حضرت زهرا (س) و حقیقت دعا و سوال

استاد هانی چیت چیان

مقدمه ای در رابطه با حضرت زهرا (س)

حضرت فاطمه (س) ویژگی های خیلی متعددی دارند. در اینجا به ویژگی ای اشاره می کنیم که بسیار قابل توجه و مهم است این وِیژگی شاید یکی از مهم ترین میراث هایی است که به واسطه این وجود مقدس نصیب ما شده است و ما میراث داران این گنجینه هستیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم. ما می خواهیم به این ویژگی توجه دهیم که خدای ناکرده در بهره مندی از این میراث دچار غفلت نشویم. وجود مقدس حضرت زهرا(س) جلوه خیلی از خوبی ها هستند. آنقدر که امام ما و امام عالم هستی حضرت حجت(عج) بهترین اسوه خودشان را فاطمه زهرا دختر پیامبر می دانند این یعنی آن انسانی که مجتمع تمامی نیازمندی ها و مسائل در عالم هست برای خودش اگر بخواهد اسوه ای اختیار کند آن اسوه حضرت زهرای مرضیه است. این به جامعیت وجود حضرت زهرا اشاره دارد، اگرچه ما دلالت های دیگری بر جامعیت وجود حضرت زهرا داریم. آن چیزی که در زندگی حضرت زهرا خیلی شاخص است دوران حیات این بانو خیلی کوتاه است. در نقل های مشهور تر که رایج هم هست، کل دوران حیات ایشان هجده سال بیشتر نبوده است. هجده سال سن خیلی کمی است. در این سن تازه خیلی ها می خواهند خودشان را پیدا کنند، جایی که یک نفر کار را تمام کرده است. یک زمان هست که فردی در هجده سال می تواند برای خودش کارهای بزرگی کند یک زمان دیگر کسی در هجده سال کاری می کند که اثر و دامنه فعل او همچنان در دنیا امتداد دارد. این خیلی متفاوت است.

برای آنکه کسی حضرت زهرا را بشناسد به نظر بهترین متن، ادعیه وارده از حضرت زهرا(س)، نماز های ایشان، تسبیح های ایشان، و متونی است که از حضرت به ما رسیده است. طبیعتا بهترین متون این است، چرا که اگر بروید نقل ها را بخوانید و کتاب مسند حضرت فاطمه زهرا را هم نگاه کنید خواهید دید که نقل هایی که از حضرت صدیقه طاهره موجود است خیلی کم است. هم به این دلیل که عمر ایشان کوتاه بوده و هم به این دلیل که به هرحال ایشان عصمت الله کبری هستند. یک وجود نازنین در پس پرده که حتی اهل بیت نیز به دلیل اینکه شان و جای درست نبوده، آن وجود مبارک را از پس پرده آشکار نکرده اند. به هر ترتیب روایاتی که ما را با شیوه زیست آن حضرت آشنا کند خیلی کم و خیلی کلی هستند ولی ادعیه وارده از ایشان اینگونه نیست. دعا ها هم زیاد نیست ولی همان  اندک هم بسیار شگفت انگیز و شاخص و قابل توجه است. به همین دلیل بهترین راه شناخت آن حضرت، توجه به این ادعیه است. چه آنکه اهل قرآن می دانند در قرآن دعای یک نفر دقیقا مطابق عبودیت آن آدم است. انسان ها همانطور که دعا می کنند عبودیت می کنند و همانطور که عبودیت می کنند دعا می کنند. یعنی شیوه دعا و عبودیت در هر انسان کاملا شبیه هم است و دعا و عبودیت دو روی یک سکه اند. اگر به ادعیه حضرت زهرا نگاهی بیندازید یک ویژگی خیلی شاخص دارد که البته این در ادعیه باقی اهل بیت نیز هست به هر حال فرزندان این مادر هستند. ولی سر منشا اصلی این جریان را پیدا می کنید.

روایاتی در مورد دعای نور، تسبیحات حضرت زهرا و رزق

این توضیحی که در ادامه مقدمات می دهیم خیلی مهم است. کیمیا است. چیزی که مس را طلا می کند زباله را می تواند انسان کند یعنی از مس طلا کردن هم بالاتر. حضرت فاطمه (س) فرزندشان حسین مریض می شود و تب می کند. اگر ما باشیم طبیعتا نگران می شویم دغدغه مان این می شود که به هر طریفی تب بچه را برطرف کنیم. حضرت فاطمه می روند خدمت پدرشان، و می گویند حضرت حسین تب کرده اند و از پدر می پرسند در این موضع چه رزقی است که می توانید به من بدهید و حضرت رسول دعای نور را می دهند به حضرت زهرا(س). در کتب ادعیه می نویسند «دعاءٌ لالحمی» یعنی دعایی برای تب. ولی متن دعا کاری به تب ندارد. این دعایی است که به بهانه موضوع تب رزق حضرت زهرا(س) شده است. این یک مورد. مورد ها را اول بگوییم بعد تحلیل را عرض می کنیم. یک بار دیگر حضرت صدیقه فاطمه (س) که در خانه مشغول کار بودند و حجم کار برای ایشان سنگین بوده و آقا امیرالمومنین در میدان جنگ بودند و ایشان با بچه ها دست تنها بودند. احساس کردند توانشان برای اداره امور زندگی کافی نیست. رفتند خدمت رسول الله و گفتند من توانم برای این موضوع کافی نیست. چه چیزی رزق من است؟ لطفا رزقی از عرش نصیب من بکنید. و حضرت رسول تسبیحات معروف را به ایشان آموختند. باری دیگر حضرت زهرا و حضرت علی دچار فقر و تنگ دستی شده بودند ظاهرا قریب به سه روز غذای گرم در خانه این بزرگواران نبود. فکر کنید سه روز غذای گرم نخوردند. باز مجدد حضرت صدیقه طاهره رفتند محضر رسول اکرم و می فرمایند: (خوب دقت کنید، سه روز است که غذا نخورده اند) آقا جان، طعام ملائکه چیست؟ بعد پیامبر می فرمایند طعام ملائکه حمد است. پس حضرت زهرا می فرمایند اگر حمد طعام آن هاست پس طعام ما چیست؟ پیامبر که عالم به غیب هستند سریع متوجه موضوع می شوند و می فرمایند: این حرف را کسی می زند که سه روز یا بیشتر تنور خانه اش روشن نشده باشد. حضرت فاطمه زهرا سکوت می کنند چرا که ایشان نیامده غذا بگیرد. چنان که بار پیشین هم نیامده بود خادم بگیرد، چنان که بار پیش تر هم نیامده بود که تب بچه اش برطرف شود. بلکه حضرت زهرا (س) می داند که به بهانه هر موقعیتی رزقی ملکوتی در عالم وجود دارد و آمده رزق موقعیتش را بگیرد و می داند وقتی بچه تب کرده است چون یک حالتی در انسان به وجود می آید مفید دریافت یک رزقی از ملکوت است. بعدتر که ضعیف می شوی و توان کار کردن نداری موقعیت دریافت یک رزق دیگر ملکوتی است. حال هم که سه روز است غذا نخورده مفید دریافت رزقی دیگر است. او اصلا عطش موقعیت های دنیایی اش را ندارد او عطش رزق ملکوت دارد و خوب یادگرفته است که هر موقعیتی محل دریافت یک رزق ملکوتی است.

بعد ایشان در مقابل سخن پدر چیزی نمی گوید و پیامبر می گویند که برادرم جبرئیل بر من نازل شد، پنج کلمه مرا آموخت و گفت این طعام انسان هاست. حال این پنج کلمه را به تو دهم یا پنج بز به تو دهم؟ حضرت زهرا درخواست پنج کلمه را می کنند. بعد پیامبر پنج کلمه را می گویند: «یا رب العالمین، یا رب الاولین و الآخرین، یا ذی القوة المتین، یا راحم المساکین، یا ارحم الراحمین». جهت اطلاع شما بگوییم ما یک کار مطالعاتی کردیم هیچ رزقی در عالم نیست مگر ذیل این پنج اسم. این اسم ها جامع تمام نیاز ها و رزق ها هستند در کل آیات قرآن. هیچ چیز در قرآن پیدا نمی کنید از جنس رزق و طعام معنوی که ذیل این پنج اسم نباشد. این اسامی عجیب اند. سپس حضرت زهرا خوشحال بر می گردند سمت منزل، و ادامه روایت این است که وقتی امیر المومنین ایشان را می بینند می فرمایند زهرا جان خیلی خوشحال هستی، معلوم است که رزق را گرفتی. حضرت زهرا هم در جواب می فرمایند: بله. رفتم به بهانه دنیا برگشتم با آخرت. و حضرت علی هم می گویند به راستی که تو یاور خوبی هستی در اطاعت خدا. خیلی باشکوه است.

موقعیت ها محل نزول حقایق

یک سبک زندگی این شخصیت دارند و آن این است که حضرت صدیقه طاهره به خوبی دریافته اند که هر موقعیتی محل نزول حقیقتی است.

ایشان فکر نمی کنند که تنها سر نماز یا دو دقیقه بعد از اتمام نماز وقت دارم با خدا حرف بزنم. ما بعد نماز هم اینکار را نمی کنیم، در حالی که در روایت قدسی خداوند فرموده است. بعد از هر نماز واجب برای عبد، یک دعای مستجاب است که اگر کسی این دعا را انجام ندهد، نماز را ضایع کرده است. دعا همیشه به معنای حاجت نیست! نگفتند یک سوال دارد. واژه سوال با واژه دعا فرق می کند. روایت این نیست که انسان مومن بعد از هر نماز یک درخواست مستجاب دارد. گفتند دعا! دعا یعنی در ازای هر نماز واجبی جا دارد شما خدا را مورد خطاب قرار داده و حقیقتی بر قلب شما جاری شود. یعنی بعد هر نمازی یک پله باید برویم بالا اگر دغدغه شناخت حقیقت را داشته باشیم. کسی که بعد از هر نماز واجب یک پله نمی رود بالا، نمازش یک گیری دارد به هرحال. دعا یعنی اینکه مثل حضرت زهرا بعد از هر نماز یا پنج کلمه را دریافت می کند، یا ذکر تسبیحات دریافت می کند یا دعای نور. یک معرفتی دنیا و آخرت حاصل کند و حقیقتی در وجود او جاری شود.

حالا فکر کنید ما میراث دار بانویی هستیم که فقط بعد نمازهایش دعا نمی کرده است، بچه اش تب می کرده دعا می کرده (دعا در معنای طلب معرفت با توجه به توضیحات بالا). ما اگر فرزندمان تب کند، دعا نمی کنیم، درخواست می کنیم. می گوییم خدایا تبش را برطرف کن. حتی دعای نور را می خوانیم که تب فرزندمان قطع شود. اما حضرت زهرا می گوید خداوندا حقیقتی که باید بر من نازل شود در این موقعیت بر من آشکار کن. یعنی من با تب حسین(ع) باید متوجه چیزی شوم، کاری کن متوجه شوم. من با ناتوانی ام باید چیزی را بفهمم کاری کن بفهمم. من با گرسنگی ام باید چیزی بفهمم لطفا کاری کن تا بفهمم. برای حضرت زهرا موقعیت های زندگی محل دریافت حقیقت و معرفت است. بعد نتیجه این شیوه زندگی این می شود که آن حضرت می شوند راضیه مرضیه. اوج رضایت است. مثلا طرف تصادف کرده و پایش قطع شده. اگر آن حضرت باشد می گوید در این موضع قطع شدن پا رزقی است. ممکن است دعایی به من دهید که رزق این موقعیت را دریافت کنم؟ کسی را زندان کرده اند و برایش حکم حبس ابد بسته اند. در حبس ابد محل نزول رزقی است، باید دعای دریافت آن رزق را دریافت کنیم.

ما همیشه در زندگی با خدا دعوا داریم که چرا بچه مریض شد؟ بنده خدا بچه را مریض کرده بودیم که شما چیزی را بفهمید مثل اینکه نمی فهمید!! دفعه بعد یک معامله ای می کنیم ورشکست می شویم و دوباره زبان اعتراض می گشاییم که خدایا چرا من را انقدر درگیر مسائل دنیا می کنی؟ من میخواهم عبادت تو را بکنم! دنیا را درست کن که مشغله نداشته باشم بتوانم دنیا را درست کنم. آن وقت خدا در قیامت می گوید آدم حسابی! من این موقعیت ها را ایجاد کردم تا همین حقایق را دریافت کنی. کلاس درس بود همه این ها من هرچه کلاس درس برای تو ایجاد کردم تو همه را خواستی دور بزنی! من هر واحد درسی ای برای تو گذاشتم تو گفتی این که نیست رفتی یک کار دیگری کردی. محل درس من همه این ها بود.

حضرت فاطمه زهرا دعایی دارند برای کسی که شب خوابش نمی برد، فکر کردید الکی است آدم شب خوابش نبرد؟ شب خواب نرفتن هم خودش محلی است برای دریافت یک حقیقت. هر مشغله و گرفتاری فرصتی است برای دریافت یک حقیقت. اگر کسی اینطور زندگی کند، دو روز زندگی اش هم شبیه هم نمی شود هیچ، دو ساعت زندگی اش هم شبیه هم نیست. یک نفر هجده سال این طور زندگی کرده است که هنوز دنیا را تکان می دهد.

حال از آنجایی که ما میراث داران این ماجرا هستیم، چه خوب باشیم و چه بد این ماجرا به ما به ارث رسیده است. از پدرانمان محبت اهل بیت و ادعیه به ما رسیده است و سر سفره ایم. خیلی بد است آدم استفاده نکند. صحیفه حضرت زهرا را بردارید و مطالعه کنید. دعای صبح، دعای ظهر، دعای عشاء. این یعنی هر مغرب و عشایی محل فهم حقیقتی است. همه این ها با هم فرق دارد. نماز ظهر با عصر، مغرب با عشا هر کدام حقیقتش با دیگری فرق دارد. این ما هستیم که سال به سال نمازهای مان باهم فرقی ندارد. نماز ظهر یک شنبه با نماز ظهر دوشنبه فرق دارد. ما اهل رشد نیستیم و گرنه کسی که اهل رشد باشد. دانه دانه این ها می رود در وجودش و شکوفا می شود. ما نیاز داریم در این موضوع بازنگری کنیم و کافی است این سبک زندگی را یک ذره تجربه کنیم آنقدر لذت بخش است! بسیاری از چیزهایی که آدم فکر می کرده، سخت است، آسان می شود. مثلا صبر، آدم همیشه می گوید صبر خیلی سخت است. اما اگر بدانی در آن موقعیت حقیقتی دارد به تو می رسد. صبر کردن آنقدر سخت نیست. صبر سخت است چون معرفت نیست. شکر سخت است چون معرفت نیست. استقامت سخت است چون معرفت نیست.

مثلا، بچه تصمیم می گیرد یک نفس جیغ بزند. وقتی شما تذکر می دهی نه تنها بدتر می کند بلکه شروع می کند قاشق را به قابلمه هم کوبیدن. یا الله! خب اینجا محل دریافت یک حقیقت است. محل نزول یک دعا است. دعای وقتی که اطرافیان به کله شان میزند و حالیشان نمی شود و مغز آدم را گاز می زنند. شما می توانی عذاب بکشی و بخواهی این صحنه را زودتر تمام کنی یا اینکه برسید به یک دریافت جدید. حال شما چیست؟ کلافگی شدید. خب محل کلافگی محل فهم کدام اسم خداست؟ کدام اسم خدا درمان کلافگی است؟ مثلا اسم واسع المغفرة . مغفرتی که وسعت هم داشته باشد. بسیار خب این کلاس درس دیگر. چه کلاس درسی از این بهتر که یک بچه ای آنقدر به آدم فشار بیاورد که ما یک اسم خدا را یاد بگیریم. این که خیلی خوب است.

اسما الهی در سور مسبحات و کل قرآن

حالا ارتباط این موضوع به سور مسبحات چیست؟ یا به کل قرآن؟ ارتباطش این است، در تمام سوره های قرآن به طور عام و در تمام سوره های مدنی به طور خاص تر و در سوره های مدنی که مسبحات هستند به طور ویژه تر، اسما الله ذکر می شوند مانند «عزیز حکیم» « ملک قدوس»  «عالم غیب والشهادة» که در واقع بیان کننده حقیقتی هستند که آدم در آن سوره نیاز پیدا کرده است به آن حقیقت و حالا آن حقیقت باید در وجودش جاری شود. هر وقت شما در سوره ای اسما الله دارید یعنی یک رزق معنوی بزرگ دارید. یعنی این طرف ماجرا حال کسی بهم ریخته است که اگر بهم ریخته نبود که محل آن اسم نبود. یعنی اگر صفت «عزیز حکیم» در سوره مبارکه حدید آمده است. یعنی بدانید مسلمان ها به شدت تحت فشار هستند و دارند به مرز ذلت می رسند، موضوع پیچیده شده است، راه را پیدا نمی کنند. در اوج این فشار محل نزول صفت عزیز حکیم است. و خداوند با سوره مبارکه حدید، «عزیز حکیم» را به آن ها هدیه می کند. حالا در سوره دیگری «ملک قدوس» است و در سوره دیگر «خالق باری المصور» است. اسمائی که در سوره ها ذکر می شوند شبیه آن دعا ها هستند. یعنی در موقعیت سخت آن میدان که آن سوره توضیحش می دهد فرصتی است برای اتصال به آن اسم. آن اسم خدا را آنجا قرار است یاد بگیرید. خیلی با شکوه است. اگر کسی اینطور نگاه کند همه لحظات زندگی چه خوشی باشد چه ناخوشی، چه سخت و چه آسان محل نزول یک اسمی از اسما خدا حداقل هست. اگر چندتا اسم نباشد. خب اسم را دریابیم! غصه چه را می خوریم؟ این نکته ای است که به نظرم نکته خیلی مهمی است. این سبک زندگی از ما دور نیست. توجه به ادعیه حضرت زهرا از یک سو و توجه به اسما الله از سوی دیگر می تواند ما را به این سبک زندگی برساند. خیلی زندگی باشکوهی می شود. نتیجه اش این می شود که در جایگاهی که همه دارند غر می زنند از گرانی، یا مثلا ظلم و فشار هایی که در عالم هست یا فقدان ها… نه اینکه خوشحال باشید به خاطر ظلم. ولی خوشحال و راضی و آرام هستید چراکه شما در آن موقعیت دارید اسمی را دریافت می کنید. مثلا اگر استکبار جهانی کاری کرد تو را بسیار غمگین کرد و به تو فشار آمد، اینجا هم موقعیتی است برای یک اسم دیگر. ممکن است این فرصت ها دیگر تکرار نشود که این اسم ویژه الله را دریافت کنید. برای همین آدم هایی داریم که دغدغه دارند ولی آرام هستند، دیگران هرکاری کنند آرامششان را نمی توانند بهم بزنند. این زندگی دیگر معارض ندارد. هرکاری با او بکنند او رشد می کند. زیرآبش را هم که بزنند برای او یک محل یک اسم است. یادآور بیت «اگر با من نبودش هیج میلی/ چرا جام مرا بشکست لیلی». اگر نعمت به او دهند اسم دریافت می کند، نمعت را از او بگیری محل یک اسم است. عزیزی به او بدهی یا از او بگیری هر دو موقعیت برای او یک اسم است. هیچ وقت بهم نمی ریزد. این زندگی به سبک دعاست. یکی از مهمترین سبک زندگی ای حضرت زهرا آن را داشتند و مابقی ائمه این خصلت را از مادرشان گرفته اند. این آن حجت اصلی ای است که بسیار راهگشا است و آن جایی که همه فکر می کنند بن بست است در این منطق هیچ بن بستی وجود ندارد چون محل نزول یک اسم جدید است. اسم خدا هم که بن بست بردار نیست. موقعی که همه ناامید اند این افراد خوشحال راضی اند و همان موقع که همه جو زده و الکی خوشحال هستند این افراد آرام و منطقی هستند. «لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ» نه زود خوشحال می شوند نه برای آنچه از دست می دهند اندوهگین و مایوس می شوند. چقدر این زندگی معرفت افزاست. چقدر علم دارد. این مدل زندگی کردن پیش روی همه ما هست. اگر ما اینطور زندگی نکنیم این ما هستیم که فرصت را از دست داده ایم. اصل و منبعش هم قرآن است که در هر موقعیتی اسمی از خدا آشکار می کند و برای آنکه بیشتر با آن مانوس شویم هم ادعیه اهل بیت. در ادعیه اهل بیت هم توصیه می شود ادعیه حضرت زهرا(س) چرا که مختصر در عین حال خیلی جامع است.

سوال: تعریف دعا و تفاوت میان دعا و سوال(حاجت) را متوجه نشدم. یعنی چه که بعد از هر نماز یک دعای مستجاب داریم که از جنس حاجت نیست؟ نقش من برای دعا کردن چیست؟ چه کار کنم دعا کردم؟

تفاوت دعا و سوال

سوال می تواند مادی باشد یا معنوی. مادی که مشخص است. مثل رزق، خانه، ازدواج. اما یک مثال معنوی میزنم که تمایز سوال معنوی و دعا از هم مشخص شود.

امیرالمومنین(ع) از خدا سوال نمی کند بهشت را، بلکه برایش مهم است حتی در جهنم هم بگوید خدایا تو را دوست دارم. می خواهد معرفت حبش ارتقا کند. سوالی بهشت را نمی خواهد. معرفت پیدا کردن به خدا برای او مهم است. برای همین ولو جهنم هم برود می گوید خدایا من دوستت دارم. معرفت به الله می شود دعا. طلب حاجت برای خود می شود سوال.

طلب درخواست در مشکلات می شود سوال ولی طلب معرفت در آن موقعیت می شود دعا. برای همین ائمه مطهر وقتی فرزندشان تب می کند دنبال برطرف کردن تب نیستند که دعای نور را دریافت می کنند. دنبال این هستند که در آن حرارت، آن نور را شکوفا کنند. رویکردشان این است که خدایا نکند بچه من تب کند و من نور را دریافت نکنم. آن برایش مهم است. نه این که سوال ندارد. سوال باطل نیست خود خداوند در قرآن می فرماید «وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ» هرچه بخواهید به شما می دهیم. کیست که دعا کند؟! سوال که هرچه بخواهید به شما می دهم. اصلا همه حرف این است که سوال مهم نیست. دعا مهم است. چون همه سوال ها بلاخره یک روز تمام می شوند چرا؟ چون بلاخره یک روز می میریم. تب داری، نداری، ثروتمندی یا فقیر بالاخره یک روز می میری و وقتی بمیری سوال ها تمام می شوند دعاها ولی با آدم می مانند. یعنی تب حسین (ع) حتما یک روز تمام می شود ولی دعای نور وقتی در وجود یک نفر می نشیند الی الابد با او خواهد بود. حضرت فاطمه زهرا بلد بودند سوالاتشان را به دعا بدل کنند. ما باید همین را یاد بگیریم. ما دعاهایمان را بعضی وقت ها به سوال تبدیل می کنیم. شما این تمرین را انجام دهید. یک دور محض رضای خدا تمام سوالاتتان را بنویسید. همه را از کفش خوب می خواهم تا ازدواج خوب می خواهم، هر تعداد که شد مثلا صدتا، حالا سعی کنید برای هر سوالی دعایی پیدا کنید. خب سوال اول، کفش خوب می خواهم. دعایش چیست؟ دعایش این است که معرفت پیدا کنم چقدر تقوا لباس است. دعایش این است که خود حقیقت لباس و پوشاندن را که در وجود الهی است که ستار بودن خداست متوجه شوم. من معرفت تقوا لازم دارم برای صفت ستاریت خدا. روبروی هر سوالی یک دعا بنویسید. آنقدر با شکوه می شود که یادتان می رود یک عالمه از سوالاتتان را. یعنی به یک جایی می رسد که اگر ستون دعاها را به شما بدهند می گویید که من حاضرم دو یا سه تا از ستون دعا را به من بدهند همه ستون سوالات را واگذار کنم. چون بعد خواهید دید که چقدر دعا باشکوه است. چقدر عالم دعا عجیب و غریب است. یکبار تمرین می خواهد، یکبار نوشتن می خواهد تا تجربه اش کنید. بعد آنوقت یک آدم بی سوالی می شوید. به شما می گویند درخواستی نداری؟ دیگر می گویی نه درخواستی ندارم. بعد از این باید یک سخنرانی هم انجام دهیم در مورد اینکه چرا سوال داشتن مهم است. آن هم خودش یک سخنرانی شگفت انگیزی دارد البته. یعنی فکر نکنید سوال چیز بی ارزشی است. بعدا می گوییم چرا سوال مهم است؟ برای اینکه گاهی عبودیتتان یادتان نرود. عبد آنقدر عبد است که حتی نمک سفره اش را هم باید بخواهد. حواستان باشد یک وقت خدایی نکنید. فکر نکنید چون دعا کردید فارغ شدید از دنیا و شما از دنیا و آنچه در آن است رها شده اید. آن وقت دیگر دعا و سوال آدم را تنظیم می کند. یکی آدم را می کشد بالا از نظر ادراک و یکی آدم را عبد نگه می دارد و خاضع و ضعیف.

خیلی جالب است و ما بین این سوال و دعا قشنگ مغز پخت می شویم. این را هم بدانیم طلب هر چیزی به درک آن کمک می کند. «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ فَإِنِّی قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ» تو بخواه. اتفاقا بدانید اهل بیت به تبع خدا ممکن است لزوما اهتمام نداشته باشند سوالات آدم را جواب دهند. چون ممکن است بسیاری از سوالات به صلاح آدم نباشد ولی امکان ندارد دعای آدم را بدون جواب بگذارند. امکان ندارد کسی با دغدغه معرفتی بیاید پیش حضرات مقدسه دعایش را بی جواب بگذارند. کافی است شما دعا کنید.

البته دعا و سوال به یکدیگر مرتبط اند. سوالات بهانه می شوند که دعا کنید، چنانچه دعاها برای نازل شدن دنبال سوال می گردند.

حدیث کسا

برای حسن ختام این بحث سخن را با حدیث کسا به پایان می بریم. خواندن حدیث کسا حتی ترجمه فارسی و تعریف کردنش به زبان فارسی دعاها را مستجاب می کند و هم و غم را برطرف می کند.

حدیث کسا با این روایت آغاز می شود که روزی حضرت رسول می روند به خانه حضرت زهرا. خوب دقت کنید مثال خوبی است برای بحث ما. تازه معلوم می شود حضرت زهرا در این موضوع سر کلاس درس پدرشان پیامبر گرامی اسلام هستند. اصل این کار، کار پیامبر است. پیامبر می آیند خدمت دخترشان و می گویند در بدنم احساس ضعف می کنم، مسئله به این سادگی! حضرت زهرا می گویند پناه می برم به خدا از ضعف. پیامبر می گویند می شود کسا یمانی را بدهید؟ بله آقا بفرمایید. مسئله از این ابتدایی تر؟ پیش پا افتاده تر؟ پیامبر احساس لرز کردند، یک کسا گرفتند رفتند گوشه ای کشیدند بر سرشان. یک یک اعضا خانواده، امام حسن و امام حسین و امام علی می آیند رایحه رسول را استشمام می کند متوجه حضور او می شوند از حضرت اجازه می گیرند و داخل کسا می شوند. حضرت زهرا نیز اجازه می گیرند و داخل کسا می شوند. پیامبر لرز کرده بودند فقط، یک کسا کشیده بودند سرشان بعد یکی یکی اعضا خانواده گرد ایشان جمع شدند پس از آن پیامبر دست راستشان را گرفت سمت آسمان. اینگونه گفت: خدایا این افردا اهل بیت من هستند، آن ها را در نهایت طهارت قرار بده و از هر رجسی دور کن. پیامبر این دعا را کردند. عرش بهم ریخت. خداوند فرمودند آی عالم بدانید خورشید و آسمان و افلاک و همه این ها خلق نشدند مگر به محبت این افرادی که زیر کسا هستند. بعد جبرئیل گفت. خدایا مگر چه کسانی زیر کسایند؟ گفتند فاطمه، پدرش، همسرش و دو فرزندش. پس جبرئیل هم اجازه گرفت به جمع آنان بپیوندد. و پس جبریل به زمین آمد و از حضرت رسول اجازه گرفت و گفت خدا به شما درود فرستاده و گفته است من عالم را برای شما خلق کردم. جبرئیل وارد می شود و پس می گوید خدا فرمود این آیه را که «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» پیامبر دعا کرد، آیه اش نازل شد. نمی دانم می توانید متوجه این موضوع بشوید یا نه. ولی دعای پیامبر بود که این آیه را نازل کرد و برد پایین. عین دعای پیامبر را خدا شروع کرد به قرائت کردن و بدانید تمامی آیات قرآن اینطور نازل شده اند. هیچ آیه ای بر پیامبر نازل نشد مگر اینکه پیامبر دعا کردند آن آیه نازل شود. نزول وحی به این سادگی نیست. وحی صوتی است ملکوتی که گوش های دیگر نمی شنود، بر عمق جان پیامبر است اگر حاضر نباشد برای آن موضوع اصلا برایش نازل نمی شود. پیامبر هر آیه ای که نازل شد. دعا کرد که نازل شد. حالا بعضی از دعا ها روایت شده است، شنیده ایم و خیلی از دعاها را نشنیده ایم. چقدر باشکوه است. ما پیروان پیامبری هستیم که با دعا آیه قرآن نازل می کرده است. حالا به من و شما نگفته اند آیه قرآن نازل کن ولی به من و شما می گویند در هر موضعی اگر دعا کنی محل فهم آیه ای از آیات قرآن است ولی باید دعا کنی.

ماجرای حدیث کسا هم اینطور تمام می شود که امیرالمومنین می پرسند فضل این ماجرا چیست؟ پیامبر پاسخ می دهند که اگر اهل زمین در جمع خودشان روایت ما را ذکر کنند تا جمع از هم پراکنده نشده ملائکه برایشان دعا می کنند. در این جمع خاصیتی است.

دعا برای فهم قرآن

این نکته پایانی ام است. چرا دعای ما فهم آیات قرآن نیست؟ اگر کسی می رفت پیش رسول خدا می پرسید مهم ترین دعای شما چیست؟ می فرمودند: ای کاش سوره توحید نازل شود. ای کاش سوره قدر نازل شود. اما اگر از ما بپرسند دعایت چیست؟ کمتر پیش می آید که بگوییم من معنی آیه «کلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» متوجه نشدم. من سوره قصص یا صف را نفهمیدم. خدایا نکند بمیرم و سوره حشر را نفهمیده باشم. خدایا نکند بمیرم و «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» را نفهمیده باشم. دعای انسان مومن باید فهم آیات کلام حق باشد و اگر این چنین باشد دیگر از هیچ حادثه ای ناراحت نمی شود. چون هر حادثه ای محل فهم یک آیه ای است. حالا یکبار امتحان کنید یک سوره یا آیه ای را دعا کنید فهمیدنش را. برویم نزد حضرات معصومین دعا کنید فهمش را به شما بدهند. این بالاترین  دعاها در عالم هستی است. چرا که بالاتر از کلام خدا نداریم.

دعا

بسم الله الرحمن الرحیم

قرار شد به دوستانی که سوره حشر را حفظ کرده ‌اند، هدیه بدهیم. در جوار حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها هدیه ای بهتر از دعا نیافتیم. در مورد این دعا صحبت می کنیم و آن را به نیت آن ها می خوانیم. این دعا در صحیفه فاطمیه صفحه ۱۲۸ است با عنوان دعاءٌ فی السوال. 

 حضرت فاطمه زهرا دعا های متعددی در صحیفه فاطمیه دارند. اگر انسان به مرور، با این دعاها مأنوس بشود، آثار بسیار زیادی دارد. چون دعا، متن معرفت افزایی است. کارِ یک بار و دوبار خواندن نیست؛ حداقل انسان باید یک سال بر خواندن یک دعا مداومت کند، تا کم کم ابعاد آن را متوجه بشود. مثلاً دعای عهد را  باید انسان یک سال بخواند. حالا گفته‌ اند هر کس چهل روز بخواند، این اثر را دارد؛ اما یک سال باید بخواند تا بفهمد دعای عهد چه می گوید. تا دعا ، دعا بشود.

خوب است انسان دعا را به نیت حاجت نخواند؛ به بهانه حاجت بخواند. بخواند که دعا را بفهمد. هر کس شایسته است یک دعایی را انتخاب کند و آن دعا را یک سال مطالعه کند. حالا یا هر روز بخواند، یا حداقل هفته ای یک بار بخواند یا هر روز فرازی از آن را بخواند؛ طوری که در هفته کامل شود. فرقی نمی ‌کند. طوری باشد که هر هفته این دعا مرور شود.

 در دعاهای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، دعاهای این مدلی زیاد است. مثلاً دعا برای ادای دِین، دعا برای تب، دعا برای تَیسیر در امور، دعا برای حرز، دعا برای هر سوالی. این ها متعدد است.

من می خواهم یکی از این دعاها را مطرح کنم و واقعا خیلی هم برایم سخت است که کدام را انتخاب کنم. توصیه می کنم صحیفه فاطمیه را دست بگیرید و بگردید و دعایی را که به دلتان افتاد، انتخاب کنید و یک سال بخوانید. و بعد دعای بعدی، یک سال دیگر. بین همه این دعاها، دعایی که تا اندازه‌ ای با فضای کلی سوره های مسبحات ارتباط دارد، این دعاست.

 کلاً حرزها و استعاذه ها کارشان این است که پوششی در انسان ایجاد می کنند، یا به تعبیری به انسان قدرتی می دهند که از معرض تیر دشمن در امان بماند. ارتفاع شما را از بُردِ آسیب دشمن بالاتر می برد. لذا تیر او به شما نمی رسد. حِرز کارش این است. حِرز یک ارتقاء درونی است که به فرد قدرتی می دهد که در مقابل حمله دشمن دیگر آسیب پذیر نخواهد بود. برای همین، حرز ها خیلی معرفتی هستند. برعکسِ استفاده ‌ای که ما می کنیم که حرز را می نویسیم و می پیچیم و آویزان می کنیم و می خوانیم و در جیب می گذاریم. حرز کارش این است که آن قدر فرد را بالا می برد و ارتقاء می دهد، یا آن قدر ساختارش را مستحکم می کند که تیر دشمن در او اثر نمی کند. مثل این که قبلاً شمشیر و نیزه را از آهن درست می کردند و آن کسی که بلد بود فولاد درست کند، زرهی می ساخت که آهن روی آن اثر نمی کرد. یعنی قوه ای در درون ایجاد می کند، که ضربه بیرونی اثر نمی گذارد.

 سوره های مسبحات همه، این طور هستند؛ خیلی حِرزی هستند. کارشان این است که آن قدر مخاطبشان را بالا می برند که تیر دشمن به او نمی رسد یا نمی تواند در آن نفوذ کند. این یکی از کارهای مهم سوره های مسبحات است. بنابراین نقل شده سوره های مسبحات، هر شب قبل از خواب ،خوانده شود؛ اگر کسی نمی تواند همه را بخواند، سوره حشر را حتما بخواند. سوره حشر جزء مشهورترین حرزها در بین حرز هایی است که اهل بیت می دادند. خیلی حرز مشهور و عمومی است. خیلی از این سوره به عنوان حرز استفاده می کردند.

از مجموعه دعاهای حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها می خواهم روی حرز دست بگذارم.

 منظور از دشمن بیرونی: شیطان، ابلیس، انسان های حسود، اشرار، سلاطین و استکبار و منظور از دشمن های درونی: هوای نفس و شهوات است.  شما مجموعه ای از دشمن در درون و بیرون خودتان دارید. حرز شما را بالا می برد طوری که از همه این ها در امان می مانید.

 از حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها حرزهای زیادی نقل نشده. سه- چهار حرز هستند؛ اما حرزهای جامعی هستند. یک حرز هست که هم به عنوان دعای جامع مشهور است هم به عنوان دعا برای سوال. حرز جامعی است در صحیفه فاطمیه اگر نگاه بفرمایید در قسمت ادعیه عمومی آمده.

دعا این است:

اللهم بِعِلْمِكَ الْغَيْبَ وَ قُدْرَتِكَ عَلَى الْخَلْقِ اَحینی مَا عَلِمْتَ الْحَيَاةَ خَيْراً لِي وَ تَوَفَّنِي إِذَا کانت الْوَفَاةَ خَيْراً لِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ کلمة الإخلاص وخَشْيَتَكَ فِي الرِّضَا و الْغَضَبِ  وَ الْقَصْدَ فِيَ الْغِنَى و الْفَقْرِ  وَ أَسْأَلُكَ نَعِيماً لَا يَنْفَدُ وَ قُرَّةَ عَيْنٍ لَا تَنْقَطِعُ‏ وَ أَسْأَلُكَ الرِّضَا بِالْقَضَاءِ وَ أَسْأَلُكَ بَرْدَ الْعَيْشِ بَعْدَ الْمَوْتِ وَ أَسْأَلُكَ النَّظَرَ إِلَى وَجْهِكَ وَ الشَوْق إلی لِقَائِكَ مِنْ غَيْرِ ضَرَّاءَ مُضِرَّةٍ وَ لَا فِتْنَةٍ مُظلمة اللَّهُمَّ زَيِّنَّا بِزِينَةِ الْإِيمَانِ وَ اجْعَلْنَا هُدَاةً مَهدیینَ یا ربّ العالَمین

اللهم بِعِلْمِكَ الْغَيْبَ وَ قُدْرَتِكَ عَلَى الْخَلْقِ اَحینی مَا عَلِمْتَ الْحَيَاةَ خَيْراً لِي وَ تَوَفَّنِي إِذَا کانت الْوَفَاةَ خَيْراً لِي  یعنی خدایا با استعانت از علم غیبِ تو و قدرتی که بر خلق داری که حیات را در هر چه که باید حیات پیدا کند، جاری می کنی،  من را زنده کن به حیاتی که بهترین حیات ها باشد و مرا بمیران به مرگی که بهترین مرگ ها باشد.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ کلمة الإخلاص وخَشْيَتَكَ فِي الرِّضَا و الْغَضَبِ: خدایا من درخواست می کنم کلمة اخلاص یعنی باور به توحید را و خشیت و افتادگی چه در حالت خرسندی و چه در حالت عصبانیت.

وَ الْقَصْدَ فِيَ الْغِنَى و الْفَقْرِ  و میانه روی و اعتدال  چه در غنا و چه در فقر.

وَ أَسْأَلُكَ نَعِيماً لَا يَنْفَدُ وَ قُرَّةَ عَيْنٍ لَا تَنْقَطِعُ‏  و نعمتی که هیچ وقت تمام نشود و نور چشمی که پایان پیدا نکند.

وَ أَسْأَلُكَ الرِّضَا بِالْقَضَاءِ و به هر آن چه که پیش می آید، خوشحال باشم.

وَ أَسْأَلُكَ بَرْدَ الْعَيْشِ بَعْدَ الْمَوْتِ  و زندگی فوق العاده بهره مندانه حتی بعد از مرگ. آن قدر که بعد از مرگ هم ادامه پیدا کند.

وَ أَسْأَلُكَ النَّظَرِ إِلَى وَجْهِكَ وَ الشَوْق إلی لِقَائِكَ مِنْ غَيْرِ ضَرَّاءَ مُضِرَّةٍ وَ لَا فِتْنَةٍ مُظلمة: و نظر کردن به جهت و شوق به ملاقات تو بدون این که هیچ آسیبی به آن وارد بشود و بدون این که آفتی به آن بخورد.

اللَّهُمَّ زَيِّنَّا بِزِينَةِ الْإِيمَانِ وَ اجْعَلْنَا هُدَاةً مَهدیینَ یا ربّ العالَمین: خداوندا کاری کن زیباترین ایمان بر تن من بنشیند و من جزء هدایت کنندگان باشم و مهدی بشوم یا رب العالمین

 دعای کوتاهی است و حفظ کردن آن بسیار ساده است و چند بار بخوانید حفظ می شوید. بالاخص اگر ساختارش را متوجه شوید، خیلی راحت حفظ می ‌شوید.

ساختارش معلوم است. اول دعا به یک اسبابی از خدا استعانت جسته. اسبابش علم  و قدرت خداست.

به علم و قدرت استعانت جسته و چه چیزی طلب کرده؟ بهترین حیات و بهترین ممات را.

بعد این بهترین حیات و ممات چگونه رقم می خورد؟ با کلمه اخلاص، یعنی باور توحید؛ با خشیت در رضا و غضب، با میانه روی در فقر و غنا، با نعیم هایی که تمام نمی شود؛ یعنی نعمتی که انسان  فکر نکند تمام می شود؛ بلکه اگر هم ظاهراً تمام شود؛ ولی امتداد دارد؛ مثل جوانی. فکر نکند جوانی تمام می شود؛ بلکه جوانی وقتی تمام می شود، شکل جدید آن نعیم دارد ادامه پیدا می کند. برای انسان موحد این گونه است. سنش هم بالا می رود، باز هم جوان است. از خیلی از جوان ها جوان تر است. چون نعمتش تمام نمی شود؛ چون باور توحیدی دارد.

 و نور چشمی که هیچ وقت  قطع نمی شود و هر اتفاقی می افتد، راضی باشد و یک زندگی بهره مندانه ای که حتی وقتی بمیرد ادامه پیدا کند؛ یعنی از این طرف، واقعا آخرتی باشد که وقتی می میرد در آخرت ادامه پیدا کند و نظر به وجه خدا و شوق به لقاء خدا بدون اینکه هیچ ضرری و هیچ فتنه ای بتواند به آن آسیب بزند.

 پس یک اسبابی دارد، علم و قدرت.

چه چیزی را می خواهد؟ بهترین زندگی و بهترین مرگ.

چه چیزهایی را خواسته که به این برسد؟ کلمه اخلاص و رضا به قضا و خشیت در رضا و غضب و…

و آخرش چنین آدمی چه شکلی می شود؟ زیباترین لباس ایمان را بر تن می کند. جزء هُداتِ مَهدیین می شود. جزء مهدی ها می شود در عالم. یعنی راه می رود، آدم ها را به سمت خدا هدایت می کند. آدم ها را دعوت می کند به اخلاص. آدم ها را دعوت می کند به میانه روی. آدم ها را دعوت می کند به رضا به قضا. آدم ها را دعوت می کند به بهترین حیات و بهترین مرگ؛ مثل شهید بزرگوار شهید سلیمانی، بهترین حیات و بهترین ممات برایش رقم می خورد.

 این دعا برای این که انسان زندگی این چنینی داشته باشد، یعنی بهترین حیات و بهترین ممات را داشته باشد، در عین کوتاه بودن، جزء جامع ترین دعاهاست.

 من هدیه ام به آن بزرگواران و بعد توصیه و سفارشم به همه، مداومت بر این دعاست. بسیار مختصر و ساده است؛ ولی فوق العاده پر مغز است. وقتی هم می گویم مداومت، یعنی آن را یک سال بخوانید. کاری ندارد خواندن این دعا سه دقیقه زمان می برد؛ ولی همین سه دقیقه ای که یک سال تکرار می شود، مدام ابعاد خودش را نشان می دهد. مدام ارتباط های دیگر آن آشکار می شود. مدام انسان می رود در فکرِ زینت ایمان و مهدی شدن؛ خیلی باشکوه است. توصیه من این است که از این ایام فاطمیه تا ایام فاطمیه بعدی، که یک سال آینده است، بر خواندن دعای جامع مداومت کنید. در بعضی نسخه ها نوشته اند: دعاءٌ فی السوال. یعنی دعایی که برای همه درخواست هاست. یاگفته ‌اند دعای جامع.

زمان خواندن دعا فرقی نمی کند. یک وقتی را در روز در نظر بگیرید که یادتان نرود. هر روز بخوانید. یک روز هم یادتان رفت نگران نباشید؛ فردا بخوانید. این مداومت یک ساله، باعث خیلی از بهره مندی ها می شود.

این دعا خیلی کوتاه است ولی جامعِ تمام نیازمندی ها و آرزوهایی است که یک انسان می تواند داشته باشد. خیلی باشکوه است! برای همین، از بالاترین حرزها است. با این که شاید خیلی به اسم حرز معرفی نشده؛ ولی حرز بزرگی است. همه سوالات انسان و آرزوهای شما در این دعا هست. 

برای این که دعا عادت نشود، شرایط خواندن آن را تغییر دهید؛ مثلا زمان خواندن آن را؛ اگر صبح می خوانید، شب بخوانید اگر از حفظ می خوانید، بروید از رو بخوانید. یا بالعکس. گاهی در قنوت نماز بخوانید. آن قدر جایش را تغییر دهید که عادت نشود. ولی باید یک سال بخوانید. بعضی چیزها تا مداومت پیدا نکنید، حلقه های مفقوده اش پیدا نمی شود. باید یک سال خواند. حالا اگر عادت می شود، شکلش را تغییر دهید. اگر هر بار سعی کنید به مفاد آن توجه کنید، خیلی دیرتر عادت می شود.

 یک دعای کوتاه و این همه معرفت! به قول جناب سید بن طاووس و شیخ عباس قمی در مفاتیح جمله ای دارند، وقتی می رسند به دعاها و اعمالی که پنج دقیقه است ولی برای آن گفته اند که گناه اولین و آخرین بخشیده می شود، می گویند واقعاً کدام انسان عاقل است که از خواندن چنین چیزی پرهیز یا غفلت کند؟! که با اندک زمانی، می شود عالَمی را رقم زد. این دعا این طوری است. خیلی کوتاه است؛ اما خیلی بزرگ است.

 زیارات این خاصیت را دارند؛ ولی کمی با دعا فرق می کنند. زیارات اختصاصی هستند. بعضی دعاها، جامع هستند.  یعنی اختصاصی به شخص ندارند. زیارات محل درک آن امام خاص هستند که خیلی هم مهم است. مثلا ما باید حضرت فاطمه معصومه در زندگیمان داشته باشیم، اما نداریم. باید امام رضا داشته باشیم، اما نداریم. باید حضرت زهرا داشته باشیم، اما نداریم. زیارات این را ایجاد می کنند؛ ولی دعاهایی مثل این، دعای جامع هستند؛ یعنی همه چیز در آن ها هست. این رزق شما.

 زیارت رفتید، از آن طرف دعا کنید؛ یعنی بخواهید سوره های قرآن را بفهمید. همین دعای جامع را بفهمید. وقتی رسیدید به سؤالات، اول از سؤالات مردم شروع کنید؛ مسیحیان و مردم دیگری که دین به گوششان نخورده است، امت اسلامی و شیعه و کشورهای اطراف و عراق و ایران و اقتصاد و… . فکر نمی کنم با توجه به این که خسته هستید به خودتان برسد.  درخواست های شخصی تان را می دهند؛ نگران نباشید؛ ولی از دعا شروع کنید، بعد هم که خواستید سؤال کنید، از سؤال امت شروع کنید. آن آخرها را بگذارید برای ازدواج و بقیه مشکلات. یک وقت دیدید خدا از این طرف شروع کرد. شما از آن طرف شروع کنید، تا حالتان پابرجاست. خسته شدید، درخواست کنید برای این طرف. و بعد هم در آخر برای ما هم دعا کنید. إن شاء الله همه بتوانند از حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها توفیق فهم اهل بیت خصوصاً حضرت صدیقه طاهره را دریافت کنند. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهُمَّ صَلِّ علی محمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

*******

ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع ولایت آن قدر در ساختار اندیشه‌ای و معرفتی قرآن جاری و ساری و پر تکرار و اصل و رکن است که هر جایی به یک شکلی مطرح می‌شود.

 در جلسات مختلف و متعددی موضوع ولایت به شکل های مختلف مطرح شده بود؛ از ولایت پدر و مادر گرفته تا ولایت همسر و ولایت عالِم و ولایت فقیه.

 قرار شد در سفر قم که زمان بیشتری وجود دارد، درباره این موضوع دقیق تر و تفصیلی تر صحبت کنیم. ابتدا یک مقدمه کوتاه عرض می کنم و بعد دوستان سوالاتشان را مطرح کنند. این مقدمه جهت خوبی به بحث می دهد.

 بسم الله الرحمن الرحیم

 اولین نکته‌ای که باید به آن توجه داشت، موضوع حکم در عالم هستی است. به این مقدمات خوب دقت کنید؛ چون مقدماتِ مهمِ این بحث، این ها هستند. اگر می‌خواهید در مورد ولایت بحث کنیم، باید در مورد این ها گفتگو کنیم و اگر این ها حل نشود، بحث های بعدی فایده ای ندارند و نوعا در مباحثی مثل موضوع ولایت، مقدمات اولیه که اصل ماجراست، نادیده گرفته می شود و یک باره بحث می‌رود سر موضوعات جزئی‌تر.

 این موضوعی که خدمتتان مطرح می‌کنم بیش از همه در سوره مبارکه مائده است. اگر توفیق شود و در مباحث نشست ها به سوره مبارکه مائده رسیدیم، آن جا مفصل قابل بحث است.

مقدمه اول: منظور از حکم چیست؟

 در سوره مبارکه مائده انسان با چیزی به نام حکم مواجه می شود. حکم یعنی چه؟ یعنی امر و باید و نبایدی که امکان جاری کردن حق را در هر موقعیتی ایجاد می کند. خوب دقت کنید. انسان موحد باید در همه شئونات زندگی بر اساس حق زندگی کند؛ حق چیز بسیطی است. حق، هست است. برای این که بتواند بر اساس حق زندگی کند، باید دستورها و بایدها و نبایدهایی داشته باشد که در هر موقعیتی به او بگوید حق را زندگی کردن، یعنی چه؟ به این می‌گویند حکم. مثل این که اگر کسی بخواهد غذا خوردنش مبتنی بر حق باشد باید احکام غذاخوردن را اجرا کند. اگر کسی بخواهد راه رفتنش و نشستنش مطابق حق باشد، باید احکام راه رفتن و نشستن را اجرا کند. حکم هم فقط آن نیست که در رساله عملیه آمده؛ حکم، همه بایدها و نبایدها است؛ مثل اینکه فلان کار، کار بدی است. ممکن است در رساله عملیه نباشد. حکم، همه دستورات حضرت حق است. این مقدمه اول. پس عبد شأنی ندارد جز اجرای حکم.

مقدمه دوم: مصلحت (حکمت)

 در ذهن ما مفهومی وجود دارد به نام مصلحت یا حکمت. چه بگویید مصلحت و چه بگویید حکمت، منظور یکی است.

حرفی که در مورد حکم زدیم، نکته مهم ماجراست. این نکته یکی از پیچ های مهم این موضوع است. اگر این حل نشود، بقیه حل نمی شود.

حق که حق است. من باید بر اساس حق زندگی کنم. حکم، سبب جاری شدن حق است. حالا چیزی وجود دارد به نام مصلحت یا حکمت. مثل این که ما می‌گوییم الان مصلحت این شخص چیست؟ حکمت او چیست؟ یعنی نفعِ حق و نفعِ درستی که آن شخص می برد.

ما یک حق داریم؛ یک حکم؛ یک نفع و مصلحت و حکمت. یعنی آن چیزی که باید به آن رسیده شود. اگر خوب دقت کنید، می‌بینید بین این ها قطعاً آن که اصالت دارد، حق است. حق اصالت دارد و آن مصلحتی می‌تواند اصالت داشته باشد که مبتنی بر حق باشد. این هم که معلوم است.

 حق چگونه قابل زندگی کردن است؟ با واسطه حکم. بنابراین حکم، تابعِ مصلحت نیست؛ بلکه تابعِ حق است. این جمله کلیدی است و این مصلحت است که تابع حکم است. این از آن بحث های بنیادی است که کسانی که در رشته حقوق کار می کنند، باید روی این بحث کنند. از آن مسئله های بنیادی علم حقوق و قضا است. حکم تابع مصلحت نیست؛ مصلحت تابع حکم است.

اگر خداوند تبارک و تعالی الان به من حکم کرد که آقای فلانی! دوزانو بنشین. مصلحت و نفع من در دو زانو نشستن است؛ و لو این که بعد از یک مدت زانوهایم درد بگیرد. اگر حکم این باشد که دو زانو بنشین، معلوم است که آن درد هم به مصلحتم است. ببینید اگر شما مصلحت را بر حکم حاکم کنید، طبیعتاً اگر یک جایی دردی باشد چون مصلحت تغییر می‌کند، می‌خواهیم حکم را تغییر دهیم. یعنی از روی مصلحت، حکم را تغییر می‌دهیم؛ در حالی که شما فقط حق دارید از روی حق، حکم را تغییر بدهید نه از روی مصلحت. ممکن است الان تکه پاره شدن من به مصلحتم باشد. ممکن است پایم درد بگیرد به مصلحت من باشد. از کجا معلوم؟ شما اگر چیزی به نام مصلحت تعریف کنید که غیر از حق باشد و بگویید من کاری به حق و خدا ندارم و مصلحت را تعریف کنید و اگر آن را بر حکم حاکم کنید، یعنی آن را بر حق حاکم کرده اید. این مصلحت است که تابع حکم است نه حکم تابع مصلحت.

خیلی مهم است که این اصل بنیادی فهمیده شود، حالا ممکن است است کسی بگوید من مصلحت را همان حق تعریف می کنم و بگوید مصلحت یعنی آن چه خدا اراده کرده است. کاری به درد زانو و مانند آن ندارد.  ممکن است خدا صلاح بداند رابطه دو نفر خوب نباشد؛ شاید به مصلحت شان باشد رابطه خراب شود. حق چه می گوید؟ آن چیزی که حق می‌گوید مصلحت است نه این که خدایی نکرده مصلحت بر حق حاکم باشد. پس هیچ وقت هیچ چیز بر حق خاکم نیست؛ بلکه همه چیز به واسطه حق، نفع دارد. اگر کسی این را متوجه بشود، می فهمد هر جا خدا حکم می‌دهد، حکم خدا مصلحت آفرین است؛ نه این که حکم خدا مطابق مصلحت است. اگر خدا حکم به چیزی کند، قطعاً مصلحت شما در آن است. لذا اگر حکم کند بر خواندن نماز، مصلحت شما در خواندن نماز است و اگر حکم کند نماز نخوانید، حکمت و مصلحت شما در آن است که نماز نخوانید. ممکن است یک وقت حکم کند چیزی را بخورید و یک وقت حکم کند آن را نخورید. این اگر حل بشود و جا بیفتد چون همه مشکلات انسان ها با عدم تبعیت به خاطر مصلحت هایی است که در ذهن در نظر می گیرند. می گویند: به نظرم به مصلحتم نیست. به نظرم به مصلحتم است. مصلحتم هست و مصلحتم نیست نداریم. اگر چیزی حق است، حتما مصلحت ما در اجرای حق است. اگر کسی این موضوع برایش جا بیفتد تنها دغدغه اش در زندگی این می شود که حکم خدا به او برسد. خدایا! حُکمت به من برسد؛ چون مصلحت من در گرو حُکم است. من اگر بی حکم باشم، یعنی بی مصلحتم. من برای این که مصلحت دار بشوم، حکم لازم دارم. همین که حکم خدا بیاید، می گذارد روی چشمش. حُکم گفته بمیر، حتما مصلحتت در این است. حکم گفته سکوت کن؛ حکم گفته بجنگ؛ حکم گفته ادب کن؛ حکم گفته چیزی نگو؛ هر چه حکم بگوید، حتماً مصلحت من در آن است. لذا انسان حُکم خواه می شود.

 مشکل دوم آدم ها در این قبیل موضوعات این است که حکم خواه نیستند.  نمی خواهند به دنبال حکم بروند؛ بلکه منافعی را در نظر گرفته‌اند و می‌خواهند منفعت حاصل بشود. شد به حکم الهی، نشد به حکم دیگری. در صورتی که همه زندگی من و شما باید مطابق با حکم باشد:

کاش خدا حکم بدهد. کاش می دانستم حکم به دست گرفتن میکروفون چیست؟ به دست چپ بگیرم یا به راست؟ کاش می دانستم. وقتی حکم را در موضوعی نمی دانم، یعنی در این موضوع مصلحت من روی هواست. ای خدا! من چگونه بفهمم حکمش چیست؟ چه رنگی بپوشم؟ حکمش را نمی دانم. چگونه بنشینم؟ سر سفره غذا چگونه غذا بخورم؟ حکمش را نمی دانم. ای داد بیداد! من چه کنم با این همه مسائل زندگی که حکمش را نمی دانم. من چگونه این همه حکم دربیاورم؟ می دانید چقدر از ابعاد زندگی من و شما در سبک زندگی ای که داریم خالی از حکم است؟ حکمی ندارد. یعنی به اندازه نماز واجب و امثال این ها چند حکم داریم؛ الباقی زندگیمان را بدون حکم می گذرانیم.

 تکیه بدهم یا ندهم؟ حکمش را نمی دانم.  حکمش را نمی دانم، یعنی چه؟ یعنی از این موضوع نفعی نمی برم. یعنی در این موضوع آب به جو می ریزد. به نتیجه نمی رسد. دو زانو یا چهار زانو؟ نمی دانم. با چه تُن صدایی حرف بزنم؟ نمی دانم. این حکم کجاست؟ 

نکته دوم این است که انسان باید حکم خواه بشود، تا ولایت اهمیت پیدا کند. بسیاری از مشکلات در مورد ولایت به این خاطر است که انسان ها دنبال حکم نیستند. برای همین وقتی کسی حکم می کند، برایشان سنگین است. شما اول متوجه بشوید که باید حکم خواه باشید؛ متوجه بشوید که چقدر حکم ندارید و چقدر بیچاره اید، بعد که طالب حکم شدید حالا چه اتفاقی می افتد؟ خدا برای این که حُکمش به شما برسد آمده واسطه هایی قرار داده. خدا حکم کرده است یک واسطه هایی باشند که حرف آن ها برای شما حکم باشد. این را حکم‌کرده؛ مثلاً گفته (ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا) خدا حکم کرده که هرچه رسول گفته، حکم باشد. چه خوب! چون رسول در مورد امور مختلف زندگی، یک دنیا حرف و امر و نهی دارد. چه قدر خوب! وای خدا! چقدر ممنونم که رسول قراردادی! من خیلی بی حکم بودم. رسول یک عالمه حکم برای من معلوم کرد.

خدا حکم کرده که پدر در موضوعاتی که معلوم شده، بر فرزندش ولایت داشته باشد.

ای خدا چقدر خوب! می خواستم یکی از مهم‌ترین کارهای زندگیم یعنی ازدواج را انجام بدهم. نمی دانستم این ازدواج به مصلحتم هست یا نیست؟ دنبال حکم می گشتم که این ازدواج به مصلحتم شود. الحمدلله یک پدر قراردادی که  می تواند با حکم، ازدواج من را به مصلحتم کند. خدایا خیلی ممنون.

 یعنی مهم تر از این که فردی را که پیدا می‌کند، کُفوش باشد، برایش مهم است که برای این ازدواج حکم داشته باشد

 چه کسی برای ازدواج حکم دارد؟ شما حکم داشتید که باید با همسرتان ازدواج کردید یا حکم نداشتید؟ خدا لطف کرد پدری قرار داد که این پدر بتواند حکم کند. خدا حکم کرد که پدر حرفش در این موضوع، حکم باشد. من اگر به حکم پدر ازدواج کنم، طلاق هم اتفاق بیفتد به مصلحت من است. این حکم بوده؛ معلوم است طلاق به مصلحتم بوده. چون خدا حکم کرده، من دنبال حکم هستم. من در به در دنبال حکم می گردم. خدارا شکر ازدواج که از مهم ترین امر های زندگی است، از بی حکمی خارج شد. خدایا شکرت.

 تعدادی از حکم هارا که پدر لطف می‌کند. دستشان درد نکند. به قربان همه پدر های عالم. پدر حکم نکند، بیچارگی ما شروع می‌شود و اگر حکم کند و بگوید به اختیار خودت، می افتیم به بیچارگی.

پدر می شود حکم ازدواج من را بگویید؟

 انسان التماس کند؛ نه این که سختش باشد که پدر حکم بدهد. من باید التماس کنم که ولیّ حکم کند؛ نه این که طاقچه بالا بگذارم که ولیّ چرا حکم می کنی؟ چون، پدر! تا وقتی تو حکم نکنی زندگی من سر و سامان ندارد. یک حکم بکن. آن پدر برای حکم کردن، خودش بیچاره می شود؛ چون از جانب خودش که نمی تواند حکم کند. مثل رسول است. باید برای حکمش حجت داشته باشد. آن وقت بیچارگیش را پدر تحمل می کند. پدر! بالاخره یک بله یا نه به ما بگو.

 همسر هم همین طور است. خدا حُکم کرده که در مورد بیرون رفتن، تابعِ حُکم ولی باشد. من از کجا بدانم، بروم یا نروم؟ بیرون رفتن از خانه خوب است؟ در خانه ماندن خوب است؟ مگر شما برای این موضوع حکم دارید؟  خدا همسر را قرار داده. او بیچاره می شود تا حکم را درآورد و به شما بگوید؛ برای شما مصلحت رقم می خورد. بیچارگیش مربوط به اوست و مصلحتش مربوط به شما. آن که حکم می دهد باید قیامت جواب بدهد و من که طبق حکم عمل می‌کنم، مصلحت برای من رقم می‌خورد. الحمدلله؛ خدا را شکر. 

نکته اول این است که مصلحت تابع حُکم است.

نکته دوم این است که انسان باید حکم خواه بشود.

 نکته سوم: خدا ولی قرار داده که بتواند حکم را به ما منتقل کند. خدا حکم کرده ولایت پدر را. خدا حکم کرده ولایت همسر را. خدا حکم کرده ولایت عالِم را. عالِم در هر حوزه‌ای به من گفت این کار را نکن، من نباید انجام بدهم. پس ما باید در به در دنبال عالِم بگردیم. ما چون دنبال حکم نیستیم، دنبال عالِم هم نمی گردیم. در حالی که اگر کسی این را بفهمد، ممکن است خیلی از موضوعات را پدر حکم نکند؛ خیلی از موضوعات را همسر حکم نکند؛

خدایا من در مورد تربیت فرزند چه کنم؟ حکم چیست؟ درباره گریه بچه، سکوت کنم درست است؟ داد بزنم درست است؟ در آغوشش بگیرم، درست است؟ بی محلی کنم درست است؟ چه چیزی به مصلحت این بچه و من است؟

باید حکمش را پیدا کنی.

 من حُکم تربیت فرزند را از کجا پیدا کنم؟!

 خوب برو عالِمش را پیدا کن. برای چه در باره این موضوع، حکم نداشتی، دنبال عالم نگشتی؟ یک عمر برای این موضوع حکم نداشتی دنبال عالِم آن هم نگشتی؟!

انسان برای همه عرصه های زندگی اش دنبال عالم می گردد. الان این چیزی است که در سبک زندگی ما شوخی است.

یعنی چه؟! یک عالم برای تربیت فرزند! یک عالم برای پخت و پز و تغذیه!

بله، انسان باید برای همه شئونات زندگی دنبال عالم بگردد؛ باید دنبال صاحب حکم بگردد.

 نکته چهارم: خداوند برای ولایت، سلسله مراتب قرار داده است. ولایت سلسله مراتبی است، یعنی چه؟ یعنی پدر ولایت دارد ولی ولایت مرجع تقلید بالاتر از ولایت پدر است. چنان که ولایت رسول بالاتر از ولایت مرجع تقلید است. یعنی ولایت سلسله‌مراتب دارد. برای همین اگر در حوزه‌ای، ولایت ها تعارض پیدا کرد، حکم با ولی بالاتر است. اگر پدر من چیزی‌گفت که آقا رسول الله به خلاف آن گفته‌اند، من باید به پدرم احترام بگذارم؛ ولی حرف رسول الله را گوش بدهم. چون مرتبه بالای ولایت، اولی است. این نکته چهارم.

پس خود ولایت مراتب دارد. مراتب بالا بر مراتب پایین ولایت دارند. پس من اگر به تعارضی برخورد کردم، مراجعه می‌کنم به ولایت بالاتر. برای همین اگر یک نفر پدرش حکم هایی به او کرد که به نظرش رسید خلاف حق است، چه کار می کند؟ مراجعه می کند به مرجع تقلید. می گوید: آقای مرجع تقلید! پدرم حکم هایی کرده که به نظرم خلاف حق است. مرجع تقلید می‌پرسد چه گفته؟ می‌گوید گفته با فلانی ازدواج نکن. مرجع تقلید تشخیص می‌دهد که حکم پدر خلاف حق نیست؛ انجام بده. این حکم است. الحمدلله.

 یا نه، می‌گوید این موضوع با توجه به شرایطی که شما می‌گویید، حرف پدر خلاف حق است؛ من حکم می‌کنم که حرف پدر را گوش ندهید. باز بر اساس حکم است. انسان حق ندارد بدون حکم از زیر ولایت کسی بیرون بیاید.

حرف پدرم به نظرم درست نیست؛ من گوش نمی‌دهم.

شما اشتباه کردید؛ چون برای گوش ندادن حرف پدر باید حکم داشته باشید. یعنی حکم را از ولی بالاتر بگیرید و انجام ندهید و گرنه خلاف حکم خدا عمل کرده‌اید. چون حکم خدا گفته بود ولایت پدر. حق ندارید خلافش عمل کنید؛ مگر به داشتن یک حکم دیگری. این هم نکته چهارم

 نکته پنجم در مورد این است که ولایت ها قلمرو دارند. یعنی هر ولایتی قلمرو مخصوص به خود دارد. مثلاً یک پزشک در امر پزشکی بر من ولایت دارد؛ در امر بچه داری ولایت ندارد. فلانی خیلی دکتر خوبی است و در مورد مسئله تربیتی حرفی زده، ولایت ندارد. ولایت قلمرو دارد؛ یعنی هر عالم، در قلمرو تخصص خودش ولایت دارد. این هم نکته پنجم

 نکته ششم: اصل موضوع آن در مورد وجود نوع خاصی از ولایت به نام ولایت فقیه مطلقه است. ولایت پدر روایاتی دارد، ولایت عالم استشهاد آیه‌ای و روایی دارد، ولایت رسول صریح قرآن است. ولایت مطلقه فقیه به معنای حاکمیت نه مرجع تقلید؛ چون مرجع تقلید هم دلیل عقلی دارد و ولایت او مثل ولایت عالِم است. در واقع ولایت مرجع تقلید همان ولایت عالم در حوزه امر دین است. چون به امر دین مسلط است، در امر دین بر من ولایت دارد. ولایت فقیه مطلقه غیر از ولایت عالم است. ولایت عالم مثل ولایت پزشک است که می‌تواند بگوید روزه نگیر. اگر بگیرم حرام می شود.

بحثی درباره ولایت به طور خاص مطرح است و آن هم موضوع ولایت فقیه مطلقه است که در واقع شعبه ولایت رسول است نه شعبه ولایت عالم. اگر اثبات شود که ولایت مطلقه فقیه جز ولایت ها است همه پنج نکته قبلی درباره‌اش صادق است؛ یعنی اگر او حکم کند ولو حکم به مصلحت نباشد، چون، مطابق حکم خداست، مصلحت آفرین است. پس نگران مصلحت نباشید. او هم یک ولایت بالای سر خودش دارد؛ یعنی ولایت رسول که او ملغایش می کند و خودش بر همه ولایت های پایینی ولایت دارد. اگر اثبات بشود شامل همه قوانین قبلی می‌شود. خیلی ها ولایت را قبول دارند؛ مشکلشان قبلی هاست؛ مثلاً می‌گویند:

برای چه باید مصلحت را نادیده گرفت؟ اگر معصوم نباشد چه؟!

خوب، همه ولایت های دیگری که ما مثال زدیم معصوم نیستند. پدر و عالم و همسر ولایت پیدا کردند؛  نه به دلیل این که معصوم هستند. ولایت پیدا کردند، چون حکم خداست؛ خدا حکم کرده که یک انسان غیر معصوم به من حکم کند. خدایا دستت درد نکند. حتما مصلحت من در همین است.

آیا ولایت فقیه مطلقه جز سلسله ولایت ها هست یا نیست؟ اگر اثبات کنیم هست، قبلی‌ها همه صادق است؛ مگر این که شما درباره قبلی‌ها بحث داشته باشید.

اگر بحث ما در باره این موضوع به جمع‌بندی رسید، مایلم در باره این موضوع که چرا در سلسله ولایت ها همه مرد هستند، صحبت کنیم، ببینیم ماجرای مرد بودن در مورد ولایت چیست؟ اگر رسیدیم مطرح می‌کنیم وگرنه بماند برای جلسه های بعد.

 ولایت فقیه مطلقه به چه دلیل اثبات شده است و مسیر اثبات آن چیست؟

می دانید آقایان مراجع درباره این موضوع اختلاف دارند؛ یعنی بعضی ها به ولایت فقیه مطلقه، به عنوان یکی از ولایت ها قائلند و بعضی نیستند. بنده تقریرکننده نظر کسانی هستم که به این ولایت معتقدند. چون خودم هم چنین اعتقادی دارم. این سبک، خلاصه کلام امام خمینی به بیان بنده است. یعنی برداشت من از سخنان امام خمینی است.

چرا واجب است حکومت دینی تشکیل بدهیم؟

 اصل موضوع از کجا شروع می شود؟ شما در قرآن آیاتی دارید که امور اجتماعی را بر شما واجب کرده است. به شما واجب کرده که فرد زناکار را حد بزنید؛ به شما واجب کرده که زکات و خمس را بگیرید و تقسیم کنید؛ به شما واجب کرده انسان مستضعف را از دست طاغوت نجات بدهید. یک سری امر های صریحی در قرآن داریم که به آحاد مسلمانان شده است؛ نه به خواص و نه به پیامبر. و قطعاً اگر مومنی بخواهد به این آیات عمل کند، ناچار است حکومت تشکیل دهد. چون قرار است با طاغوت بجنگد؛ بعد مستضعفان را نجات بدهد وبعد مستضعفین را به سمت تمکین ببرد [یعنی مستضعفان قدرت و امکانات پیدا کنند و به جای طاغوت مستقر شوند] و بعد دین خدا را غلبه دهد و بعد احکام شرعی را به‌ طور اجتماعی و کلان اجرا کند. مثلا ربا را کنار بگذارد. کسی همه احکام را بخواهد اجرا کند، می‌شود حکومت. چون اقتصاد دارد؛ قوه قضاییه و قوه مجریه و نیروی انتظامی و همه این ها را دارد.

یعنی امر هایی در قرآن هست که اجرای آن ها بر همه ما واجب شده و در امرِ آن آیه نگفته در چه زمانی این امر را انجام بدهید، به قول حضرت امام امر، مطلق است. گفته است (لیقوم الناسُ بالقسط) همه مردم باید قسط را اقامه کنند؛ یعنی قضاوت کردن به گردن همه ما است؛ یعنی الان این امر بر همه واجب شده که حق مظلوم را از ظالم بگیرند. باید در اختلافات قضاوت کنند؛ باید فرد غیر پاکدامن را مجازات کنند؛ باید دزد را مجازات کنند.؛ این به گردن همه افراد است. آیه نگفته این وظیفه حاکمیت است؛ نگفته وظیفه افراد خاص است؛ گفته وظیفه آحاد مسلمانان است. لذا تک‌تک من و شما باید این حکم را اجرا کنیم. یا ایها الذین آمنوا این کار را بکنید.

خوب اگر تک تک ما بخواهیم این کار را ‌بکنیم که نمی شود. مجبوریم همه با هم یک حاکمیتی تشکیل بدهیم که با همدیگر بتوانیم این حکم را انجام ‌دهیم. مثل وقتی که با هم کاری انجام می دهیم؛ مثلاً می‌گویم غذا درست کردن با من؛ فلان وسیله رو تو بیاور و شما این کار را انجام بده و به هرکسی مسئولیتی می‌دهیم که همه با هم به قوانین عمل کرده باشیم.

این عقلی است وگرنه شما باید به تمام امر های اجتماعی قرآن عمل کنید.خوب، بروید عمل کنید. الان بیایید بروید فرانسه یا عربستان یا امریکا به همه آیات قرآن عمل کنید، ببینیم چه طوری عمل می‌کنید؟ آدمی را که پاکدامن نیست مجازات کنید یا  دزد را بگیرید مجازات کنید؛ می گویید نمی شود؛ چرا؟ چون با حکم آن جا در تعارض است. پس ناچارید حاکمیتش را عوض کنید. حداقل در یک جامعه ناچاریم حاکمیتی بسازیم. ببینید مومنین ناچارند حکومت دینی تشکیل بدهند. این یک امر قطعی است. چون اگر نخواهند حکومت تشکیل بدهند، نمی توانند احکام قرآن را عمل کنند.

 برای همین بدانید و آگاه باشید هر کس در ایران زندگی نمی کند با فرض اینکه ایران یک حکومت دینی است، حالا نقد و بررسی اش بماند و هر کس که در ایران زندگی نمی کند و هر جای دنیا روی کره زمین زندگی می‌کند که می‌داند آن جا حکومت دینی نیست و مسلمان است، حق ندارد در آن کشور بماند؛ چون نمی تواند به آیات قرآن عمل کند. باید به آیه هجرت عمل کند و بیاید در بلادی زندگی کند که حکومت دینی هست؛ مگر این که یک ولی به او اجازه دهد که به این حکم عمل نکند. و این خیلی عجیب است که بسیاری از مسلمانان در سراسر دنیا در کشورهای غیر حکومت دینی زندگی می کنند و احساس نمی کنند باید هجرت کنند. یعنی قبول کرده اند به یک سوم آیات قرآن عمل نکنند!

چرا شما به یک سوم آیات قرآن عمل نمی کنید؟ نمی توانیم!

 خوب هجرت کنید (إنَّ ارضی واسعة)!

 آیه هجرت را برای که گفته اند؟ برای کسی که در جایی است که حاکمیت غیر دینی است؛ چون نمی تواند احکام الهی را اجرا کند؛ می رود جایی که بتواند اجرا کند. 

لذا تمام مسلمانان دنیا که در سرزمین هایی زندگی می‌کنند که حکومت دینی ندارد، بر آن ها واجب است که به سرزمین هایی که در آن حکومت دینی است، هجرت کنند. بر آن ها واجب است، مگر این که از مرجع تقلیدی اجازه بگیرند که می شود من به یک دلیلی بمانم؟ و او بگوید، اشکال ندارد؛ شما به این دلیل هجرت نکن. و گرنه هجرت بر آن ها واجب است. عجیب است که هجرت نمی کنند. این، یعنی پذیرفته اند که به قرآن عمل نکنند.

اگر این را متوجه بشویم که واجب است که حکومت دینی تشکیل بدهیم و در درون حکومت دینی زندگی کنیم وتشکیل حکومت دینی وظیفه آحاد مسلمانان است، آن وقت می گوییم:

 حکومت دینی باید توسط چه کسی اداره بشود؟

 قطعاً حکومت دینی باید توسط رسول اداره بشود؛ چون قرآن صراحت دارد که حکومت دینی را باید وجود مقدس رسول برعهده بگیرد. پس اگر حکومت دینی تشکیل بدهیم و در آن وقت رسول الهی بر روی زمین باشد و برای ما آشکار باشد یا امیرالمومنینی باشد، فقط او حق دارد ولیّ حکومت دینی باشد و هیچ کس دیگر حق ندارد ولیّ باشد؛ این هم قطعی است. برای این که آیات قرآن صراحت دارد که این رسول است که بر همه شؤونات ولایت دارد.

 این دو مقدمه مهم است:

 1-بر شما واجب است حکومت تشکیل بدهید.

2- حکومت که تشکیل دادید واجب است رسول ولیّ باشد.

 حالا اگر در یک دورانی قرار گرفتید که ولی الهی غایب بود و شما به آن ولیِّ تکوینیِ  وضع شده دسترسی نداشتید، چگونه باید آن جامعه را اداره کنید؟ همه مسئله این جا است. البته کسی ممکن است آن مقدمات قبلی را قبول نداشته باشد که جای بحث دارد.

چگونه باید این کار را انجام بدهیم؟

 پاسخ این است که هر کس را بخواهیم ولیّ قرار بدهیم، فرایندش هر طور که باشد، ولی را به هر ترتیبی حاکمیت بدهیم، یک فرد یا یک شورا، شکلش هر طوری که می‌خواهد باشد، باید اختیارات رسول را داشته باشد. چون برای اقامه حکومت دینی، خدا اختیارات رسول را مبنا قرار داده؛ یعنی چه شورایی را به عنوان رهبری قرار دهید چه یک نفر را، آن کسی که در مقام حاکمیت قرار می‌گیرد، باید اجازه در حد رسول الله داشته باشد؛ یعنی چگونه حضرت رسول می تواند احکام اولیه را هم مُلغی کند، او باید بتواند احکام اولیه را هم مُلغی  کند. نمی‌تواند ولایت او کوچک تر از ولایت رسول باشد؛ چرا؟ چون خدا احکام اجتماعی را ذیل ولایت رسول داده. ممکن است آن فرد غیر از وجود محمد بن عبدالله یا علی بن ابی طالب باشد، ولی اختیاراتش نمی‌تواند کمتر از او باشد. لذا هر اختیاری وجود مقدس رسول دارد، او هم باید داشته باشد.

از این جاست که واژه مطلقه درمی‌آید. مطلقه یعنی این که او در اطلاق حاکمیتش مانند حاکمیت رسول است. رسول چه حکمی دارد؟ او هم همان حکم را دارد. رسول می تواند نماز یا حج را تعطیل کند؛ او هم بنابر تشخیص حق، می تواند حج را تعطیل کند؛ نه بنابر تشخیص مصلحت. آن توضیحی که رهبری در دوران ریاست جمهوری در نمازجمعه دادند و نامه‌ای که امام در توضیحش می‌نویسند و پاسخی که رهبری در توضیح نامه امام می نویسند، ناظر به این است که ایشان در نماز جمعه توضیح می‌دادند که مطلقه بودن ولایت به معنای آن نیست که از جانب خودش حکم می‌دهد و هر چه بخواهد می تواند حکم کند. نه، او باید هرچه حق است، حکم کند. مطلقه بودنِ آن یعنی در حکم کردنِ مبتنی بر حقش محدودیت ندارد. این طور نیست که در بعضی موضوعات حکم کند. همان طور که رسول در کل موضوعات، مبتنی بر حق حکم می کند، او هم می‌تواند همین کار را بکند. این هم نکته بعدی یعنی اطلاق ولایت.

فرد بودن یا شورا بودن ولایت فقیه

 موضوع بعدی این است که حالا یک نفر باشد یا شورا باشد؟ چگونه باشد بهتر است؟ این که شورا باشد یا یک نفر، بعضی به شواهد روایی که میگوید مراجعه کنید به رُوّات حدیث، بعضی می‌گویند چون روات گفته جمع است بعضی گفته اند یک نفر باشد. در این مورد هم اختلاف است. این بحثی است که ناظر به یک سری استدلالات است.

آن هایی که معتقد به یک نفرند، استدلالشان این است: وقتی مثلاً سه نفر را برای تصمیم‌گیری در موضوعی انتخاب می کنید، درست است که در نظام انسانی، وقتی سه نفر می شوند، ممکن است ضریب خطا را کاهش دهند؛ ولی بین آن سه نفر، یک نفر هست که به لحاظ علمی برتری دارد. وقتی شما سه نفر را انتخاب می کنید، یعنی همیشه رأی آن یک نفر برتر، تحت الشعاع رأی دو نفر دیگر قرار می‌گیرد. برای همین خیلی از آقایان می‌گویند، ما اجازه نداریم وقتی یک نفر را داریم که برتر است و بالا بودن او را تشخیص دادیم، حکم او را تحت تاثیر افراد پایین‌تر قرار بدهیم. بلکه ما همان کسی را که از همه بهتر است، به عنوان ولیّ انتخاب می‌کنیم. او حتماً برای حکم کردن از بقیه مشورت می گیرد؛ وگرنه معنی ندارد انسان قوی را بگذاریم کنار دو نفر ضعیف‌تر که ضریب خطا کاهش پیدا کند. ولی از آن طرف همیشه حکم انسان قوی تر را تحت تاثیر حکم انسان های پایین تر قرار دهیم. یعنی شما همیشه قبول می‌کنید سطح حکم پایین بیاید که خطایش کمتر شود. بگذارید بهترین فرد ممکن آن بالا باشد و حکم را به بهترین شکل بدهد و او برای کم شدن ضریب خطایش از مشورت استفاده ‌کند. این هم در مورد شورا بودن و فرد بودن.

شیوه انتخاب ولی فقیه

 مطلب بعدی هم درباره شیوه انتخاب است که حالا آن فرد یا شورا را چگونه انتخاب کنیم؟

 می گویند این طور که ابتدا همه مردم اجماع می کنند بر ولایت یک نفر. چه این که همه مردم اجماع کردند بر ولایت امام خمینی. مردم اجماع می کنند بر ولایت یک نفر؛ یعنی همه می پذیرند که این بهترین فرد ممکن است. این بهترین فرد ممکن، یک شورایی را انتخاب می‌کند از بهترین آدم هایی که می توانند نظارت کنند که قوانین و آدم‌ها منطبق بر قانون و اسلام باشند؛ یعنی یک شورای نگهبان تعیین می‌کند. آن شورای نگهبان موظف است بین افراد خبره در جامعه، آن هایی را که از همه خبره ترند و با اسلام و قانون زاویه ندارند، انتخاب کند. بعد به مردم بگوید، شما بین این خبره هایی که سلامت شان تایید شده انتخاب کنید. یعنی تلفیقی از انتخاب و تایید صلاحیت اتفاق می افتد. و بعد خبرگانِ تایید صلاحیت شده انتخاب شده، وظیفه دارند رهبر بعدی را انتخاب کنند.

حالا این جا یک نکته وجود دارد. آیا ممکن است رهبری در یک زمانی بهترین رهبر باشد و جلوتر که برویم از بهترین بودن بیفتد؟ در نظام انسانی، احتمال عقلی آن وجود دارد.  این احتمال وجود دارد که من در یک موضوعی بهتر باشم ولی بعد از مدتی کسی از من جلو بزند. بنابراین گفته اند خبرگان علاوه بر انتخابِ رهبرِ بعدی، وظیفه دارد صحت ولایت آن رهبر را هر بار تایید کند. اگر شما گزارش‌های مجلس خبرگان را بخوانید،  یکی از موضوعات جلسات، تایید مجدد رهبری است که اسمش را نظارت بر رهبری گذاشتند. به این معنی که بررسی و تایید کنند که آیا آن کسی که انتخاب کرده‌اند، همچنان در آن قله هست یا نیست؟ این فرایند شکل گیری موضوع ولایت فقیه مطلقه و قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران است.

 یک جمله اضافه کنم و حرف های من تمام می شود. این جمله برمی گردد به آثار تربیتی آن. خیلی ناظر به مسئله حکم نیست. ظاهراً بر اساس آیات قرآن، نکته ای وجود دارد با توجه به این که حکم ولی مصلحت آفرین است، خداوند برای ولیّ یک شأنِ قابل‌توجهی قائل است؛ یعنی بعضی وقت ها، یک ولی که یک حرفی را می‌زند، خدا کاری می‌کند که آن حرف، واقع بشود؛ به دلیل این که نظام ولایت حرمت دارد. بعضی این را قاعده کرده‌اند و از آن قواعد معرفتی درآورده‌اند. من نمی‌خواهم به آن قاعده ها اشاره کنم و چون این مطلب، مطلب رایج و مهمی است و البته بنده به آن اعتقاد دارم، این را هم می‌گویم که شنیده باشید.

در این منطق چه می گویند؟ می گویند اگر آقای فلانی پدر چند فرزند شد، به قاعده بزرگتر بودن و عاقل تر بودن یک تأییدات الهی با او است؛ ولی به قاعده پدر بودن که ولایت است، یک تأییدات علاوه تری در این ماجرا دارد؛ چرا؟ چون خدا در قرآن، نصرت ولی را قاعده کرده. ولیّ حتماً نصرت الهی دارد. یعنی همین که من پدر می شوم، یک نصرتی دارم که در جایی که پدر نیستم، آن نصرت را ندارم. برای همین وقتی کسی می شود عالم و ولایت پیدا می‌کند، یا می‌شود پدر و ولایت پیدا می‌کند، یا می‌شود ولی فقیه و ولایت پیدا می‌کند، یک نصرت خاصی و یک رحمت ویژه‌ای بر او جاری می‌شود که دیگر به این راحتی دیگران با او قابل مقایسه نیستند. این به دلیل قاعده لطف است و اسم های مختلفی هم دارند. به خاطر این که خدا در عالم برای ولایت حرمت قائل است.