در مقابل انبياء الهي، جريان کفر است که يک لفظ یا گزاره نيست؛ بلکه يک جريان برنامه ريزي شده است که براي همه زندگي مردم، بر مدار پرستش غير خداي متعال، تدبير مي کند. دعوا، بر سر همين پرستش خداي متعال و پرستش غير خداي متعال است. دعوا، سر توحيد است. وقتی جريان کفر و شرک و نفاق، در مقابل نبي اکرم و اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين شکل مي گيرد، يک دستگاه پيچيده با يک تدبير همه جانبه اي است که رو به پيش بوده و هر روز هم کارش پيچيده تر شده است تا برنامه ريزي پيچيده اي که امروز در دنيا به وسيله سازمان هاي بين المللي با تکيه به قدرت هاي بزرگ، بر عليه انبياء و اولياء الهي انجام مي گيرد و همه زندگي بشر را مي خواهند بر مدار فرهنگ مادي تدبير بکنند. در مقابل اين برنامه ريزي، انبياء، وارد يک درگيري و جنگ همه جانبه مي شوند و اين درگيري و جنگ، يک افق بسيار گسترده اي دارد که خيلي اوقات ما سرّ اين درگيري را هم نمي فهميم و نمي دانيم چرا انبياء با اينها درگيرند. به خاطر اينکه عمق کفر و شرک و نفاقي که در آن جبهه هست، براي ما آشکار نيست. وقتي به تدريج با انبياء همراه شديم، پرده ها کنار مي رود و مي فهميم چرا انبياء درگير بودند و چرا اين جريان را تحمل نمي کردند در اين درگيري انواع مختلف جهاد هست: از درگيري باطني با دستگاه باطل که در روايات گاهي از آن به «جهاد اکبر» تعبير مي شود که يک طرف وجود مقدس نبي اکرم و اهل بيت و اولياء الهي هستند و يک طرف هم دستگاه شيطان که مي خواهد انسان را مسخّر خودش کند، حضرت هم مي خواهند انسان را رها بکند و به بندگي خداي متعال برساند. يک جنگ باطني است و ما مخيّر هستيم که مملکت وجود خودمان را براي وجود مقدس نبي اکرم فتح کنيم و از قواي ايشان بشويم؛ و يا در اختيار شيطان قرار بگيريم و از قواي ابليس و ملحق به ابليس بشويم. می توانیم چشم و زبان و گوش معصوم، اولياء خدا و پرچم داران حق باشیم يا چشم و زبان و گوش دشمنان حضرت و دستگاه ابليس باشیم و اين جهاد اکبر ما است که در اين جهاد اکبر هم ميدان دارِ اصلي، معصومين و وجود مقدس نبي اکرم هستند.

جهاد و درگيريِ با اين فتنه همه جانبه است چنانچه قرآن می فرماید «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ»(بقره/۱۹۳) اين فتنه بزرگ، همان فتنه اي است که با يک تدبير و برنامه ريزي قلوب را متمايل به دنيا و اقامه کفر و هوي و اقامه خودپرستي و دنيا پرستي مي کند. باید با اين فتنه درگير شد. يک بيان ديگري هم در قرآن هست که صف بندي و ملحق نشدن و پيروي نکردن با همه تدبيري که آنها مي کنند را بیان می دارد «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً»(فرقان/۵۲). جهاد کبير به معناي تسليم نشدن و اطاعت نکردن است. آنها تدبير و برنامه ريزي مي کنند و يک برنامه فراگير دارند، جاذبه هايي هم براي آن درست مي کنند؛ اما بايد از آنها اطاعت نکرده و مسير را جدا کرد. ما بايد راه خودمان را برويم و آنها راه خودشان را. مي بينيد که خيلي کار سختي است. دشمن يک تدبير و برنامه ريزي کرده که حاصل اين برنامه ريزي به حسب ظاهر، يک نوع اقتدار ظاهري و رفاه و امنيت ظاهري است؛ ولي آدم باید مسير ديگري را برود. اين، يک مجاهده بزرگ در راه خداي متعال است که انسان، تسليم برنامه ريزي کفر نشود. تسليم نشدن در باطن و در ظاهر، نسبت به برنامه ريزي هاي آنها همان درگيري عظيم هست. گاهي کار خيلي سخت مي شود و آن قدر درگيري، دقيق و لطيف مي شود که به راحتي انسان نمي تواند بفهمد چرا اين اتفاق مي افتد. اگر هم فهميد، خيلي پر هزينه است. همه جا تسليم بودن يک کار آساني نيست. تسليم بودن گاهي خيلي پر هزينه است. انسان را وارد يک وادي دشواري مي کنند و جامعه را وارد يک درگيري عظيمي مي کنند که پيامدهاي خيلي عظيمي دارد. تسليم بودنِ در اين وادي، خيلي کار دشواري است.

حضرت امام رضوان الله تعالي عليه وقتي در همين دوازده محرم، قيام خودشان را آغاز کردند، کسي باور نمي کرد که اين حرکتي که شروع مي کنند، به يک حرکت بزرگ جهاني با اين همه شهيد و مشکلات اقتصادي و امثال اينها همراه باشد. وقتی انسان را در اين راه مي آورند، تسليم شدن، پذيرفتن، اعتراض نکردن نسبت به حجت خدا، بخصوص اگر کسي دشواري هاي راه را ديد، کار خيلي سختي است و بستگی دارد به اینکه آدم را وارد چه صحنه اي کنند. وجود مقدس قمر بني هاشم، در عظيم ترين درگيري هاي تاريخ وارد شده و تسليم محض بوده است. اگر الان براي ما مسئله، بعد از ۱۴۰۰ سال حل شده غير از آن زمان است؛ زیرا آن زمان، خيلي ها که خودشان را بزرگ مي دانستند و صحابي بودند و وجود مقدس نبي اکرم و اميرالمومنين و امام مجتبي را درک کرده بودند و شاگردي آن حضرات را کرده بودند، نمي توانستند بپذيرند که اين راه، راه صوابي است. تسليم شدن نسبت به وجود مقدس سيدالشهداء در اين بلاء عظيم، در اين امتحان سخت و سر باز نزدن و قواي خود را در اختيار معصوم قرار دادن قدم اول است.

تبعیت از معصوم در فهم؛ تصدیق امام در شرایط سخت

قدم دوم، تصديق است. يعني امام را عين صدق محض بداني و شک و ريب و تکذيب نسبت به امام، در انسان پيدا نشود. خيلي ها در ته دل شان نسبت به حقانيت سيدالشهداء عليه السلام ترديد کردند. ما يک تصديق داريم، نقطه مقابلش از شک شروع مي شود، بعد به ريب و بدگماني مي رسد، بعد به تکذيب ختم مي شود. مقابل تصديق، تکذيب است. انسان، معصوم را تکذيب مي کند و مي گويد: درست نيست، صدق نيست، فرمان خدا نيست، راه صواب نيست. اولش هم از يک ترديد و شک آغاز مي شود. انسان اگر در حقانيت جبهه انبياء و اولياء الهي ترديد کرد اين ترديد، همين جا نمي ماند؛ بلکه شيطان، انسان را قدم به قدم پيش مي برد تا به مقام ريب و بعد هم مقام تکذيب می رساند. تصديق کردن معصومين و آنها را عين حق و صدق دانستن و شک نکردن در سختي ها بخصوص آنجايي که به حسب ظاهر با تعلقات ما درگير مي شود، کار بسیار سختی است؛ چون ما وقتي مي خواهيم تصديق کنيم، ترازوي ما، تعلقات ما هستند. ما هميشه هر کاري که در شبانه روز انجام مي دهيم ترازوي مان را به میان مي آوريم؛ حتی مي خواهيم يک لقمه در دهان مان بگذاريم، ترازو مي کنيم و بايد يا نبايد مي گوييم و سبک سنگين مي کنيم. مي خواهيم يک خريدي بکنيم، درسي بخوانيم، درسي بدهيم، ازدواج کنيم، دوست انتخاب کنيم، ترازوی خود را به میان می آوریم. شايد اين سبک سنگين کردن همان عقل عملي ما است. فقط تصديق نظري نيست؛ یعنی علاوه بر اينکه عقل نظري و دستگاه فاهمه ما بايد همراه باشد، دستگاه عقل عملي مان هم بايد همراه باشد.

بسياري از احکامي که از مسلمات اسلام است، در عقلانيت مدرن اصلاً قابل تصديق نيست. شما مي گوييد ربا، چيز بدي است و قرآن با صراحت از آن منع مي کند و مي فرمايد: آنهايي که شيطان مس و مُخبَّط شان کرده، ربا را مثل بيع مي دانند. ولي در دستگاه مادي، با محاسبات عقلي، خيلي چيز خوبي است؛ البته نه با محاسبات نه عقل سالم بلکه يک محاسبات اشتباه صورت می گیرد که در آن اشتباه محاسباتي، اصلا بدون ربا نمي شود زندگي بکني و مدار رشد اقتصادي، به ربا است.

تصديق کردن، يعني قوه فهم انسان، دنبال معصوم حرکت بکند و درکش از جهان و محاسباتش، صحیح بشود و البته باید قبل از آن ترازويي که سبک سنگين و زشت و زيبا مي کند، تصديق بکند که این هم خيلي کار سختي است.

هرچه معصوم یعنی حجتي که بين ما و خدا است انجام مي دهد، ما باید او را تصديق کنيم و به صدق او اعتراف بکنيم. اين، بعد از تسليم است؛ اینکه شک نکنيم، بد گمان نشويم، تکذيب نکنيم بخصوص وقتي انسان را در صحنه امتحان هاي خيلي سنگين قرار مي دهند؛ زیرا در موقع امتحان های راحت مهم نيست و آنجا تصديق کردن، خيلي معونه نمي خواهد. ولي يک موقع انسان را در يک صحنه اي مي برند که هر چه محاسبه مي کني، مي بيني محاسبات عادي جواب نمي دهد. اینجاست که باید متوجه باشیم که در آن شرایط آن حجت های الهي، آن اولياء الهي همه غيب عالم را مي بينند و ترازوي الهي آنها ترازوي عالم است و افق وزن کردن و سنجش شان، متناسب با دستگاه حضرت حق است؛ آنها مي فهمند اين کار، لازم است و بايد باشد. همه به حضرت مي گفتند: نرويد؛ چون ترازو مي کردند و مي گفتند اين کار، خوب نيست و به مصلحت نيست که به طرف کربلا و کوفه بروید؛ بلکه به يمن و جاهاي ديگر بروید؛ اما حضرت مي فرمود نه؛ راه درست، همين است. عده اي مبتلا به خطاي محاسباتي بودند و عده اي هم خطاي در محاسبه نبود؛ بلکه عقل عمل و اهداف شان دو تا بود. دنبال يک کار ديگري بودند که آن کار، با اين مدار انجام نمي شود؛ اما آن کسي که عقلش عقل کل است و آن ترازويي که مي گذارد ترازوي سنگيني است که همه عالم، با او وزن مي شود معصوم است چنانچه در روایات و زیارات هم وارد شده است «عَلَى مِيزَانِ الْأَعْمَال»(۲).

دستگاه شيطان، يک ترازوهايي براي انسان درست مي کند که انسان ولو يک کمی در دستگاه آن طرف حرکت کرد، همه محاسباتش به هم مي ريزد. وزن مي کند و مي گويد خوب یا بد است. يک چيزهايي احترام پيدا مي کنند و تجليل مي شوند، و يک چيزهايي تحقير مي شوند. ترازو، براي آدم درست مي شود. ما ترازوهاي مختلفي داريم و هر چيزي را با يک امري، ترازو مي کنيم. مثلاً وقتی می خواهیم سنگيني جسمی را بفهمیم که چقدر است و جاذبه زمين روی آن چقدر تاثیر دارد با اين ترازوهاي معمولي یا ترازوهاي دقيق، ترازو مي کنيم؛ و در واقع براي خودمان يک ابزاري داريم؛ یا مثلاً مي خواهيم ببينيم گردش خون اين آدم چطور است، فشار خون شان را توسط ابزاري، با فشار هوا مي سنجيم، یا حرارت بدن را با حرکت جيوه در لوله مويين مي سنجيم. اينها رازوهاي ما است. هرچيزي، ترازوي مناسب خودش را دارد. ما در وجودمان يک ترازوهايي داريم که امور مختلف را وزن مي کنيم. دستگاه باطل، يکي از چيزهايي که به هم مي زند، ترازوهاي انسان است. آدم هرچه وزن مي کند، مي بيند سبک است؛ در حالیکه خدا مي فرمايد: اين سنگين است. در روز قيامت، مدار اين ترازوها به هم مي ريزد و همه اين ترازوها ويران و وزنه ها، سبک مي شوند. به تعبير قرآن روزي که آن قارعه مي آيد «الْقارِعَةُ * مَا الْقارِعَةُ… * وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ» همه موازين، سبک مي شوند در حالیکه قبلاً خيلي قيمت داشت؛ وقتي يک دستگاه قدرتي مي پاشد و يک ارتشي سقوط مي کند، اين قپه هايي که خيلي قيمت داشت، سبک مي شود؛ در حالیکه قبلاً براي آن خيلي احترام قائل بودند. امضا و کلمه آن افراد قيمت و وزن داشت. وقتي يک حرف مي زد، مي گفتند: خوب است که اين همان ترازو است؛ اما حالا کل اين موازين، پوک و سبک مي شوند.

در بعضي روايات قارعه را به اميرالمومنين تفسير کردند «انا القارعة»(۳). که وقتي اين ترازوي حق، با باطل برخورد مي کند «فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ»(انبیاء/۱۸) و وقتي حق را به باطل مي کوبد «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ»(انبیاء/۱۸)، اصلا مدار باطل از دست مي رود و همه ترازوهاي باطل، سبک مي شوند و مدارشان به هم مي خورد و انسان همه آنهايي که خيال مي کرد خيلي خوب هستند و اگر تا به حال خيال مي کرد خيلي اين اعمال مهم هستند و وزن دارند پوک می شوند و دیگر هيچ وزني ندارد. ریشه اين خطاي محاسباتي، در خطاي در ترازوها و عقل عمل انسان است. اين دستگاه محاسباتي که نظام کفر درست کرده و دستگاه دقيق سنجشي که دارد، و کارهايي که در آکادمي ها و آزمايشگاه هايشان انجام مي شود، بر مدار يک ترازوي باطلي است که وزن ندارد. روز قیامت يک زلزله اي آمده و همه اين محاسبات به هم مي ريزد و مدار محاسبات عالم تغيير مي کند. بنابراین يکي از کارهايي که شياطين مي کنند اين است که ترازوهاي آدم را به هم مي زنند و براي آدم، خطاي محاسباتي در وزن کردن پيش مي آورند که سبک ها مي شود سنگين و سنگين ها سبک مي شود و در ترازو کردنِ خودش، آن ثقل هاي حقيقيِ عالم و خيرحقيقي را نمي تواند بفهمد.

در مقام تصدیق آدم در يک مقامي است که ترازويش با ترازوي امام، يکي است. خيلي مهم است که انسان عقل عملش، عقل نظرش، محاسبه اش و تعلقاتش با امام، يکي باشد. اگر تعلقات من با ديگري، دو تا شد، محال است وقتي وزن مي کنيم، يک جور قيمت بدهيم؛ چون تعلقات مان دو تا است. امام همه علايقش به حب الهي برمي گردد و اين، ترازوي امام است. همه حبش حب في الله است، بغضش بغض في الله است. هرچيزي را مي خواهد خوب و بد کند، بر مدار حضرت حق است. امام ترازوي کائنات است. اگر کسي دنبال امام حرکت کرد به طوري که همه تعلقاتش تابع امام شد، همه دستگاه محاسباتي اش هم دنبال امام حرکت مي کند.

بحث اين نيست که ما محاسبه یا تجربه نکنيم؛ بلکه بحث اين است که دستگاه محاسباتي مان با امام از محاسبات تجربي گرفته تا محاسبات دقيقه عقلي جدا مي شود. يک دستگاه فلسفي پيچيده، اين فيلسوفان مادي درست مي کنند که محاسبه و دقت و استدلال مي کنند ولي همه استدلال هايشان، با دين خدا نمي سازد و درگير استگ زیرا دستگاه محاسباتي شان يک دستگاه ديگري است و يک جور ديگري عالم را اثبات و انکار مي کند. حالا اين دستگاه محاسباتي ما درست است يا دستگاه محاسباتي معصوم؟ حتما آن دستگاه، درست است. دستگاه محاسبه انسان که يک دستگاه پيچيده اي است و در وجود انسان خوب و بد و زشت و زيبا و بايد و نبايد مي کند، اگر بر مدار معصوم قرار گرفت، انسان مي تواند هرکاري معصوم بکند را تصديق بکندگ چون اين آدم اصلاً ترازويش امام است و وقتي ترازوي انسان، امام شد، امام را تصديق مي کند؛ اما وقتي ترازويش يک مدار ديگري دارد، مي گويد من خودم مي فهمم؛ و در جايي که اميرالمومنين يک چيزي مي گويند، مي گويد من نمي فهم چطور شد؛ زیرا ترازوها دو تا مي شود. حالا باید اميرالمومنين ترازويش تابع ما بشود يا ما تابع اميرالمومنين بشويم؟ دستگاه محاسباتي ما برود دنبال سر امام يا امام بيايد دنبال سر ما؟

در مرحله بعد اگر دستگاه محاسباتي ما مدار شد، حتماً به ريب و تکذيب مي کشد. آدمي که محاسبه مي کند اول مي گويد: معلوم نيست درست بفهمد؛ بعد مي گويد: اصلا دنبال قدرت است و دعوا، سر قدرت است.

بنابراين دومين صفتي که براي حضرت عباس علیه السلام ذکر شده تسلیم است «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ» او با همه وجود، سيدالشهداء را در سخت ترين امتحان عالم، تصديق کرده و ذره اي شک نکرده در اينکه اقدام ايشان، برابر با بندگي خدا و حق محض است. چون خودش هم دنبال بندگي بوده است چنانچه در زیارت ایشان آمده است «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ» چه کسي مي تواند امام را تصديق بکند؟ آن کسي که عبد است، آن هم عبد صالح. ببينيد در زیارت حضرت چند صفت برای ایشان ذکر شده است «الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ عليهم السلام» کسي که مقام عبوديت و صلاح و طوع را دارد، مي تواند تصديق بکند. امام بندگي خدا را در عالم مي کند، اما من مي خواهم يک راه ديگر بروم؛ پس چطور مي توانم امام را تصديق کنم؟! دعوا مي شود. و مأمومين، از امام هايشان جدا مي شوند چون ترازوهايشان با امام شان دو تا مي شود و دو جور محاسبه مي کنند و دو جور تعلق دارند و دو هدف دارند؛ بنابراین با امام شان درگير مي شوند.

(1) كامل الزيارات، النص، ص: 256

(2) المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص: 185

(3) مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، ص: 258

فهرست