نشست هفتاد و چهارم – تدبر در سوره مبارکه ذاریات – بخش اول

استاد هانی چیت چیان – 1 ساعت و 7 دقیقه / پیاده سازی توسط خانم مهرافزا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم و رحمت الله

روز جمعه به طور ویژه به نام و یاد حضرت حجت مزین است. در آغاز بحث برای فرج ایشان دعا کنیم و این گونه دعا کنیم: 

بعثت تمام انبیای الهی از آغاز تاریخ زندگی بشر، وجود نازنین پدر همه ما حضرت آدم علیه السلام، تا حضرت خاتم و بعد از آن اوصیای الهی، از آقا امیر المؤمنین علیه السلام تا حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف، همه این سلسله جلیله انبیاء و اوصیای الهی و جریان نبوت، نبوده مگر برای این که حقیقت توحید در جان انسان ها و زندگی فردی و اجتماعی آن ها جاری و ساری شود. “أن لا إله إلا هو” مکرر این نکته در قرآن، در سوره مبارکه انبیاء و سوره های مختلف آمده که جریان انبیاء نبوده مگر برای این که حقیقت توحید در عالَم، شناخته ، فهم و اقامه شود.

همه موضوع زندگی ما انسان ها توحید است. همه موضوعات دیگری که در زندگی با آن مواجه می شویم، بهانه فهم توحید هستند و این نکته بسیار مهمی است.  می شود این طور مثال زد: توحید مثل آب می ماند. همه نوشیدنی های دیگری را که شما به قصد رفع تشنگی می خورید، آب میوه، هندوانه، ماءالشعیر و …، همه نوشیدنی هایی که ما فکر می کنیم خیلی خوشمزه هستند و آن ها را دوست داریم و به قصد رفع عطش می خوریم، غافل هستیم از این که چون آب در آن ها هست، رفع عطش می کنند؛ یعنی اگر آب را از هر کدام از آن ها بگیریم، آن ها رفع عطش نخواهند کرد

وجود خدا در عالم شبیه این مثال است؛ گرچه این مثال ضعیف است. شاید مثال بهتر، مثال نور باشد. همه روشنایی هایی که در عالم می بینیم و می خواهیم با آن ها شب تارمان را روشن کنیم، از نور خورشید تا نور ماه تا لامپ، تنگستنی باشد یا مهتابی یا ال ای دی باشد، همه انواع اسباب بهره مندی از روشنایی، چون نور دارند، ما از آن ها روشنایی می گیریم. اگر نور را از آن ‌ها بگیریم دیگر هیچ چیز ندارند. ما انسان ها تشنه نور و تشنه آب هستیم. این خودِ توحید است. شاید این را در روابط اجتماعی با دیگران، در دوستی هایمان، در قدرت، در شهرت، در علم، شاید این را در چیزهای مختلف جستجو کنیم؛ اما غافل هستیم از خدایی که در درون آن ها جاری است و این که آن نصیبی که این ها از جلوه الهی دارند، دارد این کار را می کند. ما بعضی وقت ها یادمان می رود چیزی که تشنه آن هستیم، چیز دیگری است. این می شود حقیقت توحید. همه زندگی انسان ها توحید است. 

این نتیجه گیری از مطالب جلسات گذشته است و آن سه ماهی که در محضر سوره مبارکه صافات بودیم. حالا می خواهم این مطلب را این طور به دعا تبدیل کنم که از خدا می خواهیم زمینه ظهور حضرت حجت را با ارتقاء فهم ما از توحید فراهم کند ان شاء الله. ما را شاگردان خوب توحید قرار دهد و به ما این توفیق را بدهد که توحید را به معنی واقعی کلمه بفهمیم و آن را هم در زندگی فردی و هم در زندگی اجتماعی پیاده ‌سازی و اقامه کنیم. 

امروز بزرگترین گم شده بشر سلامتی نیست؛ بزرگترین گم شده بشر بهره ‌مندی نیست؛ بزرگترین گم شده بشر رفاه و آسایش و آرامش نیست؛ بزرگترین گم شده بشر توحید است که همه سلامتی و آرامش و غیر و ذلک، نتایج توحید اند. پس از خدا در این روز جمعه بخواهیم که ما را توحید فهم کند و زندگیمان را از توحید آکنده کند و این گونه زمینه ظهور حضرت حجت إن شاء الله فراهم شود. که بعداً شاگردان ایشان که بشویم، سر کلاس درس توحید خواهیم رفت إن شاء الله. خداوند این دعا را به برکت صلوات بر محمد و آل محمد مستجاب کند.

 اللهم صل علی محمد و آل محمد

  جلسه گذشته محضر حضرت علی بن موسی الرضا بودیم؛ البته ما همیشه در محضر ایشان هستیم. ما شیعیان ایران خودمان را بچه محل امام رضا علیه السلام می دانیم و همه جلساتمان در محضر حضرت علی بن موسی الرضا است. این جلسه هم در محضر ایشان هستیم. ممکن است در صحن و بارگاه ظاهری حضرت در تردد نباشیم ولی در مملکت و مُلک حضرت علی بن موسی الرضا هستیم لذا خدمت حضرت سلام ویژه داریم: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی. 

و این جلسه را تقدیم می کنیم به وجود نازنین حضرت و از ایشان می خواهیم که ما را توحید فهم کنند و به طور خاص معرفت به سوره مبارکه ذاریات که قرار است با آن آشنا بشویم را به ما بدهند، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

 اللهم صل علی محمد و آل محمد

  تدبر در سوره مبارکه ذاریات

می خواهیم یک دور سوره مبارکه ذاریات را بخوانیم. در ضمن در این جلسه می خواهیم بگوییم که چگونه سوره خوانی کنیم؟  شما بخواهید یک سوره را بخوانید چگونه به طور ساده یک دور سوره خوانی کنید؟ یک مقدار با این که سوره و ترجمه اش را بخوانید فرق دارد. این روش، بسیار کاربردی خواهد بود.

برای این کار نیاز به قران با ترجمه، تفسیر المیزان و کتاب لغت داریم که هر سه آن ها در نرم افزار جامع التفاسیر وجود دارد. کتاب لغت می تواند قاموس قرآن، مفردات یا التحقیق باشد. از هر ترجمه ‌ای می توانید استفاده کنید. ترجمه آقای مکارم خیلی خوب است، ترجمه آقای فولادوند هم خیلی خوب است. ترجمه آقای  بهرام پور از همه بهتر است چون واژه به واژه معنی کرده اند که البته در این نرم افزار نیست. من الآن از ترجمه تفسیر المیزان استفاده می کنم. هر قدر ترجمه ها تفسیری نباشند، بهتر است. ترجمه آقای الهی قمشه ای تفسیری است؛ یعنی ایشان تحلیل کرده اند. هر چه ترجمه واژه ای تر و ساده تر باشد بهتر است

 بسم الله الرحمن الرحیم

“والذاریات ذروا “(1) سوگند به بادهایی که ذرات را سر راه خودشان پراکنده می کنند.

“فالحاملات وقرا(2) پس از آن سوگند به ابر های سنگین بار از آب باران.

“فالجاریات یسرا(3) سپس سوگند به کشتی هایی که به آسانی در دریا ها در حرکتند.

“فالمقسمات امرا”(4) آن گاه به فرشتگانی سوگند که امر خدا را در بین خود تقسیم می کنند.

 پس چهار قسم خورد. بادهای پراکنده، ابر های باران زا، کشتی های در حال حرکت و ملائکه ای که امر خدا را تقسیم می کنند. 

امر خدا را تقسیم می کنند، یعنی چه کار می کنند؟ به تفسیر مراجعه می کنیم. سوره خوانی به این شکل است. ترجمه را می خوانیم. اگر در ترجمه دیدیم عبارتی برایمان مبهم است، به تفسیر مراجعه می کنیم. و در تفسیر معنی آیه را می خوانیم. خیلی به تحلیل ها کاری نداریم. در تفسیر المیزان آمده که «جمله “و المقسمات امرا” که عطف به جمله قبلی است، سوگندی است به ملائکه ای که کارشان این است که به امر پروردگار عمل می کنند و اوامر خدا را در بین خود به اختلاف مقام هایی که دارند، تقسیم می کنند. آری امر پروردگار صاحب عرش در خلقت و تدبیر، امری است واحد؛ ولی وقتی این امر واحد را ملائکه ای حمل می کنند که پست های مختلف و مأموریت های گوناگون دارند، قهرا همان امر واحد بر طبق اختلاف مقامات ایشان، تقسیم و تکه تکه می شود. و همچنين اين تقسيم ادامه دارد تا به دست فرشتگانى برسد كه مامور پديد آوردن حوادث جزئى عالمند. در آن جا ديگر بيشتر تكه تكه مى‏شود و تكثير مى ‏پذيرد.» نکته جالبی است. یک امر صادر می شود ؛ این امر به تناسب موضوعات مختلف تقسیم می شود. مثل این که شما از اقتصاد مقاومتی سخن می گویید. این امر در وزارت نفت یک معنی می شود؛ در وزارت کشاورزی یک معنی می شود؛ در وزارت آموزش و پرورش یک معنی می شود. امر واحد است ولی در هر جایی متناسب با هر جا، صورت آن جا را پیدا می کند.

 دوباره به ترجمه باز می گردیم. 

“انما توعدون لَصادق”(5) آن چه به آن تهدید شده اید یا به شما وعده داده شده، صادق و راست است.

“و إنَّ الدینَ لَواقع”(6) و محققا روز جزا واقع است.

“وَ السماء ذات الحُبُک”(7) به آسمان آراسته سوگند.

آسمان آراسته یعنی چه؟ آیا منظور زیباست؟ دوباره سراغ تفسیر می رویم:

در تفسیر المیزان آمده است: «كلمه” حبك” به معناى حسن و زينت است، و به معناى خلقت عادلانه نيز هست، و وقتى به” حبيكه” يا “حباك” جمع بسته مى‏ شود معنايش طريقه يا طرايق است، يعنى آن خط ها و راه هايى كه در هنگام وزش باد به روى آب پيدا مى ‏شود. و معناى آيه بنا بر معناى اول چنين مى ‏شود: به آسمان داراى حسن و زينت سوگند مى خورم. در اين صورت اين آيه به آيه‏” إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ” شباهت خواهد داشت. و بنا بر معناى دوم چنين مى ‏شود: به آسمان كه خلقتى معتدل دارد سوگند. و در اين صورت به آيه‏” وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ” شباهت دارد. و بنا بر معناى سوم چنين مى‏ شود: به آسمانى كه داراى خطوط است سوگند. در اين صورت به آيه ‏”وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرائِقَ” نظر دارد. و بعيد نيست كه ظهورش در معناى سوم بيشتر باشد»

( این غوغای علامه طباطبایی است که سه معنی می گوید و برای هر کدام یک شاهد قرآنی می آورد)

حالا فکر کنید این ها را خواندیم ولی واژه حُبُک برای ما جا نیفتاد. هم زینت و هم اعتدال و هم خطوط. چه کار می کنیم؟ سراغ کتاب لغت می رویم، ببینیم حبک به چه معناست؟ یک مطالعه اجمالی. همه المیزان و همه کتاب لغت را نمی خوانیم. همین طور که سوره را می خوانیم، آیاتی را که کمتر می فهمیم به تفسیر و کتاب لغت مراجعه می کنیم.

معنای حبک در التحقیق: «هو المفهوم المركّب من الإحكام و الامتداد، كالطرائق المنظّمة و السبل المستقيمة المحكمة»

یعنی مفهومی که هم در خودش امتداد دارد و هم استحکام. مثل راه های منظم. راهی که تثبیت شده باشد.

«و لا يبعد أن يكون لفظ الحبك إشارة الى مسير الكواكب و أفلاك السيّارات المنظّمة و دوائر النجوم المرتّبة بحيث لا يعرض لها اختلال و لا يعتريها الانحراف، “وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ‏”»

مثل مسیرهایی که ستارگان و افلاک در آسمان طی می کنند. که مسیر محکم و منظم و ممتدی است. یعنی در عین استحکام، امتداد دارد.

این هم از مراجعه به کتاب لغت. اگر کسی خواست این مسیر را ادامه دهد، می تواند این ریشه را در قرآن جستجو کند، و بعد در کمال شگفتی می بینید این ریشه یک بار بیشتر در قرآن نیامده. چقدر جالب! جالبی آن این جاست که وقتی یک کلمه فقط در یک سوره آمده، نشان می دهد واژه اختصاصی آن سوره است. و این یعنی غرض آن سوره خیلی به آن واژه ارتباط دارد. چون واژه ها با غرض ارتباط دارند. پس وقتی خواستیم سوره ذاریات را جمع بندی کنیم، آیه “والسماء ذات الحبک” خیلی در این جمع بندی مهم است.

به این نکته توجه کنید که موقع قرآن خواندن نباید خیلی غرق شویم. باید سریع به ادامه سوره برگردیم. باید افسار فکر را کمی شل بگیریم و بگذاریم برود. واژه را ببینیم؛ تفسیر را بخوانیم؛ ولی این کار یک ساعت بیشتر طول نکشد. نباید پنج ساعت بگذرد و شما روی ده آیه اول با دقت متمرکز باشید. باید یک مراجعه کوتاه به لغت و تفسیر داشته باشید و سریع برگردید. این روش، مطالب اصلی سوره را برای ما جا می اندازد.

آن قسم های شگفت انگیز و بعد “و السماء ذات الحبک” آسمانی که دارای راه های ممتد محکم دارای زینت است.

“إنّکم لفی قول مختلف”(8) شما در سخنان مختلفی هستید. 

جالب است، قسم می خورد و بعد می گوید شما در قول های مختلف هستید. چه جواب قسمی! شما ابراز های مختلف و متفاوت دارید.

“يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِك”(9) سخنانی که هر کس از کتاب خدا منحرف می شود به وسیله‏ آن منحرف می شود. 

یعنی این قول مختلف باعث این انحرافات شده. افک یعنی حرف ناصواب و ناصحیح و منحرف شدن.

“قُتِلَ الخرّاصون”(10) خدا بکشد کسانی را که بی دلیل و برهان در باره روز جزا سخن می گویند.

پس خرّاصون کسانی هستند که بدون دلیل و برهان سخن می گویند. برویم سراغ کتاب لغت ببینیم خراصون به چه معنی است؟

خراصون از کتاب التحقیق: «هو افتعال و اختلاف على الظنّ من دون ان يستند الى أساس محكم و أصل متين»

یعنی اختلاف بر موضوعی که مطمئن نیستیم. شبیه بحث های سیاسی که انجام می دهیم. نمی دانیم ولی تا بخواهید درباره اش نظر می دهیم و اختلاف داریم و دعوایمان هم می شود. گفتگو و بحث و جدال بر موضوعی که مبتنی بر ظن است. با وجود ظن و عدم اطمینان در مورد آن بحث و جدل می کنند.

خود آیه در ادامه توضیح داده است: 

“الَّذِينَ هُمْ فی غَمْرَة ساهون” (11) آن هايى كه در جهلى عميق غرق در غفلت هستند.

آن کسانی که در جهل غور می کنند و در غفلتشان تردد می کنند. غفلت اندر غفلت.

“يَسْئَلُونَ أَيَّانَ يَوْمُ الدِّينِ(12) می پرسند روز جزا چه وقت است؟ 

نکته اش این است که اصلا کی بودن روز جزا که موضوعیت ندارد. چه فرقی می کند روز جزا کی باشد؟ مهم این است که روز جزا هست. این حالت، تردد در موضوع با ظن و گمان است. سؤال پرسیدن از زمان آخرت، حاصل یک ذهن بیمار است. اگر ذهنی بیمار نباشد، مسئله ای ندارد. می داند قیامت هست؛ می رود به این فکر می کند که چگونه در قیامت عاقبت خوبی داشته باشم؟

بعضی از سؤال ها از اساس غلط است. این را معلم ها می دانند. یعنی شخص با سؤالش نشان می دهد از اول در این ماجرا نبوده. چنین سؤالی نشان می دهد که تمام مدت شخص در جهل خودش غور می کرده.

“يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُون‏” (13) روزى است كه همين خراصان در آتش گداخته مى‏ شوند.

دارد در مورد روزی صحبت می کند که آن ها یعنی خراصون بر آتش عرضه می شوند و در آن گداخته می شوند. همان افرادی که بحث بیهوده بر اساس حدس و گمان انجام می دهند. گاهی درباره موضوعی که به حق بودنش ایمان و اطمینان وجود دارد، جای دعوا و بحث نیست؛ چه رسد به موضوعی که درباره آن اطمینانی وجود ندارد و شخص آن چنان سر موضوع بحث می کند که رگ گردنش بیرون می زند. این موضوع یکی از چالش های این سوره است.

“ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ هذَا الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ” (14) و به ايشان گفته مى ‏شود بچشيد آن عذابى را كه مى‏ خواستيد در آمدنش عجله شود.

 در روز قیامت که با این صحنه مواجه می شوند، به ایشان گفته می شود بچشید این آشوبی است که خودتان به پا کردید. پس وقتی انسان ها در موضوعات ظنی تردد می کنند، آشوب به پا می شود. دعوا و جدال در موضوعات ظنی آتش به پا کن است و در آخر دودش به چشم خودشان می رود. 

در مقابلإِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ” (15) محققا مردم با تقوى در بهشت‏ ها و چشمه ‏سارهايى وصف‏ ناپذير هستند.

تقوا در این جا به معنای خود را در امور ظنی کنترل کردن است. تقوا، حضور یاد خدا و کنترل است ولی تقوا در هر سوره متناسب با فضای همان سوره است. آن چه که در این سوره برجسته است، این است که درباره آن چه شک داری، و یقین و برهان نداری بحث و گفتگو نکن. 

در سوره که جلو می رویم متوجه می شویم این تقوا در زندگی چقدر مهم است! ما این تقوا را خیلی کم داریم. مثلا پدر، مادر، همسر یا کسی دیگر می گوید فلان کار را نکن. سر این موضوع ساعت ها بحث و جدل می کند در حالی که هیچ اطمینانی ندارد. اگر به او گفته شود حاضری قسم حضرت عباس بخوری که حرف تو درست است؟ می گوید نه. پس چرا این قدر بحث می کنی؟ در مورد موضوعی بحث کن که یقینی باشد و برهان داشته باشی.

 اگر دقت کنید، بیشتر بحث آدم ها این طوری است و یقینی نیست. چون موضوعات یقینی این قدر هم بحث ندارند. معمولا آدم ها بر سر موضوعات غیر یقینی بحث می کنند. می گوید به نظر من باید این کار را انجام داد یا نباید انجام داد و نظرش را توجیه می کند. حالا جلوتر می رویم و می بینیم که این مدل زندگی و نداشتن تقوا در این زمینه، ما را از چه چیزی محروم می کند؟ 

“آخِذِينَ ما آتاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُحْسِنِينَ “(16) در حالى كه به آن چه پروردگارشان به ايشان مى‏ دهد راضى ‏اند، چون در دنيا از نيكوكاران بودند.

 انسان های با تقوا این طوری هستند که آن چه را پروردگارشان به ایشان می دهد، می گیرند. دلیلش این است که این ها محسن هستند. محسن یعنی نیکوکار، خوش اخلاق، خوش رفتار. إنّهُم یعنی به دلیل این که خوش اخلاق و خوش رفتارند، چنین تقوایی دارند. یعنی از شعوبات خوش اخلاقی و نیکو کاری این است که در مورد موضوعاتی که یقین نداری، بحث نمی کنی.

“كانُوا قَلِيلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ” (17) اندكى از شب‏ ها را مى ‏خوابيدند.

چون آن طور بودند، این طور شدند. نشان می دهد سطح این تقوا چقدر بالاست!

 ما خیلی جاها در زندگی بر اساس سلیقه عمل می کنیم. 

-چرا این را می پوشی؟               – چون دوست دارم.

– چرا فلان جا می روی؟             – چون خیلی دوست دارم.

ما دوست دارم در زندگی زیاد داریم. ممکن است بگویید طبیعی است. دوست داریم.

– چرا بالای کوه رفتی؟              – دوست دارم.

– چرا فلان رشته را رفتی؟          – دوست دارم.

– چرا بعد از ازدواج این منطقه را برای زندگی انتخاب کردی؟     – برای این که از این جا خوشم می آید.

بعد اگر کسی پیشنهاد دیگری بدهد، معمولا موضع گیری داریم و دفاع می کنیم در حالی که خودمان می دانیم صرفا دوست داشتن است. دفاع می کنیم و می گوییم به خاطر آب و هوا؛ در حالی که نقاط دیگری از شهر هستند که همان آّب و هوا را دارند. یا دسترسی را بهانه می کنیم و دفاع می کنیم. از موضوعی می توان دفاع کرد که برهانی و یقینی باشد. چرا برای موضوعات غیر یقینی روی دنده اختلاف و بحث و دفاع بیفتیم؟ رویمان نمی شود بگوییم دوست دارم. چون می گویند مگر دوست داشتن هم دلیل می شود و ما خودمان هم می دانیم که دلیل نمی شود. و اگر عقب نشینی کنیم ممکن است مجبور شویم پیشنهاد او را انجام بدهیم. 

می پرسد: یعنی سلایق مهم نیست؟ – نه. امور ظنی مهم نیستند؛ هر چه که می خواهد باشد. آدم خودش را برای امور یقینی شهید می کند. آدم آبرو و قدرت استدلالش را برای امور یقینی خرج می کند نه امور ظنی. اگر کسی در مورد امر ظنی ما را مورد سوال قرار بدهد نباید وارد بحث و دفاع بشویم و گارد بگیریم. 

امر ظنی که یقه پاره کردن ندارد. خراصون خیلی این کار را انجام می دهند. چرا ماشینت را این جا گذاشته ای؟ آن جا بگذار. دعوا می کنند آن چنان که حتی ممکن است به قفل فرمان دست ببرند؛ برای یک موضوعی طرفت را بکش که ارزش داشته باشد. مثلا در یک موضوع اعتقادی.

یا در اختلافات زن و شوهری؛ طلاق می گیرند نه به دلایل اعتقادی که مثلا همسرم توحید را قبول نداشت. این ها که اشکال ندارد. قبول هم نداشت، ما زندگی می کنیم. ولی مشکل این است که پیشنهاد مرا که می گویم فلان کار را انجام بده، قبول نمی کند.

متقین این سوره در امور ظنی گارد دفاعی نمی گیرد. گارد دفاعی اش را برای موضوعات یقینی گذاشته.

“كانُوا قَلِيلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ” (17) اندکی از شب را می خوابند.

“بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ” (18) سحرها استغفار می کنند.

وَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ” (19) و در اموالشان حقی برای سائل و محروم است.

کسی که چنین روحیه ای دارد کسی است که شب ها جز اندکی نمی خوابد و سحرها استغفار می کند و در اموالش حقی برای سائل و محروم است. 

نشان می دهد آن روحیه چیزی نیست که انسان به راحتی از آن رهایی پیدا کند. آن قدر فرد خودش را زمین زده و حال اضطرار دارد، کسی که شب ها برای عبادت بلند می شود، و از آن حالت بحث و دفاع از موضوعات ظنی رها شده. این قدر شب ها بیدار شده و استغفار کرده که به این نتیجه رسیده که در عالم فقط خدا مهم است؛ هیچ چیز دیگری مهم نیست. حالا شما بگو این را آن جور کن. وقتی فقط خدا مهم است، فرقی نمی کند.

این موضوع خودش را کجا نشان می دهد؟ وقتی یک جمعی می خواهند با هم برنامه ای راه بیندازند؛ همایشی اجرا کنند. یکی می گوید گلدان باید این جا باشد. دیگری می گوید نه آن جا باشد. یکی دیگر می گوید اصلا گلدان نمی خواهد و همین باعث کدورت و اختلاف می شود. نیازی نیست سر این موضوعات بحث کنیم. اما اگر کسی بگوید قرآن کتاب خدا نیست، حاضرم ساعت ها گفتگو کنم و رگ گردنم بیرون می زند؛ ولی برای موضوعات ظنی حاضر به بحث و جدل نیستم. گلدان این جا باشد یا آن جا یا اصلا نباشد؛ چه فرقی می کند.

بعضی حساسیت های عجیب و غریبی دارند! اما یک وقت حساسیت به دلیل این است که عُرف، برداشتش از این موضوع، بی مبالاتی است و خدا به ما اجازه نداده بی مبالات باشیم. باید مبنا داشته باشیم. ولی اگر مبنایی نداشته باشد فرقی نمی کند و نباید حساسیت داشته باشیم.

اگر انسان ها خراص بودن خود را کنار بگذارند و تقوا داشته باشند، آیا اختلافی به وجود می آید؟ آیا این قدر دادگاه و طلاق انجام می شود؟ اگر هم اختلافی به وجود بیاید، برسر توحید و معاد و نبوت است. حالا آدم ها سر توحید و نبوت و معاد مشکل ندارند، اختلافات به خاطر موضوعات ظنی است. نگاهی به آمارهای دادسرا ها درباره طلاق، این موضوع را نشان می دهد. آیا اختلافشان بر سر اصول اعتقادی است؟! مثلا بگوید ما وقتی ازدواج می کردیم، به من نگفت که من پیامبر اسلام را قبول ندارم. حالا فهمیدم قبول ندارد. بلکه همه اختلاف سلیقه و بر سر موضوعات ظنی است. آیا برای بشر زشت نیست؟! نشان می دهد چنین شخصی استغفار سحر ندارد؛ چون استغفار سحر، نماد فقر است. چون فقر دارد، بر سر این موضوعات اختلاف نمی کند. این قسمت اول سوره.

و اما قسمت دوم سوره:

“وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِين‏”(20) در زمین آیاتی برای اهل یقین است. 

این جا سر و کله گروه دیگری به نام موقنین پیدا شد که از ریشه یقین است. دقیقا در مقابل خراصون.

“وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ” (21) و در درون شما آیا نمی بینید؟

 درون شما هم آیاتی است برای کسی که دنبال یقین بگردد. یعنی کسی که دنبال پیدا کردن قوانین ثابت و محکم عالم است، کاری ندارد. یک نگاه به ارض بینداز؛ پر از نشانه هاست. یک نگاه به خودت بینداز پر از نشانه هاست. “أَ فَلا تُبْصِرُون” آیا نمی بینید. انسان ها درست نگاه کنند، پیدا می کنند.‏

وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ (22) درآسمان هم برای شما رزق است و آن چه وعده داده شده اید.

در ارض آیه است و در درونمان هم آیه است و جالب است نگفته در آسمان آیاتی است بلکه گفته در آسمان رزق شماست و آن چه به شما وعده داده شده.

درباره این چند آیه نگاهی به تفسیر المیزان می اندازیم ببینیم علامه چه گفته اند؟

«” وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ” از نتيجه‏اى كه در آخر اين آيات يعنى در آيه‏” فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ‏ … وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ” گرفته، فهميده مى شود كه اصلا سياق اين آيات و دلائلى كه در آنها براى اثبات وحدانيت خداى تعالى آمده، همه براى اثبات يكتايى او در ربوبيت است، نه اين كه بخواهد با آن ادله، اصل وجود خداى تعالى را اثبات نموده و يا خلقت عالم را منتهى به او بداند، و يا چيزى نظير اين از مسائل توحيد را اثبات كند. و در آيه مورد بحث اشاره اى است به آن عجائب و نشانه هاى روشنى كه در زمين هست، و بر يكتايى تدبير دلالت می كند، و معلوم است كه يكتايى تدبير، قائم به يكتايى مدبر است. پس مدبر در خشكى و دريا و كوه‏ها و تلها و چشمه ها و نهرها و معادن و منافعى كه دارند يكى است، منافعى كه به يكديگر متصل و به نحوى با هم سازگارند، كه منافعى كه موجودات جاندار، از نبات و حيوان گرفته (تا انسان) از آن بهره‏ مند مى شوند، نظامى كه هم چنان ادامه دارد و به صرف تصادف و اتفاق پديد نيامده، و آثار قدرت و علم و حكمت از سراپايش هويداست، و مى فهماند كه خلقت و تدبير امرش منتهى به خالقى است مدبر و قادر و عليم و حكيم. پس به هر سو از جوانب عالم كه توجه كنيم، و به هر حيث از جهات تدبير عام جارى در آن روى آوريم، مى ينيم آيتى است روشن و برهانى است قاطع بر وحدانيت رب آن، و اينكه رب عالم شريكى ندارد. برهانى كه در آن حق و حقيقت براى اهل يقين جلوه مى كند، پس در اين عالم آياتى است براى اهل يقين.” » اشاره دارد به آیات “انما توعَدونَ لَصادق و إن الدینَ لَواقع”

«”وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ” اين جمله عطف است بر جمله” فى الارض” مى فرمايد: و در انفس خود شما آيات روشنى است براى كسى كه آن را ببيند و به نظر دقت در آن بنگرد، آيا نمى بينيد؟! و آيات و نشانه هايى كه در نفوس خود بشر هست چند جور است. يك عده آيات موجود در خلقت انسان مربوط به طرز تركيب بندى اعضاى بدن، و قسمت هاى مختلف اجزاى آن اعضا و اجزاى اجزا است، تا برسد به عناصر بسيط آن. و نيز آياتى در افعال و آثار آن اعضا است كه در همه آن اجزا با همه كثرتش اتحاد دارد، و در عين اتحادش احوال مختلفى در بدن پديد مى آورد. بدن انسان يك روز جنين است، روز ديگر طفل، يك روز نورس، و روزى ديگر جوان، و روز آخر پير مى شود.

” وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ” بعضى از مفسرين گفته ‏اند: مراد از كلمه” سماء” جهت بالا است، چون هر چيزى كه بالاى سر ما باشد و ما را در زير پوشش خود قرار داده چنين چيزى را در لغت عرب” سماء” مى گويند. و مراد از رزق، باران است كه خداى تعالى آن را از آسمان يعنى از جهت بالاى سر ما بر زمين نازل مى كند، و به وسيله آن انواع گياهانى كه در مصرف غذا و لباس و ساير انتفاعات ما صرف مى شود بيرون مى آورد. هم چنان كه فرموده:” وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها” به طورى كه ملاحظه مى فرماييد همان باران را نيز رزق خوانده… بعضى هم گفته اند: منظور از رزق مذكور در آسمان، باران نيست بلكه ساير اسباب رزق است، يعنى خورشيد و ماه و ستارگان و اختلافى كه در طول سال در نقطه هاى طلوع و غروب آنها هست، كه همين اختلاف باعث پديد آمدن فصول چهارگانه و پشت سر هم قرار گرفتن شب و روز است، و همه اين ها اسباب رزقند… 

بعضى ديگر گفته اند: منظور از اينكه فرمود ” رزق شما در آسمانست” اين است كه اندازه‏ گيرى رزق شما در آسمان مى‏ شود، در آن جا است كه معين مى ‏كنند هر كسى چقدر رزق دارد. و يا منظور اين است كه ارزاق شما در آسمان يعنى در لوح محفوظ كه در آسمان است نوشته شده.

ممكن هم هست بگوييم اصلا منظور از آسمان معناى لغوى كلمه- كه جهت بالا باشد- نيست، بلكه منظور از آن، عالم غيب باشد، چون همه اشياء از عالم غيب به عالم شهود مى آيند، كه يكى از آن ها رزق است كه از ناحيه خداى سبحان نازل مى شود. مؤيد اين معنا آيات زير است كه همه موجودات را نازل شده از ناحيه خدا مى داند:” وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ”و” وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ”، و آيه‏” وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ” كه به طور كلى همه موجودات را نازل شده از ناحيه خدا مى ‏داند. و مراد از رزق هم تمامى موجوداتى است كه انسان در بقائش بدانها محتاج و از آن ها بهره ‏مند است، از خوردني ها و نوشيدني ها و پوشيدني ها و مصالح ساختمانى و همسران و فرزندان و علم و قوت و ساير اين ها از فضائل نفسانى.»

پس علامه سه قول مطرح کردند. 1- باران 2- خورشید و آن چه در آسمان است 3- رزق همه آن چیزی است که از عالَم غیب به عالم شهود می آید. از امکانات مادی تا فضائل نفسانی که از عالَم غیب به عالَم شهود می آیند و انسان بهره مند می شود. آسمان و بالا می شود نماد غیب و در زمین که می آیند، می شود شهود. و ما توعدون هم که عطف به قبل است؛ یعنی آن چه وعده داده شدید.

«”وَ ما تُوعَدُونَ”- اين جمله عطف است به كلمه” رزقكم”، يعنى: آنچه كه وعده داده شده ‏ايد نيز در آسمان است. حال ببينيم منظور از آن چيست؟ ظاهرا مراد از آن، بهشتى است كه به انسانها وعده‏ اش را داده، و فرموده‏” عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‏”و اين كه بعضى گفته ‏اند كه مراد از آن، بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب هر دو است، با آيه شريفه‏” إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ”نمى ‏سازد، (چون مى ‏فرمايد: چنين كسانى درهاى آسمانى برويشان گشوده نمى ‏شود، پس معلوم مى‏ شود جهنم در آسمان ها نيست).

بله، در قرآن كريم مكرر نازل شدن عذاب دنيوى را، به آسمان نسبت داده و مثلا فرموده:” فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ” و آياتى ديگر نيز اين معنا را مى‏ رساند.»

پس علامه می فرمایند ”و ما توعَدون” عطف به “رزقکم” است. وعده های خدا هم این چنین هستند یعنی از غیب به شهود می آیند. همین وعده هایی که خدا در دنیا داده مثل “وَ نُریدُ آن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین” واقعا می شود یک روزی مستضعفان، حاکمان این عالم بشوند؟! بله، می شود. این در غیب خداست و یک زمانی می آید در شهود. رزق و وعده این طور است.

پس مرور این آیات این طور می شود. در زمین نشانه هایی است برای کسانی که اهل یقین هستند و در خودتان پس آیا بصیرت ندارید و نگاه نمی کنید؟ و در آسمان رزق شماست و آن چه به شما وعده داده می شود. این هم قابل فهم است. رزق ما، عامل حیات و بقاء ما از غیب باید بیاید؛ چه باران را بگیریم، چه فضائل نفسانی، آن چه که در ما عامل حیاتند، باید از یک غیبی به شهود بیایند؛ از یک بالایی به پایین بیایند.

این آیه که دسته با آن تمام می شود، جای تأمل دارد. 

فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُون‏” (23) پس به رب آسمان ها و زمين سوگند كه آن چه وعده داده شده ‏ايد عينا مثل اينكه شما سخن مى‏گوييد حق است‏.

دوباره قسم می خورد. در این سوره سه بار قسم خورده شده. قسم می خورد که “إنه لحقه در إنّه به آیه قبلی بر می گردد. یعنی این که رزق شما و آن چه وعده داده شدید، در آسمان است، “إِنَّهُ لَحَقٌّ” این نکته اش جالب است. “مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُون‏” مثل این که شما حرف می زنید. آیه عجیبی است. هر سوره ای چند آیه این چنینی دارد که نظام فکر انسان را ویران می کند و باید بنشینی دوباره فکر کنی یعنی چه؟ رزق شما و ما توعَدون در آسمان است و این حق است آن چنان که شما نطق می کنید. 

یک برداشتش این است که چگونه روی حرف زدن خود تسلط دارید و کاملا به آن آگاهید و برایتان واضح است، این که رزق شما و وعده ها در آسمان است، هم به همین روشنی است. این یک معنا.

معنای دیگر: چون می گوید مثل این که حرف می زنید، یعنی شبیه هستند و یک شباهتی وجود دارد.

در شیوه قرآن خواندن گاهی به عبارتی می رسید که تفسیرش را می خوانید، کلمه را هم می خوانید، باز فهمش نیاز به تفکر دارد. آن جا لحظاتی تکیه بدهید؛ چشم را به افق بدوزید؛ بعد شروع کنید به فکر کردن. اشکال ندارد؛ بگویید پنج دقیقه فکر می کنم و بعد ادامه می دهم. پس مرور کردن همیشه فقط ترجمه و تفسیر لغت خواندن نیست. بعضی وقت ها نیاز است لحظاتی فکر کنیم.

یعنی چه مثل حرف زدن، رزق شما از آسمان است. رزق از خدا چه می خواهیم؟ علم می خواهیم؛ باران می خواهیم؛ خلاقیت، امید و ایمان لازم داریم؛ این ها همه رزق است. این ها همه از آسمان می آید. یعنی چه؟ این همان قدر واضح است که حرف زدن شما واضح است. این مثل حرف زدن است. مگر حرف زدن چه شکلی است؟! بعد، پنج دقیقه با خودم در باره حرف زدن فکر می کنم. 

شما وقتی حرف می زنید چه می کنید؟ قبلش تصمیم می گیرید که می خواهید چه چیزی بگویید. مثلا من می خواهم به شما بگویم این وسیله را در این جا بگذارید. پس اول به کاری که می خواهم انجام شود فکر می کنم. بعد به این فکر می کنم که چه حسی را در شما ایجاد کنم، شما این کار را انجام می دهید؟ هنوز لفظی تولید نشده. این مراحل خیلی سریع انجام می شود. هنوز لفظی تولید نشده. به این نتیجه می رسم که اگر شما را تشویق کنم، این کار را انجام می دهید. به بچه هایی که روی دنده لجبازی هستند باید عکسش را بگوییم که این وسیله را اصلا این جا نگذار. به یکی اگر دلیلش را بگویم انجام می دهد. و بعد شروع می کنم الفاظ را در ذهن چیدن. کلمه ها در ذهن می ریزند و من از بین آن ها انتخاب می کنم و جمله ام را می سازم. فرآیندی شبیه بارش باران دارد. خیلی زیباست. 

شما اول مقصدتان را پیدا می کنید، بعد آن مقصد قالب پیدا می کند و بعد کلمه ها می ریزند و بعد از بین دنیای کلمات، کلمه ها را می چینید و جمله بیرون می آید و نطق شکل می گیرد. چقدر صحبت کردن زیبا و با شکوه است. بی خود نیست که از قدیم در تعریف انسان می گفتند: الانسانُ حیوان ناطق. منظورشان از نطق، این فرآیند بوده؛ نه مطلق حرف زدن. حیوانات دیگر هم حرف می زنند. منظورشان شکوه نطق بوده. حرف زدن در انسان غیر از حرف زدن در موجودات دیگر است. خیلی باشکوه است. فرآیند و نظام دارد. نطق واقعا یک هنر است. چون همه دارند، به آن فکر نمی کنند. مثل عاشقانه های یک شاعر و یا یک نقاش که دستش را روی تابلو می گذارد و شروع به کشیدن می کند و یک چیزی خلق می شود. نطق این گونه است و همه این کار را می کنند؛ از بچه کوچک گرفته تا آدم بزرگ.

رزق شما هم این طور است؛ یعنی باید یک نیازی شکل بگیرد و بعد فرو می ریزد و رویش ها شکل می گیرد.

من فکر کردم و حالا بر می گردم و ادامه می دهم.

” هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ الْمُكْرَمِينَ”(24) آیا ماجرای مهمانان گرامی حضرت ابراهیم را شنیدی؟

“إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ “(25) آن گاه كه بر او وارد شده سلام كردند و او هم سلام گفت (در حالى كه زير لب مى گفت) ناشناسند.

منکرون یعنی عادی نیستند. به معنی خلاف عُرف. یعنی یک جوری هستند که عادی نیست.

“فَراغَ إِلى‏ أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ” (26) و سپس محرمانه نزد اهل خود شده گوساله ‏اى چاق و بريان حاضر كرد.

 حضرت ابراهیم نزد اهلش رفت و برای این هایی که نزدش عجیب و غریب بودند، یک گوساله زمین زد و بریان کرد و برایشان آورد. 

“فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَ لا تَأْكُلُونَ” (27) گوساله را نزديك آنان گذاشت و وقتى ديد نمى ‏خورند پرسيد چرا نمى ‏خوريد؟

“فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ” (28)در اين جا بود كه در باطن احساس ترس كرد. گفتند مترس، و او را به فرزندى دانا بشارت دادند.

یک مهمان عجیب غریب آمده؛ غذا هم گذاشتی ولی نمی خورد. خود ما هم اگر چنین صحنه ای ببینیم، نگران می شویم. حالا حضرت ابراهیم که ابعاد دیگری از این ماجرا را هم می بینند. در دل حضرت خوف افتاد که با این هیئت برای چه آمده اند؟! گفتند نترس و او را به پسری دانا بشارت دادند. حضرت ابراهیم با همسرشان ساره سلام الله علیهما، این زن و شوهر بی نظیر عالَم در سن پیری هستند و بچه دار نشده اند. حالا دو نفر از در آمده اند و مژده پسر دار شدن به ایشان می دهند.

“فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ” (29) همسرش در حالى كه جمعى با او بودند نزديك آمد و به روى خود مى‏ زد (از شگفتی) و مى‏ گفت: آيا من بچه‏ دار مى‏ شوم در حالى كه عجوزى نازا هستم.

در تفاسیر تعابیر مختلفی درباره حضرت ساره است که هم باورش نمی شود و هم خوشحال است، شگفت زده می گوید: من که عقیم هستم. چگونه ممکن است؟!

“قالُوا كَذلِكَ قالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ “(30) گفتند: آرى، پروردگارت اين چنين خواسته و او حكيم و عليم است.

گفتند خدا گفته و امر نازل شده و حتمی است. خدا بگوید می شود، می شود. شک ندارد.

“قالَ فَما خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ” (31) ابراهيم پرسيد براى چه مهمى آمده‏ ايد اى فرستاده شدگان؟

حضرت ابراهیم متوجه شد که این ها فقط برای این بشارت نیامده اند. درست است که به او بشارت فرزند دار شدن دادند ولی متوجه شد مأموریت مهمی در پیش دارند و از آن ها پرسید کار اصلی شما چیست؟ 

به لغت نامه مراجعه می کنیم، ببینیم معنای خطب چیست؟ «هو الحضور و التكلّم في قبال فرد أو أفراد…» حضور همراه با تکلم مثل خطبه، «و هذا المعنى تختلف خصوصيّاته باختلاف الصيغ فالمخاطبة أو الخطاب يدلّ على ادامة الحضور و التكلّم، و الْخَطِيبُ‏ هو الّذى من شأنه ذلك و هو متّصف به»‏ خطیب کسی است که حرفش صاحب اثر است و نفوذ دارد و در حرفش حضور دارد. «الخَطْبُ‏ في الأصل مصدر بمعنى الحضور و التكلّم، ثمّ غلب استعماله بمعنى جريان حال شخص مع أفراد اخر، فيستعمل في مورد السؤال عن ذلك الجريان» به مرور استعمال خطب این طور شده که حال آن شخص هم شده. یعنی شخص یک حرف جدی دارد ” فما خطبکم ایها المرسلون” حالا اصل مسئله و اصل خطبه تان که برایش فرستاده شدید چیست؟

“قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمٍ مُجْرِمِينَ “(32) گفتند ما به سوى قومى مجرم فرستاده شده ‏ايم.

 در اصل ما برای قوم مجرمی آمدیم؛ سر راه یک  بشارت هم برای شما آوردیم.

“لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طِينٍ” (33) تا سنگى از گل بر سر آنان رها كنيم. 

 مُرسَل است دیگر؛ امرهای مختلفی را باید برساند. آمده قومی را نابود کند، سر راه یک تبریک هم برای حضرت ابراهیم آورده.

“مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ” (34) سنگ هايى كه همه نزد پروردگارت براى اسرافگران نشان شده.

این ها چون مُسرف بودند، این بلا سرشان آمد. مُسرف بودن در چه چیزی؟ این را باید در سوره معنی کنیم. مُسرف به چه معنی است؟ یعنی آب را اسراف می کردند؟ یعنی غذای اضافه شان را دور می ریختند؟ خیر این ها نیست. بلکه در خَرّاص بودنشان مُسرف بودند. یعنی از حد می گذراندند و حد نگه نمی داشتند. 

 اگر به آیات دیگر قرآن مراجعه کنید، می فهمید، مرسَلین وقتی نزد حضرت لوط رفتند، قوم لوط اصرار داشتند که به کار باطلشان ادامه دهند. حالا شما اهل باطلید، چرا سراغ من می آیید؟ مثل این که عده ای در شهری می خواهند پولشان را در بازار بورس بگذارند و من نمی خواهم این کار را بکنم و اجتماع و اعتراض در خانه ما که تو چرا نمی خواهی این کار را بکنی؟! خوب من نمی خواهم این کار را انجام دهم. دیگر چرا اسراف؟ تو که امر خودت ظنی است؛ سر امر ظنی خودت بحث و جدال هم که داری و رگ گردنت برجسته شده؛ اصرار داری من هم همین کار را انجام بدهم. یک مقدار حد نگه دار. عذاب دارد برای چنین قومی می آید.

“فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فِيها مِنَ الْمُؤْمِنِينَ” (35) پس ما از مؤمنين هر كه در آنجا بود بيرون كرديم‏.

عذ اب آمد البته بعد از این که مؤمنین را از آن جا خارج کردیم.

“فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ” (36) و به غير از يك خانوار مسلمان كسى در آن جا نيافتيم‏.

این هم از غصه های این ماجراست که تعداد افراد نجات یافته، اندازه یک خانه بود. در شهر، یک خانه بود که دچار چنین آسیبی نبودند. همه دچار بودند.

سؤال: چرا فعل ماضی به کار رفته؟ دو دلیل می گویند. یکی این که فعل ماضی، نشان دهنده قطعیت وقوع فعل است. یعنی این قضیه را تمام شده بدان. یکی دیگر هم این که ماجرا سپری شده و به روایت گذشته، روایت می شود و هر دو به هم مربوط است ولی این جا می گوید این چنین شد و بگذار خبر این ماجرا را به تو بدهیم و در عین حال دلالت بر قطعیت می کند.

 “وَ تَرَكْنا فِيها آيَةً لِلَّذِينَ يَخافُونَ الْعَذابَ الْأَلِيمَ” (37) و از آن قريه چيزى باقى نگذاشتيم مگر نشانه‏ اى، برای آن ها كه از عذاب اليم مى ‏ترسند و خوف دارند. 

پس دارای خوف بودن هم موضوعیت دارد.

ماجرای حضرت ابراهیم هم تمام شد و بعد به ماجرای حضرت موسی می پردازد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد