان و بغل دستی شان می زنند، بی جا این کار را می کند. اصلاً از آنجایی که آدم ها را “یحیمون” می کرد، باطل بود. تو به اسم امام حسین آدم ها را این جور می کنی، اشتباه می کنی. اشتباه می کنی با شعر و شور، شعور را از آدم ها می گیری.

إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا. دست این افراد بیافتد، البته بلد هستند آن را آکنده از ذکر بکنند. به جای اینکه شورش کنند، شعور را وارد می کنند، به فرد توجه می دهند،‌ به درون خودش ارجاع می دهند، از ابهام درش می آورند.

وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا. بعد از آن، برای مبارزه با ظالمین و برای یاری کردن مظلومین استفاده کنند.

وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. یکی از عبارت هایی است که نقل شده، سر مبارک اباعبدلله الحسین این آیه را می خوانده. حالا این که می گویند سر مبارک آیه می خوانده، اینجوری فکر نکنید که بلند بلند آیه می خوانده و همه می شنیدند. این سر آیه می خوانده، ولی لزوما همه نمی شنیدند. و لزوما برای همه واضح نبوده. اگر قرار بود با اعجاز مردم را به راه بیاورند، قبل از اینکه شهید بشوند از این کارها می کردند. دردشان این نیست که با اعجاز آدم ها را به راه بیاورند. دردشان این است که آدم ها این مظلومیت را ببینند شاید تفکرشان روشن بشود.

این یعنی اینکه باطل فکر می کند، شرایط را جوری چیده، که خودش تکان نمی خورد. ولی می تواند مومنین را به انواع چالش بکشاند. خبر ندارد که مومن به علت شدت ایستادگی کاری می کند که تمام نظام باطل قلب بشود و خودش تکان نمی خورد. یعنی فکر می کردند می توانند حسین علیه ‌السلام را جوری بیندازند در سه ‌کنجی و به او فشار بیاورند که او را از خود بیخود کنند، کنترلش را از دست بدهد و به باطل بیافتد. ولی سر از حسین(ع) بریدند و یارانش را به خاک و خون کشیدند، ایمان آن ها تکان نخورد و کل باطل آن ها را به آتش کشید.

ظالمین می فهمند چه ‌کسی قرار است منقلب بشود. آنی که منقلب می شود مومنین نیستند، خیالتان راحت باشد. مومنین از اول گفتند خدا، تا آخر هم می گویند خدا. آنانی که منقلب می شوند ظالمین هستند.

سوره شعرا ایمانی می خواهد به آدم ها بدهد و شما را به یک تجربه ارزشمند می خواهد ببرد. شما را سیر می دهد تا نوح، هود، صالح و… . در تجربه گران قیمت ایستادگی انبیاء شما را همراه می کند. تا یک ایمان تجربه کرده ‌ی آزموده شده ‌ی پخته ‌ای را به شما بدهد. بعد از آن طرف، یک اطمینانی بدهد به جریان وحی و شما را تبدیل کند به مومنی که تغییر و تحولات عرصه‌ های زندگی، تغییری در ایمان او ایجاد نمی کند. این سوره می خواهد یک ایمان از کوره تاریخ بیرون آمده، به آدم ها بدهد. نمی خواهد یک ایمان یک‌ شبه به آدم بدهد. می خواهد شما را ببرد در داستان انبیاء، به شما یک ایمان دوهزار ساله بدهد. بگویید من ایمانم را از دو هزار سال ایمان تاریخ به ارث بردم.

می خواهد شما را ببرد در داستان انبیا و یک ایمان دو هزار ساله به شما بدهد. یک ایمان زندگی کرده ی، پخته ی، سرد و گرم چشیده ای که با چند اتفاق تکان نمی خورد و قوی و ضعیف نمی شود. ایمان بسیار ارزشمندی است. ایمانی که امروز به شما رسیده حداقل 4000 سال عمر دارد. انبیا دست به دست کرده اند تا رسیده است به دست شما. این ایمان گنجینه بسیار ارزشمندی است. فرض کنید اگر این ایمان یک کتاب بود الان شما در دستتان یک کتاب از 5 هزار سال قبل داشتید که در طی این سال ها حاشیه نویسی هم شده است. این دیدگاه آنجا فرقش را نشان می دهد که مثلا مردم کشوری مانند ایران که مردمش 2000 هزار سال تجربه زیستن دارند، با کشور دیگری مانند آمریکا که 200 سال است بوجود آمده و تجربه زیستن کمتری دارند خیلی متفاوت هستند. به همین دلیل مردم ایران بسیار پیچیده و مقاوم هستند. علت اینکه در ایران انقلابی روی داده است که توانسته با دنیا مبارزه کند فارق از حق یا باطل بودنش به دلیل قدرتمندی مردمش نیز هست. 

اینکه می بینید مثلا در مورد رسانه، شبکه های مجازی را آن وری ها می سازند اما ایرانی ها بیش تر استفاده می کنند. بعضی ها این موضوع را نقد می کنند. این نقد، سر جای خود. اما این موضوع ظرفیت قدرتمند یک کشور را  می رساند که بلد است ابزار کشور دیگر را در خودش هضم کند و جوری از آن استفاده کند که انگار خودش تولید کرده است. این قدرت و ظرفیت یک ملت را نشان می دهد و نباید این قسمت قدرت را نادیده بگیریم. حالا البته باید بگوییم تو که اینقدر قدرت داری چرا از آن استفاده نادرست می کنی؟

اینکه اتفاقاتی در اینجا می افتد که در مکان های دیگر نمی افتد به خاطر ظرفیت انسانی است که در اینجا ذخیره شده است. این ایمانی که به دست ما رسیده است یک ذخیره ای در آن است و خیلی قدرتمند است ما نباید از این ذخیره غفلت کنیم.

یک جمله برای جلسه بعدی:

موضوع جلسه بعدی سوره مبارکه نمل است. طبیعتا کاری که باید انجام شود مطالعه سوره مبارکه نمل، دسته بندی آیات سوره، برای هر دسته یک موضوع استخراج کردن و جمع بندی کردن این موضوعات است.

برای اینکه ذهنیت داشته باشید بدانید که سوره مبارکه نمل ادامه سوره مبارکه شعرا است اگر سوره شعرا می گوید یک ایمانی دارید برخواسته از پنج هزار سال زندگی انسان و دستاورد و زحمت انبیای فراوان. سوره مبارکه نمل یک ایمانی را به انسان می دهد که لحظه به لحظه است. ایمان ما معمولا نقطه ای است یک بار ایمان آورده ایم و داریم زندگی می کنیم و ایمان ما نو به نو نمی شود و معمولا ایمان ما فرسوده می شود. پانزده سال پیش یک ایمانی آورده ایم، داریم با همان زندگی می کنیم. نهایتا محرمی می شود و آن را به روز رسانی می کنیم. نهایتا یک شب قدری می شود و…

سوره نمل از ایمانی صحبت می کند که لحظه به لحظه است و این ایمان لحظه به لحظه نفس می کشد و شما حضور لحظه به لحظه آن را احساس می کنید. نشاط و طراوت آن در لحظه لحظه زندگی انسان جاری می شود. البته این جمله برای جلسات آخر سوره نمل است گفتم برای اینکه یک ذهنیتی پیدا کنید.

سوال: رسانه با تغییر احساسات، ذائقه را به سمتی که هدف آن است می برد و در جامعه خیلی این اتفاق می افتد.

استاد: کار غلطی است. انبیا هیچ وقت احساس بدون معرفت به کسی نداده اند. امیرالمومنین می فرمایند اگر من می توانستم مثل معاویه یار جمع کنم خیلی بهتر از او بلد بودم. اما من بنا ندارم اینطوری آدم ها را جمع کنم.

دو نوع سوق داریم: سوق دادن از طریق معرفت و سوق دادن از طریق تحریک احساسات. کار درست این است که به آدم ها شناخت و آگاهی بدهی و اختیار را برای آن ها ایجاد کنیم وگر نه جو دادن کاری ندارد. وقتی مبنا معرفت باشد، کسی مانند امیرالمومنین می شود که یکی یکی با مردم حرف می زند و به آن ها توضیح می دهد و دلایل مختلف را به آن ها ارائه می کند و اجازه می دهد باطل را مطالعه کنند و از ایشان سوال بپرسند. وقتی مبنا جو دادن باشد، می گوییم اصلا حرف های طرف مقابل را گوش ندهید! دستتان را توی گوشتان ببرید و صدای آن ها را نشنوید! اجازه ی مطالعه و تضارب آرا را از آن ها می گیریم. اما اگر بنای ما به انتخاب از روی آگاهی باشد اتفاقا خودمان به آن ها آدرس می دهیم تا نظرات مخالف هم مطالعه کنند و آن ها را هم بشناسند.

در اصول دین تقلید اشکال دارد چون شیعه معتقد است آدم ها باید با معرفت ایمان بیاورند نه با جو!

به پیش امیرالمومنین می آمدند و اگر اسب خوب به آن ها می داد، یار امیرالمومنین می شدند. اما امیرالمومنین این کار را نمی کردند و می گفتند بروید مطالعه کنید و با مطالعه و آگاهی یار من شوید. معرفت دادن یعنی اینکه همان طور که حرف خودش را می زند مخاطب را سوق دهد تا صحبت های طرف مخالف را هم بشنود.

خدا شهید مطهری را رحمت کند می گفتند که در کلاسی که من فلسفه اسلامی درس می دهم، در کلاس بغلی کسی باید فلسفه مارکسیسم را درس بدهد. ما نمی خواهیم با شور انقلابی آدم ها معتقد شوند. باید مارکسیسم هم درس داده بشود.

سوال: اگر همچین کاری را بکنیم ممکن است نیرو های انقلابی کم شود.

استاد: خب کم شود اما نیروی انقلابی و دینی با معرفت مهم تر از تعداد است. دین خدا بر اساس معرفت انسان ها گسترش پیدا می کند نه بر اساس جو دادن. ولی طبع رسانه جو دادن است. اگر ما پنجاه تا شبکه درست نکنیم آن ها پنجاه تا شبکه درست می کنند. خب بگذار درست بکنند! تو چرا در زمین بازی آن ها می افتی؟

اگر ما سرگرمی درست نکنیم که نمی آیند برنامه ما را ببینند!

خب نبینند… چرا می خواهیم به روش باطل عمل کنیم؟ در رسانه خود لهو و لعب می گذاریم تا در آن یک جمله خوب بگوییم خب چرا این شیوه را انتخاب می کنیم؟

لهو و لعب ذاتا مال آن ور بود. یک رسانه ای درست کن لهو و لعب نداشته باشد فوقش این است که مردم آن را نمی بینند. اما عوضش خدا می داند اگر همین رسانه جمهوری اسلامی ایران می آمد و می گفت من لهو لعب نمی گویم و فقط حرف درست میزنم؛ باور کنید بعد از یک مدت آدم هایی در دنیا پیدا می شدند که چون دنبال جایی بودند که لهو و لعب نشنوند می آمدند و این رسانه را گوش می دادند. اما وقتی قاطی می کنیم یک رسانه ای می شود که نه این وری ها گوش می دهند و نه آن وری ها! این نمی شود که از روش باطل حق را جلو ببریم و اگر به یک حقی ایمان داریم باید پای آن بایستیم و نترسیم و لو اینکه همه بروند! اشکال ندارد شما حق را با جدیت و با بیان درست به مردم منتقل کنید و حتما جواب خواهید گرفت.

سوال: از نگاه فردی کسی که اینطوری ایمان می آورد حکم آن چیست؟ مثلا اگر جو گیر شود و برود شهید شود حکم شهید را دارد؟

استاد: هر کسی توفیق پیدا نمی کند قتل فی سبیل الله شود. اما اینجور آدم ها مستضعف اند و بدانید این قتل فی سبیل الله ها همه در یک درجه نیستند. مقام شهید از قتل فی سبیل الله بالا تر است و هر قتل فی سبیل اللهی به مقام شهادت که در قرآن از آن نام برده شده است نمی رسد و بین آدم ها تفاوت وجود دارد.

این ها مستضغف می شوند! به او فرصت فکر کردن نمی دهند و از طریق جو می رود. در قیامت مستضعفین به خداوند می گویند خدایا این ها بودند ما را جو زده کردند. خدا هم می گوید که عقل نداشتی؟ بعد این مستضعف و مستکبر را با هم در آتش می اندازد و به او می گوید من به تو عقل داده بودم.

اگر کسی مستضعف ماند در آیاتی داریم که خداوند دست آن ها را می گیرد.

آیه و نرید ان نمن الذین استضعفو به معنای کسانی است که باطل نگذاشته آن ها به دینشان عمل کنند و گرنه باور آن ها درست است. اما این مستضعفین که من گفتم خدا می گوید جفت آن ها را می اندازیم در آتش با این فرق دارد.

لازم است رسانه ما و هر جایی که ما از ابزار رسانه استفاده می کنیم؛ چه در قالب شعر، چه ادبیات، چه در مجلس روضه اباعبدالله، چه در سطح جامعه و.. همه این ها باید بر اساس شناخت و معرفت درونی باشد. آیات اول سوره شعرا را یادتان باشد. ایمان از روی جو از نظر خدا باطل است لذا هیچ کسی را از روی جو مومن نکنید. تربیت اسلامی مبتنی بر جو زدگی نیست و مبتنی بر معرفت است.

خدا به ما توفیق دهد هم خودمان در زندگی این طوری شویم و هم این مطالبه را در ما ایجاد کند که نسبت به دیگران، جامعه و رسانه دغدغه این را داشته باشیم که مبتنی بر معرفت و آگاهی ایمان را ترویج دهیم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

فهرست مطالب