نشست هفتاد و دوم – تدبر در سوره مبارکه صافات – بخش اول

استاد هانی چیت چیان – 39 دقیقه / پیاده سازی توسط خانم مهرافزا

بسم الله الرحمن الرحیم

نکاتی در رابطه با ارائه افراد در باشگاه

در باره ارائه های دوستان نکاتی قابل توجه است:

نکته اول این که  شاید ارائه دیگران برای ما گیرایی نداشته باشد؛ چون ارائه دهنده چندین ساعت مطالعه کرده و درکی پیدا کرده که با درک شنونده متفاوت است. و طعم و حرارتی را که او احساس کرده به ویژه از طریق مجازی اصلا قابل انتقال نیست. 

ارائه کننده محترم به این نکته اشاره کردند که در تمام سال هایی که تدبر کار کردند، هیچ وقت نشده بود سوره ای را خودشان کار کنند و گفتند چندین بار سوره را خواندند تا کم کم نور ضعیفی برای فهم سوره تابید. و بعد تازه متوجه شدند که چقدر سوره را نمی فهمند و در چنین حالتی کمی حال ما را بهتر درک می کنند. ما که درباره قرآن حرف می زنیم، می دانیم که چقدر از قرآن را نمی فهمیم و خدا را شکر می کنیم که مخاطب از آن چیزهایی که از قرآن نمی فهمیم سؤال نمی کند. 

واقعا این که خودمان قرآن بخوانیم و کار کنیم، با قرآن شنیدن متفاوت است. این را باید تجربه کرد. هر قدر سخنران خوب باشد، با وقتی خودتان تجربه می کنید، تفاوت دارد. یعنی وقتی انسان خودش چندین بار می خواند و نمی فهمد و بعد یک حقایقی جلوه می کند و گویا کشفی اتفاق می افتد، خیلی متفاوت است. این که ما توصیه می کنیم، دوستان ارائه دهند، این است که طعم قرآن خواندن را بچشند. چون حرارتی وجود خودش را گرم می کند و دوست دارد به دیگران منتقل کند و عموما موفق هم نمی شود. چون منتقل کردنش آسان نیست. توصیه من این است که همه این کار را تجربه کنند.

نکته دوم این که برای کار در قرآن روش های گوناگونی وجود دارد. فایده روش بلد بودن این است که اگر با یک روش نتوانستید کار را پیش ببرید، می توانید از روش های دیگر استفاده کنید. وقتی روش بلد نباشیم، خیره به سوره نگاه می کنیم و حرکتی انجام نمی دهیم.

یک معلم ریاضی داشتیم که بسیار سخت گیر بود و مسئله هایی می داد که گاهی حل آن سه روز زمان می برد. ایشان می گفت وقتی مسئله ای را نمی توانی حل کنی، نباید به آن خیره نگاه کنی. یک قلم کاغذ بردار و شروع کن به نوشتن. بنویس. از یک راه برو، نشد از یک راه دیگر. و جالب این بود که به چکنویس نمره می داد. می گفت می خواهم ببینم برای حل این مسئله چقدر تلاش کرده ای؟

در باره سوره ها هم باید همین کار را انجام داد. قرار نیست با صرف نگاه کردن اتفاقی بیفتد. این جا روش ها خیلی به انسان کمک می کند. روش دسته بندی ترتیبی را در سوره انجام می دهم. اگر نشد دسته بندی مؤمن، کافر؛ یا یک آیه را بالا می گذارم بقیه را ذیل آن می چینم. 

نکته سوم جمع بندی ایشان از سوره بود که در اصل دو جمع بندی داشتند: یکی جمع بندی در باره ربوبیت خدا و یکی هم درباره تلاش خستگی ناپذیر انبیاء الهی که هر دو نکته مهمی است.

الآن با همین زاویه نگاه یک بار دیگر سوره را بخوانیم.

انبیاء الهی مردم را به چه چیزهایی دعوت می کردند؟

جریان انبیای الهی خیلی جریان با شکوه و قابل تأمل و دگرگون کننده ای است. شما به پیامبرانی که دعوت مردم به دین الهی هیچ امتیازی برایشان نداشت، فکر کنید. امتیاز ندارد که هیچ، در عوض در آتش افکندن و از شهر بیرون کردن و کشتن و این جور مشکلات را هم دارد. 

انبیاءکه حرف عجیب و غریبی نمی زدند؛ مثلا می گفتند بت نپرستید. ترجمه آن به زبان امروز ما این می شود که علم را و ثروت را بت خودت ندان. عالَم خیلی بزرگتر از این حرف هاست. به دیگران توجه کن. چرا این قدر منیّت داری؟! چرا حواست به اطرافیان خودت نیست؟! مگر این ها حرف های بدی است؟ چرا حواست به کشورهای دیگر نیست؟! چرا در کشور خودت و مسائل خودت خزیدی؟! یه کم بیرون بیا و بزرگ شو و به وسعت عالَم به عالَم نگاه کن. 

شما فکر کنید انبیاء را برای گفتن حرف حق، محکوم می کنند، سنگسار می کنند، از شهر بیرون می کنند و در آتش  می اندازند. 

همین الان هم این طور است که اگر بروید در دانشگاه و بگویید از علم بت نسازید، حد اقلش این است که از دانشگاه بیرونتان می کنند. خیلی دور از ذهن نیست و این اتفاقات خیلی راحت می شود تکرار شود. 

این ایام، ایام شهادت شهید بهشتی بود و صدا وسیما جملات امام را در باره ایشان پخش می کرد. که مگر شهید بهشتی چه کرده بود؟ 

عدل مهم است. جلوی فساد را باید بگیریم. آی مردم! مصرف گرایی را کنار بگذاریم. این سنت های غلط را که در روابط و ازدواج به وجود آورده ایم که ما را از هم دورتر می کند، کنار بگذاریم.آی مردم! این شبکه های اجتماعی را که بلای جان مردم شده و اسمش این است که تسهیل در روابط می کند ولی خیلی چیزهای دیگر را از ما می گیرد، مدیریت کنیم. اگر انبیاء الان بودند، همین ها را می گفتند. می گفتند برگردیم به توجه به دیگران، برگردیم به عدل و انصاف، برگردیم به کنار گذاشتن دنیا، برگردیم به آخرت گرایی. حالا ازدواج کردی فلان وسیله را داشتی یا نداشتی چه فرقی می کند؟ خانه داشتی یا نداشتی چه فرقی می کند؟ نهایتش پنجاه سال زندگی است. مستأجر بودی یا نبودی چه فرقی می کند؟ دنیاست و تمام می شود. چرا دیده شدن توسط دیگران مهم است؟ چرا اگر تو را نبینند، به هم می ریزی؟! چرا اگر از تو تشکر نکنند به هم می ریزی؟! مردم را رها کن و کار را برای خدا انجام بده. چرا اگر دیگری به تو محبت نکند، تو نمی توانی به او محبت کنی. 

حالا شما فکر کنید یک نفر راه می افتاده و این حرف ها را می زده؛ از شهر بیرونش می کردند؛ او را می کشتند؛ در آتش می انداختند که چرا با مقدسات ما بازی می کنی؟ حالا مقدساتشان چیست؟ خرافات.

بت پرستی در زمانه ما

 الان هم همین طور است. به یک عده بگویید این آداب دست و پا گیر که برای ازدواج گذاشته اید، خرافات است، به او بر می خورد و احساس می کند که حرمتش را رعایت نکرده اید. می گوید شأن اجتماعی ما را رعایت نکرده اید. شأن اجتماعی یعنی چه؟! این را برای خودش بت کرده. بت مگر چیست؟ فکر نکنید بت سنگ و چوب است. حضرت علامه طباطبایی در المیزان می گویند بت برای آن ها نماد بوده. بت می پرستیدند نه این که بت را خدا می دانستند. مگراحمقند که بت را خدا بدانند. این ها وثنی مذهب بودند. بت نماد بوده. پشت بت یک ساختار اعتقادی داشتند؛ آن را می پرستیدند. بت یعنی تدبیر امور عالم در اختیار الهه های ماست. الهه های ما این طور هستند و قوانینش هم فلان طور است. بعد یک مجسمه درست می کردند به عنوان نمادِ آن الهه و قوانین. نه این که معتقد باشند سنگ و چوب این کار را می کند. بعد حضرت آن را مورد حمله قرار می دهد و می گوید این که تو نماد گرفته ای از پس یک عالمه کار بر نمی آید. 

 مثل این که به دنیای علم بگویید که ای دنیای محترم علم! تو جواب این مسئله، این بیماری، این افسردگی را مگر بلدی؟ پاسخ می دهد: نه. می گوییم بلد نیستی پس چرا ادعا می کنی بشر وحی لازم ندارد! وقتی شما با این علمتان، توان ندارید این همه سؤال را پاسخ دهید، چرا ادعا می کنید بشر وحی نمی خواهد. اندازه توانت ادعا کن که علم این مقدار ارزشمند است و می تواند پاسخ این مقدار مسئله را بدهد. چرا این قدر استکبار! حالا شما بخواهید بت علم را بشکنید. الآن نماد بت علم، نظامات آکادمیک و مدرک است. مشکل ما مدرک نیست؛ مشکل طرز فکر است.

حالا پیامبر خدا بیاید و شروع کند با این طرز فکر مبارزه کردن و بگوید بشر نیاز به وحی دارد و بدون وحی نمی تواند زندگی کند. الان عرضه ندارد بیماری های خودش را درمان کند؛ عرضه ندارد مشکلات روانی و اجتماعی را برطرف کند؛ چگونه ادعا می کند می تواند جهان را مدیریت کند؟! دست از  این ادعا بردار و بگو نمی توانم. طاغوت است. نمی تواند بگوید من نمی توانم. حتی وقتی نمی تواند هم ادعا می کند. طاغوت این طوری است. نمی تواند ولی ادعا می کند.

حالا شما جریانی راه بینداز و شروع کنی با این ادعا مبارزه کردن. چه کسی گفته وحی نمی تواند؟! می رویم سراغ نهج البلاغه برای این مشکل راهکار پیدا کنیم.

نه آقا این مسخره بازی ها یعنی چه؟ مگر این جا حسینیه است؟ این جا دانشگاه است. جالب است! ارتکازات جناب مارکس و امثالهم تبدیل به علم شده. این آقایان آن روز ارتکاز کردند؛ مثلا گفتند: به نظر می رسد انسان گرگ انسان است. 

-این فرضیه یا نظریه چطور است خوب است؟    -خوب است.

فکر نکنید خیلی چیز عجیبی است. نشستند و دو تا فرضیه دادند. و چون یک سری از رفتارهای انسان را توجیه می کند، به علم تبدیل شد.

حالا اگر کسی بگوید من با یک آیه  یا روایت می توانم این مسئله را توجیه کنم، می گویند نمی شود. باید یک جامعه آماری پنجاه ملیونی تشکیل بدهیم؛ یک مورد هم خطا نداشته باشد.

شما نسخه های پزشکی که صادر می کنید، برایش این مراحل را طی نمی کنید. شما یک مقاله تهیه می کنید و توجیه آن این است که به علت نداشتن جامعه آماری کامل، در یک جامعه آماری محدود آن را مورد مطالعه قرار دادیم و بررسی ها نشان می دهد که این موضوع جواب می دهد و بعد همه از این موضوع استفاده می کنند و پس از مدتی می گویند مطالعات و گزارش ها  نشان می دهد که این موضوع نادرست است. البته به این صراحت نمی گویند بلکه می گویند به نتیجه بهتری رسیدیم و از تجربیات بسیار زیادی که انجام دادیم چیز بهتری کشف کردیم. خب بگو من بلد نیستم و نمی توانم عالم را مدیریت کنم. صادق باش و بگو من بلد نیستم چرا ادعا می کنی همه چیز را بلدم.

این ها را گفتم که بدانید انبیای الهی کار عجیب و غریبی نمی کردند؛ با همین چیزها مبارزه می کردند. انبیای الهی می گویند این کار را نکنید؛ در مقابل استهزاء می کنند. «اوَآبائکم الاولین؟» ترجمه اش به زبان امروز می شود:

– یعنی این همه دانشمند در دنیا دارند اشتباه می کنند و فقط شما درست می گویید؟!    – بله

_ یعنی می شود این همه آدم اشتباه کنند؟  – بله می شود. مگر انجام دادن یک کار توسط عده زیادی  دلیل درست بودن آن کار است؟

انبیاء می گفتند ما آمده ایم هم شما و هم پدرانتان را از این اشتباه خارج کنیم.

بعدکه می بینند انبیاء دست از این ماجرا بر نمی دارند، شروع به برچسب زدن می کنند. پیامبر را شاعر مجنون می خوانند. به منذرین یعنی کسانی که می خواهند مردم را از خواب غفلت بیدار کنند، برچسب می زنند که این ها یک مشت بچه مذهبی بی سواد هستند که معلوم نیست از کجا آمده اند و چقدر سواد دارند. می گویند اگر در سیستم ما مطالعه نکرده باشید و در دستگاه ما درس نخوانده باشید و در فلان دانشگاه مدرک لازم را نگرفته باشید، شما هیچ چیز بلد نیستید. 

بعد که می بینند منذرین دست از کارشان بر نمی دارند به این نتیجه می رسند که بودن ایشان با مناافع آن ها تعارض دارد. چون این ها هر کاری کردند، منذرین از میدان به در نرفتند. مثل انبیاء که از میدان به در نمی روند، رو می آورند به نابود کردنشان. و می گویند شاهد باشید که ما هر چه گفتیم دست بردارید، قبول نکردند و خودشان این طور خواستند.

حالا چرا منذرین دست از کارشان بر نمی دارند؟ برای این که این آدم ها دارند با دنیا گرایی خودشان را بدبخت می کنند. افسردگی ها و بیچارگی ها یشان به خاطر همین علمشان است.

خدا می بیند یک عده این طرز فکر نادرست را سر دستشان گرفته اند و به خاطر منافعشان آن را تبلیغ می کنند ولی ضرر آن را قشرهای مستضعف جامعه تحمل می کنند. بیماری و آلودگی و افسردگی و نا امیدی و بدبختی اش برای آن هاست؛ ولی کسی که این را تبلیغ می کند و دستش به جایی می رسد، منافع دنیاییش را می برد. نمی شود که منذر ساکت باشد. باید ابناء بشر را از این بیچارگی نجات دهد و مثلا بگوید دست از این روش برای ازدواج کردن بردارید؛ دست از این علم گرایی مطلق بردارید؛ او هم دست نمی کشد. کار به جایی می رسد که اگر نوح هستی که اراذل اطرافت هستند که باید بیرون بیندازیمت. اگر یونسی، طوری دنبالت می کنند که فرار کنی، سوار کشتی بشوی. چون می خواستند یونس علیه السلام را بکشند. اگر لوط هستی که بنا می گذارند زندگیت را به هم بزنند و آبرویت را بریزند. اگر ابراهیمی، آتش درست می کنند و با منجنیق تو را در آتش پرت می کنند. یعنی رسما به هر شکل ممکن تلاش می کنند او را از میدان به در کنند. این داستان انبیاء الهی است.

انسان باید خیلی بزرگ باشد که بدون هیچ منفعی برای نجات انسان ها کار کند و این ها نفهمند و همین ها بخواهند نابودش کنند و باز هم دست از دعوت کردن بر ندارد. تا کار به کشته شدن برسد. خیلی ماجرا عظیم است. ما دو کلمه حرف به کسی می زنیم، حرفمان را گوش ندهد و نفهمد و بد برخورد کند، دیگر ارتباط را قطع می کنیم. می گوییم: من مطلبم را گفتم و تو نخواستی هدایت بشوی. پس «لکم دینکم و لی دین» ای کافر بدبخت بیچاره! برو به قعر جهنم. من هم به بهشت می روم و تو را مسخره می کنم. ما این طوری هستیم به عکس انبیاء.

مؤمنین در بهشت می گویند: یکی در دنیا کنار ما بود، چه شد؟! یعنی سراغ او را می گیرد. انتظار ندارد پیش او نباشد. بعد می بیند ای وای او در وسط جهنم است.« فَاطَّلَعَ فَرَآهُ في‏ سَواءِ الْجَحيم‏». تو در دنیا پیش ما بودی. چرا آن جا رفتی؟ و می گوید خدا چقدر به ما لطف کرد. این قدر با این انسان زندگی کرده و دست از زندگی با او بر نداشته، دنبالش می گردد. مؤمنش این طور است، چه برسد به انبیای الهی. از هدایت مردم دست بر نمی دارند. چون دلسوز مردم است و خودش را جدا نمی داند.

 و این چنین است که انبیاء محسن می شوند و بعد مؤمن می شوند. محسن می شوند یعنی چه؟ یعنی جلوه دهنده حسن و زیبایی در عالم می شوند. مؤمن می شوند یعنی برای غیر خودشان امنیت بخش  می شوند. مؤمن اسم فاعل است یعنی به بقیه امنیت می دهد. انسان های خسته از این زندگی ملجأ و پناهی پیدا می کنند. «إنّه من عبادنا المؤمنین» یعنی پناه بقیه. و به خاطر اخلاصش می شود جلوه دهنده حسن. لذا می شود «سلام علی ابراهیم» «سلام علی نوح فی العالمین» «سلام علی موسی و هارون» «سلام علی ال یاسین» « سلام علی المرسَلین» همه اش می شود سلام. یعنی امنیت و آرامش و عدم فساد و خوشی و لذت بی درد می خواهید این جاست. سلام است؛ سِلم است. یعنی بهشت در دامان پیامبر شکل می گیرد، و شما بهشت می روید می گویید چقدر بهشت شبیه آن ایامی است که ما در معیت رسول خدا بودیم. چقدر او دامانش بهشت بود!

و بعد او سعی می کند این را وسیع تر و گسترده تر کند. یعنی راضی نیست ده نفر دور و بر او این سِلم را تجربه کنند. می خواهد کاری کند این تعداد را صد نفر و هزار نفر و یک ملیون نفر و یک میلیارد نفر کند. او دغدغه دارد هشت ملیارد نفر را زیر چتر سِلم ببرد. دغدغه این ها و ذریه شان تا روز قیامت دارد. 

این می شود حضرت ابراهیم«فَنَظَرَ نَظرةً فی النجوم» یک نگاهی به آسمان کرد و یک دردهایی را در عالم دید که فقط مربوط به زمانه خودش نبود؛ بلکه به طول تاریخ بشریت مربوط بود.  چقدر حضرت ابراهیم بی نظیر است! جان ما به فدای خاک پای او. دردی را برای هزاران سال بعد از خودش احساس کرد. درد مردم آخر الزمان را دید. خیلی فراتر از درد زمان خودش. دردی که یک جاهایی بشریت با زندگی توحیدی فاصله های خیلی جدی گرفته. خیلی دردناک تر از زمانه خودش. بعد با خود گفت من باید آن درد را درمان کنم. تصمیم نگرفت که فقط قوم خود و نزدیکان خود را نجات دهد؛ بلکه به این نتیجه رسید من باید کاری کنم تا قیام قیامت مردم را نجات دهم. دغدغه امروز ما را داشت. یک کسی دو سه هزارسال پیش دغدغه ما را داشته باشد. ما دغدغه مان از چهار دیواری خانه مان آن طرف تر نمی رود. اگر از خانه خودمان بیرون برود، به خانه اقوام و آشنایان می رود. فرزند و نوه و نتیجه مان. بعد از آن هم نسل های بعدی برای خودشان یک کاری بکنند. دیگر ربطی به ما ندارد! ما به ذریه خودمان هم تا قیامت فکر نمی کنیم. چه کسی را دیده اید که برای هدایت نتیجه های خودش هم برنامه ریزی کرده باشد. حضرت ابراهیم برای نسل بشر تا قیامت دغدغه پیدا کرده. اگر من بتوانم برای کسانی که در این زمانه هستند، بت را زمین بزنم، جریان بت پرستی را از این جا مسدود می کنم. و خود را دل این ماجرا انداخت و کار فوق العاده ای کرد ولی آن قوم برنگشتند. حضرت ابراهیم حرکت مهمی انجام داد ولی باز دلش قرار نگرفت. دوباره فکر کرد چگونه می شود این اتفاق بیفتد؟ با خود گفت خدا یک خانه دارد. این خانه خیلی وقت است رونق ندارد. اگر کاری کنم خانه خدا رونق پیدا کند، آب رفته به جوی باز می گردد. حالا که این ها دست از باطل بر نمی دارند، من یک جریان توحید در عالم راه می اندازم. 

خدا در یک بیابان لم یزرع یک خانه داشت، ( چقدر یک انسان می تواند فداکار باشد) حضرت ابراهیم دید هیچ کاری نمی تواند بکند، إلا این که آن جا زندگی کند. چون تا آن جا زندگی نکند، نمی تواند جریان توحید را راه بیندازد. چه کند؟ خودش هم که قومی دارد لازم است کنار آن ها باشد. دُردانه خودش حضرت اسماعیل علیه السلام و مادر نازنینش حضرت هاجر سلام الله علیها را کنار خانه خدا گذاشت. بعد هم دعا کرد خدایا کاری کن که دل های مردم به سمت این ها جذب شود. به برکت این که این ها این جا نماز به پای می دارند، خانه تو احیا بشود.

 چقدر حضرت بی نظیر بود که همسر و کودکش را در آن بیابان گذاشت برای این که خانه خدا دوباره اقامه شود. خودش مأموریت داشت و نمی توانست بماند. چندین بار هم رفت و آمد. فکر نکنید این ها را گذاشت و رفت و چهل سال دیگر برگشت دائما رفت و آمد داشت. تا آن سرزمین احیا شود و این طور شد. شهری شد ولی هنوز منسک نداشت. هنوز خانه خدا احیا نشده بود. مکه از حالت بیابان در آمده و شهری شده بود. بعد ماجرای ذبح حضرت اسماعیل پیش آمد. نکاتی دارد که به آن نمی پردازیم. بعد با حضرت اسماعیل مأمور به « طهّرا بیتی للطائفینَ وَ العاکفینَ و الرّکع السجود» شدند. خانه را دوباره ساختند. شکل و شمایل شهر را طوری کردند که معلوم شود این جا عبادتگاه است؛ فقط یک شهر نیست. بعد برایش منسک گذاشتند و یک آدابی را طراحی کردند. به برکت آن کارهای حضرت ابراهیم توحید الآن جریان دارد. اگر حضرت ابراهیم این کار را نمی کرد، امروز یک انسان موحد روی زمین نبود. اصلا ماجرا به پیامبر گرامی اسلام نمی رسید. یعنی جریان توحید را از بیخ کنده بودند. حضرت ابراهیم علیه السلام احیا کننده جریان توحید در عالم هستند. ایشان برای تا قیام قیامت فکر کرد؛ لذا تا قیام قیامت هر کس موحد شود، از برکات وجود حضرت ابراهیم علیه السلام است. ایشان دارد توحید را در عالم ترویج می دهد. او این ماجرا را پایه گذاری کرده. ببینید تا چه عمقی فکر کرده! در زمانه ای هم این کار را انجام داد که مردم زمانه اورا در آتش اندختند. در زمانه ای که چنین مردمی داشت، نه تنها دعوت را رها نکرد، بلکه تا انتهای بشریت فکر کرد. ما الآن بیمار بشویم، دغدغه دیگران یادمان می رود. یک شب درست نتوانیم بخوابیم صبح که بلند می شویم، اوقاتمان چنان تلخ است که نمی توانیم به شاگردهایمان فکر کنیم. دغدغه مان خاموش می شود.

حضرت ابراهیم را در آتش انداخته اند، دست بر نمی دارد هنوز دغدغه دارد کل بشریت را نجات بدهد تفاوت از کجا تا کجاست؟ چقدر فاصله؟!

 انبیاء این گونه هستند.« نحن الصافّون» خدا به صف انبیاء در عالم نگاه می کند. این صف با شکوه قسم خوردن دارد.« والصافّاتِ صفّاً» 

این روایت دیگری بود از سوره و انبیایش که ارتباطش با ربوبیت این است که جریان متصل انبیای الهی در عالم، بزرگترین جلوه ربوبیت الهی برای سوق دادن انسان ها به سوی کمالشان است. اگر بخواهیم یکی از جلوه های شاخص ربوبیت خدا را در عالم معرفی کنیم، می شود صفِ متصلِ بدون انقطاعِ انبیاء در طول تاریخ. به گونه ای که هر کسی که آمد، شیعه قبلی بود. « وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ‏ لَإِبْراهيم‏» جریان با شکوهی که جلوه ربوبیت خداست.

سوال: گاهی افراط و تفریط هایی در باره علم صورت می گیرد که هر کس در جامعه ما مثلا با عنوان اسلامی مثل طب اسلامی، هر گزاره بررسی نشده ای را بدون هیچ پشتوانه ای ابراز می کند. وقتی برداشت ما مستقیم از وحی نیست یا باید اثبات عقلی شود  یا نیاز به تجربه دارد. 

پاسخ: با سخن شما موافقم. هرگونه بی علمی و متقن نبودن چه به اسم اسلام و چه به نام علم غلط است. ما مروج این برداشت نیستیم. وقتی گفته می شود طب اسلامی، هنر اسلامی و … این پسوند مهم نیست.   این که منطق اسلامی بر این ها جاری باشد، مهم است نه این که فقط پسوند اسلامی بگذاریم. مثل این است که در اتوموبیل قرآن بگذاریم و بگوییم خودروی اسلامی. یک عده ای ممکن است این وسط از جهل جامعه استفاده کنند و ذهنیت خودشان را به نام اسلام تمام کنند که این هم کار اشتباهی است. کار باید مبنا داشته باشد و مشخص باشد و نظام علمی داشته باشد و تحقیق و بررسی بشود.

سؤال: انسان معمولا وقتی در جامعه کوچک خودش نتیجه نمی بیند، امیدش را برای جامعه بزرگ تر از دست می دهد. 

پاسخ: این دقیقا بر عکس حضرت ابراهیم است. ما این طور هستیم. اگر به کسی بگویند به فکر اصلاح ایران باش. می گوید بابا ولمان کن. یک محله را بلد نیستیم درست کنیم؛ برویم ایران را درست کنیم؟! ما این طور هستیم ولی حضرت ابراهیم یک قوم را می خواست درست کند، نشد؛ رفت دنیا را درست کرد. گفت حالا که نمی شود دنیا را درست کرد، جوری دنیا را درست می کنم که دو هزار سال بعد اثری از شما در عالم نباشد. یک انسان چقدر می تواند عزم و اراده داشته باشد که شکست بخورد ولی در فکر دو هزار سال بعد باشد. آیه قرآن است که می فرماید خانه خدا را اقامه می کنم، طوری که تا قیام قیامت توحید جریان داشته باشد. ریشه شرک را الآن نمی توانم قطع کنم؟ کاری می کنم سه هزار سال دیگر یک نفر از شما روی زمین نباشد. و حضرت ابراهیم علیه السلام این کار را انجام داد و در آینده خواهید دید و آن روز همه می دانند که این ثمره کار ابراهیم علیه السلام است. حضرت حجت صلوات الله علیه هم به ابراهیمی بودنشان افتخار می کنند که من دعای مستجاب حضرت ابراهیم هستم. ما ماجرای انبیاء را مطالعه می کنیم که ان شاء الله شبیه ایشان بشویم.

بخش دوم

کدام واژه در سوره معنی شیرینی می دهد؟ وقتی چیزی را حمد می کنید یعنی به به! چقدر خوشمزه. نشسته به جانتان. « والحمدلله رب العالمین»

 

یکی از جاهایی که می شود زیبایی کربلا را در آن مشاهده کرد، در حمدی است که یاران ابا عبد الله صلوات الله علیه داشته اند و در هر کدام جلوه اش یک طور است. در مورد حضرت قاسم تبدیل شده به شیرینی« احلی من العسل» این منطق حمد است. در منطق حمد میدان جنگ می شود شیرین. چرا این طور می شود؟ قسمت دوم جلسه ما در باره این است.

یک موضوعی است که حمد و شیرینی وابسته به آن است؛ صف شدن وابسته به آن است؛آن نگاه تا روز قیامتی حضرت ابراهیم به خاطر آن است؛ تا آخرین قطره خون در میدان ایستادن انبیاء به خاطر آن است؛ همه اتفاقات خوب سوره مبارکه صافات به خاطر آن است و بسیاری از اتفاقات دیگر به خاطر آن می افتد ولی ما در زندگی یادمان می رود این چیز ها به خاطر آن است. جمع بندی امروز سوره مبارکه صافات روی این موضوع است. موضوعی که در زندگی نوعا دنبال آثارش می گردیم ولی دنبال خودش نمی گردیم. آثارش برای ما خیلی معنوی و ارزشمند است ولی خودش برای ما مهم نیست. و ما در دغدغه های فرهنگی مان، دغدغه این موضوع را کمتر داریم ولی دغدغه آثار و نتایج و ملحقاتش را بیشتر داریم.